وبلاگی برای نخواندن ...
 

http://golmarjoon.blogfa.com

 

گل رخ

من و مامان سعی می کنیم هیچ وقت قبول نکنیم و اصلا فکرم بهش نکنیم اما یه واقعیته که وقتی گل رخ نیست زندگی خیلی رنگ و معنی و بوی زندگی نداره.

فاصله لحظه نبودنش تا بودنش کلیه. وقتی هست همه چیز زنده است. همه حس ها رو با تمام وجود حس می کنی: خنده خوشی عصبانیت غم ... همه چیز همه چیز! گل رخ معنی زندگی ماست. وقتی هست طعم زندگی رو با تمام وجود می چشم. وقتی نیست یه چیز بزرگی نیست که به نظرم اسمش حس زندگیه!

يادداشتي در تاريخ  سه شنبه 1386/03/22ساعت 11:39 AM  توسط گل مر بحری

 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

سه شنبه 22 خرداد1386 ساعت: 23:44

سلام.

فقط می خوام تو رو به يه جمله ای توی وبلاگ يه نفر معطوف کنم. فکر کنم ميشناسيش:

عنوان پست: درس کامپایلر و آقای هاشمیان!

تاريخ پست: سه شنبه ۳۰/۰۳/۱۳۸۵ - ساعت 1:27 PM

« ... زندگی یه جاده است. اون ور پیچ جاده زندگی می تونه کلی زیباتر از این ور پیچ باشه. آدما می ترسن که پشت پیچ انقدرها قشنگ نباشه. هر دوره زندگی آدم می تونه قشنگ تر از دوره قبل باشه. آدم حتی اگه به بهشت هم برسه نباید اسیر بهشت بشه. اعتماد کن به دنیا! دنیا هیچ وقت زیبایی هاش تموم نمیشه!

راست می گفت. راست می گه. برای ما همیشه کندن سخت تره. برام ترک این دنیای 4 ساله خیلی سخته. اما می خوام باور کنم که دنیای قشنگ تری در انتظارمه و اسیر این روزای قشنگ نباشم. »

 

خوب و خوش باشی

  نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 13:37  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

Tuesday, June 12, 2007

بي بي تنهاي قصه..

 

يادش بخير..چه ماجراهاي جالبي داشت..قصه هاي مجيد رو ميگم..

يادمه تمام قسمتهاش رو دقيقه به دقيقه مي ديدم..

مجيد و بي بي..

ديشب كه تلويزيون دوباره بي بي رو نشون داد، ديدم كه چقدر پير شده..حتي مجيد روهم يادش نمي اومد..

مجيدي كه بزرگش كرده بود..همون پسر بچه ي شيطوني كه هروقت خراب كاري ميكرد ، يه جوري كمكش ميكرد و دلداريش ميداد..هموني كه هيچ وقت مجيد رو تنها نگذاشته بود، حتي وقتهايي كه از دستش خيلي عصباني مي شد..

ما چقدر زود بي بي رو فراموش كرديم..

اصلا ما آدمها ، عادت كرديم كه همه چي رو زود فراموش كنيم..حافظه ي كوتاه مدت ضعيفي داريم..

گفتم ضعيف..ياد مجيد افتادم كه جدول ضرب بلد نبود و بي بي كمكش كرد تا ياد بگيره..

ضعيف بودنش رو تو سرش نزد و كنارش ايستاد، بهش تسبيح داد تا ياد بگيره..

كاش منم يك بي بي داشتم..

تا وقتي مريض مي شدم بالا سرم قرآن بخونه..

تا وقتي ناراحت ميشدم، دلداريم بده..

كاشكي همه ي ما يك بي بي مهربون داشتيم..

اما آيا اون وقت همه خوشحال بودند ؟؟..

پ.ن. عكسهاي سال پيش دقيقا همين موقع رو ميديدم..اصلا شبيه خودم نيست !!

چقدر زشت شدم !!

Posted by AiRa at 12:16 PM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 13, 2007 11:12 PM

سلام.

تنها چيزی که الآن می تونم بگم اينه:

« ... »

  نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 13:36  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

خودم

 

سلام

 

امروز حال می‌کنم در مورد خودم بنویسم. اون چیزایی که دوست دارم و دوست ندارم.

اول اینکه یه خورده خودمو معرفی می‌کنم برای اونایی که منو نمی‌شناسن.

مهدی کرشته

متولد سال 1362

فارغ‌التحصیل از پیش‌دانشگاهی غیرانتفاعی تلاش سال 1380

ورودی بهمن دانشگاه علوم و فنون مازندران رشته‌ی کامپیوتر گرایش نرم‌افزار

فارغ‌التحصیل 1385 از دوره‌ی لیسانس

ورودی بهمن دوره‌ی مجازی کارشناسی ارشد فناوری اطلاعات و مدیریت دانشگاه امیرکبیر

خصوصیات ظاهری که خیلی از آدما منو با اونا می‌شناسن ایناست.

·          دارای روابط اجتماعی نسبتا ضعیف

·          حراف و فلسفه‌گرا

·          تنبل

·          خجالتی

·          اصولگرا

·          محجوب

·          مهربان و بامرام

·          بی مزه

·          مغرور و کله شق

و اما خصوصیاتی از خودم که به نظرم چون درونی‌اند معمولا دیگران باهاش برخورد نمی‌کنن و خودم اینا رو خیلی مهمتر می‌دونم.

·          خیرخواه

·          ریزبین و نکته سنج

·          ضعف کلام مفرط

·          مسئولیت پذیر و با وجدان

·          دلیل‌گرا و کنجکاو

·          خودخواه

·          روراست و صادق

·          ترسو

·          صبور

کلا تعریفی که می‌تونم بگم از خودم اینه: "معمولی ولی با کلی تضاد"

تو تمام دنیا یه آرزوی قابل گفتن دارم. خیلی دوست دارم که تو یه جای ساکت و سرسبز و خوش آب و هوا دور از تمامی آدما یه خونه‌ی راحت و تر و تمیز داشته باشم و از سکوتش لذت ببرم و تو رودخونه‌ای که از نزدیکیاش می‌گذره بپرم. تو سبزه‌زارش بخوابم و ساعت‌ها آسمون آبیش رو تماشا کنم و شکل ابراشو به شکل‌های خوشکلی که دوست دارم ربط بدم. زمستونای سردشو با دم آتیش شومینه نشستن و نگاه کردن به برفی که بیرون از پنجره می‌آد بگذرونم. برای خودم مثل تو فیلما سوپ درست کنم. واییییییییییی چقدر باحاله.

بگذریم. این تنها آرزوی مادی برای منه. بقیه‌ی آرزوهام یا غیر مادین یا اینکه خیلی مهم نیستن. مثل پولدار شدن. تو تمام دنیا هیچ‌چیزو با قورمه‌سبزی مامانم عوض نمی‌کنم. بهترین دوستم برادرمه. بهترین استادم پدرم. کسی که جونم براش در میره مامانمه. جایی که دوست دارم تو تفریحاتم برم جنگله. توی وسایل مادی، به قلقلیم بیشتر از همه چیز وابستگی دارم. قلقلی یه متکا است. از تمیزی و نظافت نظم و ترتیب خیلی خوشم می‌آد. سفره‌آرایی و سالادآرایی قشنگ‌ترین کارای خونه‌داریه. از رنگ قرمز خوشم می‌آد. تو میوه‌ها خربزه و هندونه رو خیلی دوست دارم. از بدقولی و مسخره کردن و دروغ متنفرم. دوستی برام خیلی مهمه. به نظرم عشق بالاترین درجه‌ی رشد و تعالیه. خیلی دوست دارم نواختن گیتار رو یاد بگیرم. از بازی‌های استراتژیک خوشم می‌آد. فوتبال و ورجه وورجه رو دوست دارم. از آب‌بازی خیلی خوشم می‌آد. می‌میرم برای گِل‌بازی. سرو کله زدن با بچه‌ها رو خیلی دوست دارم. خیلی خوش خوابم. اینکه قبل و بعد از خواب تو رویا و احوال خودم باشم خیلی بهم آرامش می‌ده. هیچی رو نمی‌تونم بدون دلیل و منطق بپذیرم. اونم منطق خودم. مگر اینکه از آدمی بشنوم که حرف اون آدم نیاز به دلیل نداشه باشه مثل مامانم. دوست داشتن رو بیشتر از دوست داشته شدن دوست دارم. دلم برای آدما زیاد می‌سوزه. برای خودم بیشتر دلم می‌سوزه. متاسفانه نتونستم واقعیت کاملم رو به آدما نشون بدم. به همین خاطره که اون چیزی که بقیه از من می‌شناسن با اون چیزی که من از خودم می‌شناسم خیلی خیلی زیاد فرق می‌کنه. کلی چیزه که دوست دارم بگم. ولی دیگه وقت خداحافظیه. راستی تو کارتونا گربه سگ رو بیشتر از همه دوست دارم. شازده کوچولو هم دلیل کتاب نخوندنمه. از وقتی اونو خوندم کتابای دیگه به نظرم بی‌ارزش می‌آن.

 

خداحافظ

 

15:18 - دوشنبه 21 خرداد 1386

 

 

وبلاگ نویس آواره                      سه شنبه 22 خرداد 1386 ساعت 01:06

 

سلام.

شايد اين جا يه فرصت باشه که هر کسی به اين فکر کنه که خودش کيه؟ شايد قبلاً بهش فکر نکرده باشه. من هم می خوام خودم رو معرفی کنم و از خودم بگم:

مزدک سماک عابدی

متولد 26 خرداد 1363

فارغ التحصيل از دبستان دولتی صادقين 1374

فارغ التحصيل از راهنمايی نمونه مردمی شهيد سعيد کهن 1377

فارغ التحصيل از دبيرستان دولتی شهيد عموئيان 1380

ورودی مهر 1382 دانشگاه علوم و فنون مازندران، در رشته ی نرم افزار کامپيوتر

فارغ التحصيل از دانشگاه 1385 (البته به خاطر سربازی هنوز پروژه رو تحويل ندادم)

  • اولين قسمت سخت ماجرا، خصوصيات ظاهری منه؛ من ظاهر مشخصی ندارم. بعضی مواقع شبيه عرفا، بعضی مواقع شبيه طالبان، بعضی مواقع شبيه آدمای عادی، بعضی مواقع شبيه بچه سوسول ها، بعضی مواقع ... ولی در کل خوشم می ياد که کسی نتونه من رو با چهره تعريف کنه چون معتقدم که چشم های آدم ها حقيقت رو اشتباه نشون می دن. بنابراين کلی حال می کنم که ديگرون در مورد من از روی ظاهر اشتباه می کنن فکر می کنند.
  • روابط اجتماعی نسبتاً خوبی دارم
  • خيلی درون گرا هستم. در حقيقت برون گرا ترين درون گرا هستم. (شايد هم برعکسش)
  • شجاع و بی باک و رک (که بعضی ها اون رو پر رويی می دونند ولی می دونم که اين ها دو روی يک سکه اند)
  • فلسفه گرا و عرفان گرا (دو چيز متناقض!)
  • ايدئاليستِ رئاليست (تعبيری که بهزاد واسه ی من ساخته و می گه که خوب می تونم اين دو تا چيز متناقض رو با هم وقف بدم.)
  • مهربان و سگ مرام.
  • کله شق
  • اهل مطالعه
  • انتقادپذير
  • کم حرف و ساکت، ولی پر حرف!
  • ...

در کل، تعريفی که می تونم از خودم بدم اينه: «غير عادی و مجموعه ای از کلی تناقض ها». مثلاً اون قدر ايمان دارم که بی ايمان به نظر ميام، اون قدر به احساس اهميت می دم که منطقی به نظر ميام، اون قدر ايدئاليست هستم که رئاليست ام، اون قدر درون گرام که برون گرا به نظر ميام و ...

اما مهم ترين نکته اين که از خودم خوشم نمی ياد. اگه توی اون دنيا کسی از من شاکی نباشه، فکر کنم خودم از خودم اين قدر شکايت کنم که خودم رو بفرستم ته جهنم.

توی دنيا آرزويی ندارم جز اين که بشينم و با دوستام جر و بحث کنم. دلم می خواد برم يه گوشه و کاردستی و کار های هنری انجام بدم. من معمولاً همه جور هنری رو دوست دارم و انجام می دم: نقاشی، موسيقی، مجسمه سازی، کلاژ، شعر، نويسندگی، ترجمه، خطاطی، گل سازی، فيلم سازی و ... به نظم و ترتيب و تميزی خيلی اهميت می دم. بچه ها رو خيلی دوست دارم و هر جا بچه ببينم شروع می کنم باهاش بازی کردن و کلی ذوق می کنم. توی دنيا تنها چيزی که خيلی خيلی خيلی دوست دارم گل هاست. سر و کله زدن و سؤال پرسيدن و بحث کردن رو خيلی دوست دارم. عاشق نگاه کردن به آدما هستم. داد زدن توی کوه رو خيلی دوست دارم ولی تا حالا امتحانش نکردم. کلی داد توی سرم هست که فقط توی کار های هنريم خالی شون می کنم و واسم داد زدن عقده شده! حتی به همين دليل موسيقی راک و سنتی رو دوست دارم. واسه ی پول زياد اهميتی قايل نيستم، اين قدر که يه چيزی بخورم و توی يه اتاق زندگيم رو انجام بدم واسم کافيه. نمی دونم از چه غذايی خوشم مياد ولی فکر کنم سالاد رو بيشتر دوست دارم. بالای کوه ی که رودخونه و آبشار داره رو خيلی دوست دارم. توی جنگل دلم می گيره. توی دنيا به هيچ چيز وابستگی ندارم و خيلی راحت از همه چيز می گذرم. از رنگ آبی آسمونی خوشم مياد، سفيد هم بدک نيست. نمی دونم از چه ميوه ای خوشم مياد. از همه جور رفتار خوشم مياد، حتی از دروغ گفتن ديگران (چون نشون ميده که نبايد به اندام های حسی ام اعتنايی بکنم؛ هميشه اندام های حسی اشتباه می کنند.) دوست داشتن رو به عشق ترجيه می دم (توجه شود که شريعتی زده نيستم بلکه نظر شخصی خودمه و به نظر من دوست داشتن يه خورده با اون چيزی که شريعتی ميگه فرق داره و از اون مقدس تره). من هم خيلی خوشم مياد که قبل و بعد از خواب توی رويا فرو برم و بعد از 2-3 ساعت شنا توی خيالات برم سراغ کارم. اصولاً شنا توی حوضچه ی خيال رو دوست دارم. تا جايی که لازم باشه با خرد (نه منطق) و بقيه رو با احساسم می پذيرم (مثلاً خدا رو نمی شه با منطق پذيرفت، همين طور دوست داشتن رو چون از جنس منطق نيستند). قبلاً ها دلم واسه ی آدم ها می سوخت ولی رئاليسم دنيا بهم گفت که قانون جنگل يه واقعيت است. و دل سوزی معنی نداره: آدم قوی تر (در هر زمينه ای) برتره، فرهنگ قوی تر برتره، ... (ايده ی حال به هم زنی هست ولی متأسفانه واقعيت داره)

از وقتی توی 18 سالگی دچار انقلاب فکری شدم، توی تمام زندگی بعد از اون تلاش کردم که همونی باشم که هستم. بنابراين فيلم بازی نمی کنم، سعی نمی کنم دل کسی رو به دست بيارم، رو بازی می کنم، آزادانه نظرم رو می گم و آزادانه نظر ديگران رو می شنوم و بهش فکر می کنم.

واسه ی خودم فقط يه هدف توی زندگيم دارم: خلاقيت هام رو به نهايت برسونم. چون می خوام خدا بشم. ممکنه نشم، ولی حداقل سعی خودم رو می کنم.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:4  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

 

ارزش دوست

 

پیش از دستور

فایل مقاله ی دو پست قبل رو برای اونایی که دوست دارن داشته باشن در این لینک قراردادم. یک مقاله هم در همین مورد در این لینک هست که اگه کسی خواست می تونه دانلود کنه.

 

سلام

 

شما دوستی‌هاتون براتون چقدر مهم‌اند؟ فکر می‌کنین هر کدوم از دوستاتون براتون چقدر ارزش دارن؟ جو گیر نشین.! نگین من برای دوستام خیلی ارزش قائلم. برای من دوستم از خانواده‌ام مهم‌ترن. جدی به این فکر کنین که مثلا مهدی کرشته برای شما چقدر ارزش داره.

شاید بپرسین که خوب من می‌دونم که فلان دوستم چقدر برام ارزش داره ولی این که گفتنی نیست. درسته میزان ارزش آدما گفتنی نیست. ولی من خوشم می‌آد که معیار‌های غیر عددی رو به عدد تبدیل کنم. اینجوری اطلاعاتم از اون معیار قابل بیان و قابل مقایسه می‌شه.

اگه شما هم موافقین، فکر کنین که دوستی با همه‌ی آدمای دنیا قابل خریدنه. شما هم به حدی پول دارین که خودتون برای خودتون از دوستی تو این دنیا حق قائلید. ولی این شرایط برای همه‌ی آدماست یعنی آدمی که محبوب‌تره مردم پول بیشتری برای دوستی با اون می‌دن. البته مشخصه که هر کسی تعداد دوستاش محدوده. حالا شما حاضرید چقدر پول بابت دوستی با هر کس بدید. (دوستی رو که خریدید مطمئنید که باهاتون می‌مونه.)

مثلا شما 10 میلیون پول دارید و همه‌ی دوستی‌هاتون رو با این پول باید بخرید. شما حاضرید چقدر بابت مهدی کرشته بدید؟

 

خداحافظ

 

15:50 - یکشنبه 20 خرداد 1386

 

 

وبلاگ نویس آواره                      دوشنبه 21 خرداد 1386 ساعت 00:11

 

من اصولاً دو نوع دوست رو خودم انتخاب می کنم (البته گفتم انتخاب می کنم نه اين که دوست می شم چون خيلی از آدم ها توی زندگی آدم می يان که با آدم دوست می شن ولی شرط لازم و کافی برای اين که ما هم با آن ها دوست بشيم نيست. ممکنه که فقط به دليل موقعيت با اون ها دوست بشيم):

1.                   آدم هايی که به فکر کردنشون احترام می گذارم: اين دسته آدم ها عقده های عقلی و فکری ام رو ارضا می کنند.

2.                   آدم هايی که ازشون احساس خوبی می گيرم. اين گروه آدما عقده های احساسی من رو پر می کنند.

اما در مورد تو: تا اون جايی که يادم هست، به دليل فاکتور دوم ازت خوشم اومد ولی الآن فاکتور اول بيشتر به چشم مياد. ولی در کل همون طور که قبلاً هم بهتون گفتم، از مجموعه ی شما (طرز منش و رفتار فکری شما که گاهی متناقض ولی مجموعتون مکمل هست) خوشم مياد.

اما در مورد قيمت دوستی. دوستی ای که قيمت داشته باشه نمی فهمم و درک نمی کنم. اما از طرفی بايد بگم که (نمی دونم اين خوبه يا نه از نظر شما ها، ولی) من واسم خانواده و دوست و ... فرق نمی کنن، مهم اينه که آدم مورد نظر توی فاکتور های دوگانه ی بالا جا بشه. (شايد خيلی خودخواهانه، بدون غيرت نسبت به خانواده و ... باشه ولی حداقل صادقانه است. نه به خودم و نه به ديگران دروغ نمی گم).

در مورد اين که چه قدر واسه ی دوستان مايه میگذارم هم خودشون بايد بگن.

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:2  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Sunday, June 10, 2007

فاصله ي بين بودن يا نبودن

..
شايد خيلي كم باشه.. اندازه ي تارمويي
...
شايد زمان اين فاصله به اندازه ي عمر گل رز ؛ و شايد با اندازه ي شكفتن گل ني..
شايد شادي، بودن به عظمت درخت بيد 100 ساله ..
شايد غم از دست دادن به سوزناكي ناله ي ني ...
شايد بين بودن و يا نبودن فاصله اي نباشه...
شايد اين فاصله را خودمون درست ميكنيم.
شايد بين بودن و نبودن بگيم : اي كاش
و اي كاش كه نبود
اي كاش بودني نبود تا نبودني هم زاده نمي شد..
اي كاش وقت بودن ، مي بود و وقت نبودن ، نمي بود..
اما بود و اكنون نيست..

پ.ن. نيست ولي مطمئنم كه هنوز هست...

Posted by AiRa at 4:27 PM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 11, 2007 11:12 PM

آواره

پاره پاره

می گذشت

می گذاشت و

می گذشت ...

            يادگاران را

ياران را ...

 

صدای سکوت را چگونه توان فهميد؟

وقتی پای ستاره ای تيپاخورده

لای مخمل پتوی خاک

چمن کرده است؟ ...

 

نمی فهمند

صدای خس خسِ

خشکِ

خرخره ی خسته ی خونينم را ...

 

نمی فهمند

نوحه های پوتين های برهنگی را

که تيک تاکِ قاعدگی قرن

تاکتيک عقيدگی شان را

دعوت به آزادی می کنند

مگس کش های امريکايی

خرمگس را ...

 

در اين سطور

در اين عبور

صدای چرا های خود را

در چراگاه های سرسبز

زمستان می جويم

و ته کاسه خوار ها را

ليس می زنم

پوتين زمان را

وقتی ريل های DC

از حدود نامحدود حصار های من

صدای خدا را سوت می زنند.

...

نمی فهمند

حرف هايم را ...

چگونه می توان از عشق سرود

وقتی که فَک خدا

پُر است از ساندويچ های « مکدونالد »

و « آميتاب باچان »

فوت می کند

شمع های دِلفی را؟

 

چگونه می توان از خاک تنفس کرد

وقتی تناوب های خواهرم را

در پس برهنگی سرخ پاريس

می شمارم

دانه های باران را؟

يا، که

پوزه ی ارّه

در پرّه ی پاهای برادرم

به افيون

قطع می کنند

قارچ های سمّی را؟ ...

 

آواره

پاره پاره

می گذشت

می گذاشت و

می گذشت ...

            يادگاران را

ياران را ...

نمی فهمند

حرف هايم را ...

 

 

(م.اسير)

  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 23:59  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://sadetarin.blogsky.com

 

چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386

 

زبان

 

عکس آنچه به نظر می رسد: زبان ابزاری است برای برهم زدن روابط!

 

23:09 | رضا حسامی فرد | ساده ترین

 

 

[ web | email ] مهدی

 

سلام
آره کاملا موافقم. البته بعد از برهم خوردن روابط حالا زبان ابزاریست برای ماله کشی روی روابط به هم خورده.
به نظر می آد تو هم مثل من از زیاد حرف زدن خسته شدی؟! نه؟
خداحافظ

 

شنبه 19 خرداد ماه سال 1386 ساعت 10:09

 

وبلاگ نویس آواره                      شنبه 19 خرداد ماه سال 1386 ساعت 14:48

 

پشت سر قرنی که طی شد

پيش رو صد برگ تازه

انتخاب آدمی چيست

زندگی يا مرگ تازه

 

قرن طوفان تباهی

قرن باران سياهی

گريه های از ته دل

خنده های اشتباهی

 

قرن غم های حقيقی

دلخوشی های مجازی

لحظه لحظه در ترقی

صنعت تابوت سازی

 

قرن تفهيم تفاهم

انفجار آشنايی

قرن مريم های موجی

لاله های شيميايی

 

قرن تبعيد محبت

موسم پژمردن دل

قرن تکثير تقلب

قرن خنجر خوردن دل

 

پاک بازی رو به کاهش

نانجيبی در فزونی

سينه سينه در سرايت

دشمنی های عفونی

 

قحطی سبزينه و گل

قتل عام رود و جنگل

گفتمان حلق قمری

با گلوگاه مسلسل

 

اتفاق خنده بر لب

غربت گل در صحاری

پيش کش ها: مرگ مرهم

ارمغان ها: زخم کاری

 

قرن تنهايی و تلخی

فصل فقر و نامرادی

گور های دسته جمعی

خانه های انفرادی

 

روزگار سست عهدی

قرن سخت افزار و سی دی

زايش ويروس وحشت

انتشار نا اميدی

 

قرن غرب و حرب و آتش

فصل طاعون های شرقی

استخوان های شکسته

نردبان های ترقی

 

روی لب های مدارا

نقش لبخندی معطل

مهربانی ها خلاصه

کينه ورزی ها مفصل

 

عرصه ی دل های خالی

دست های ظاهراً پر

بی توقف در تکاپو

خط توليد تنفر

 

قرن فرصت های فاسد

لحظه های نامناسب

قرن استعفای عاشق

قرن استيلای کاسب

 

رفته تا اوج ثريا

شاخص سردرگمی ها

در نخاع مهربانی

ترکش نامردمی ها

 

قرن ترويج حرامی

عرصه ی ايمان انبوه

بی وفايی های واجب

مهربانی های مکروه

 

رشد روزافزون خنجر

کاهش ميزان مردی

نسل مجنونان عاشق

خسته از ليلا نوردی

 

قرن زردی، قرن حذفِ

ارغوانی ها، گلی ها

قرن شليک کلاغان

در گلوی کاکلی ها

 

موسم نوآوری ها

برگ ريزان بهاری

زندگی های مکرر

مرگ های ابتکاری

 

قرن از اصلی رميده

قرن غلتيدن به فرعی

قرن دين را سر بريدن

با اصول ذبح شرعی

 

عشق در خط مقدم

پاتک بی وقفه ی نان

وای بر رزم آور دل

بشکند گر خط ايمان

 

(سيد حسن حسينی)

  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:18  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.aghili.blogfa.com

 

به جشن تولده گل کاکتوس خوش اومدید (از خودش کیک بخواهیدJ)

 

۲۴خرداد تولد گل کاکتوسه . خیلی هاتون می شناسیدش.این دوست عزیز مثل همه ی شما سهم به سزایی در گذر از لحظاته پر از سردگمیه من داشت و خیلی کمکم کرد که اتفاقات و رفتارها رو درک کنم و بفهمم چطور عکس العمل نشون بدم. چون همیشه همه ی ما می دونیم نباید از روی ظاهر و رفتارهای ظاهری افراد قضاوت کنیم اما از دونستن تا عمل و چکونگی عمل راه هست .

می دونم همه تون دوستش دارید.اینجا تا 24ام می تونید بهش هدیه بدید. مثلا شعر،عکسهای زیبا مخصوصا از طبیعت و خصوصا از گل کاکتوس و یا حتی می تونید یه خاطره بهش هدیه بدید شاید عجیب باشه اما می دونم خوشحالش می کنه.

** گل گاکتوس عزیز:

آسمان نیز ازآن توست ،
آنگاه که تو آن را طلب کنی...

 

تولدت مبارک!

 

   پ ن . همین جا می خوام تولد تک تک شماها رو که نمی دونم دقیقا چه روزیه اما بی شک روزی زیباست که خدا پیغام داده هنوز امیدم به شماست، تبریک بگم و آرزو می کنم هر روز سربلندتر از روز پیش باشید.می شه لطفا بخندید و به منم یادآوری کنید بخندم...بابا تولده J

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 10:48 AM  توسط فروغ 

   

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 0:30

سلام کاکتوس عزير. تولدت مبارک. اين هم از کادوی من. هرچند تلخوش هست ولی واقعيت هست:

 

تاجری اره ی برقی آورد

پای يک منظره را

امضا کرد!

 

راستی! يادم رفت بگم: ... من دو روز بعد از تو متولد شدم!

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:16  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Thursday, June 7, 2007

دختركوچولوي تنهاي خندان

امروز مي خوام يك داستان تعريف كنم.داستاني كه فقط مامان بزرگها براي نوه هاشون تعريف مي كنن و اصلا واقعي نيست..

داستان من جريان زندگي يك دختر كوچولو هستش.دختر قصه ي ما در يك خانواده ي خيلي مهربون بزرگ شد.اما يك مشكل بزرگ داشت.تو خونشون كسي اونو دوست نداشت..يا حداقل اينجور فكر ميكرد.

به دوستاش هميشه ميگفت كه مامانش شبها براش قصه ميگه، بغلش ميكنه و وقتي كه دختر خوبي ميشه بوسش ميكنه..حتي بعضي وقتها ميگفت با، باباش شوخي ميكنه...اما اينها همه تخيلات دختر كوچولو بود.

دختر كوچولو خيلي تنها بود، اما هيچوقت به كسي نمي گفت كه تنهاست..همه ي دوستاش به زندگي اون حسودي ميكردند.

تا اينكه يك روز دختركوچولو خيلي مريض شد.

به همه ميگفت خوبه ولي خوب نبود.

براي همه ميخنديد ولي خندون نبود.

براي همه دوست بود ولي تنها بود.

بعضي وقتها دوستاش دعواش ميكردند كه چرا بعضي وقتها نميخنده..و اون وقت مجبور ميشد باز لبخند بزنه..

به مامان و باباشم نگفته بود كه مريضه..هروقت ميخواست بگه كه مريضه ياد اون روزي افتاد كه باز خيلي مريض شد و مامان و باباش نگران بودن..اما بعدش مامانش دعواش كرد و بهش گفت كه همه ي مريضيش براي جلب توجه بوده..دختركوچولو يادش رفت اون روز به مامانش بگه واقعا براي جلب توجه بوده..

دختركوچولو اينقدر صبر كرد تا حالش خوب شد.

بازم شد همون دختر كوچولوي خندوني كه دوستاش ، دوستش داشتن.

باز هم مامان و باباش رو دوست داشت و باز هم براي دوستاش از مامان و باباش قصه هاي بامزه تعريف ميكرد.

اما دختركوچولو هنوز،تنهاي خندان قصه ي ما بود.

Posted by AiRa at 10:37 AM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 7, 2007 11:55 AM

من هم می خوام قصه ی يه پسر کوچولوی تنهای خندان رو بگم:

داستان من جريان زندگی يك پسر كوچولو هستش. پسر قصه ی ما در يك خانواده ی خيلی مهربون بزرگ شد. اما يك مشكل بزرگ داشت: تو خونشون كسی اون رو دوست نداشت ... يا حداقل اين جور فكر می كرد ... يا اگه هم دوست داشتن، بلد نبودن نشون بدن.

به دوستاش هميشه می گفت كه مامانش شب ها براش قصه می گه، بغلش می كنه و وقتی كه پسر خوبی ميشه باباش براش چيزای خوب خوب می خره. حتی بعضی وقت ها می گفت با باباش شوخی می كنه ... براش جشن تولد می گيرن و همه ی دوستاش رو دعوت می کنن ... اما اين ها همه تخيلات پسر كوچولو بود.

پسر كوچولو خيلی تنها بود، اما هيچ وقت به كسی نمی گفت كه تنهاست. همه ی دوستاش به زندگی اون حسودی می كردند.

تا اين كه يك روز پسر كوچولو خيلی مريض شد. به همه می گفت حالش خوبه ولی خوب نبود. برای همه می خنديد ولی خندون نبود. برای همه دوست بود ولی تنها بود. بعضی وقت ها دوستاش دعواش می كردند كه چرا بعضی وقت ها نمی خنده. و اون وقت مجبور می شد باز لبخند بزنه.

به مامان و باباشم نگفته بود كه مريضه. هروقت می خواست بگه كه مريضه ياد اون روزی افتاد كه باز خيلی مريض شد و مامان و باباش نگران بودن. اما بعدش مامانش دعواش كرد و بهش گفت كه همه ی مريضيش براي جلب توجه بوده. پسر كوچولو يادش رفت اون روز به مامانش بگه واقعا براي جلب توجه نبوده. اون دفعه بابا و مامانش برای اين که حالش زود زود خوب بشه بردنش پيش چند تا آقا دکتر مهربون که يه جوری بهش دوا بدن زود خوب بشه و بخنده. ولی آقا دکترا گفتن که پسر کوچولو دوا نمی خواد؛ دوست می خواد. ولی بابا و مامانش گفتن بهش که برو درست رو بخون تا پول در بياری ...

پسر كوچولو هم رفت سر مشق شبش نشست. اين قدر صبر كرد تا حالش خوب شد. بازم شد همون پسر كوچولوی خندونی كه دوستاش، دوستش داشتن. باز هم مامان و باباش رو دوست داشت و باز هم برای دوستاش از مامان و باباش قصه های بامزه تعريف می كرد.

 

اما پسر كوچولو هنوز، تنهای خندان قصه ی ما بود ...

 

  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 22:8  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Wednesday, June 6, 2007

طوفاني به اسم گونو

 

ديروز كه از كيش اومديم ، هوا خيلي خوب بود.

باد خنك ... نسيم بهاري..

اما اينها همه هشدار بود..هشداري كه كوچكترين اطلاع رساني در پي نداشت.

وبلاگ چشمهايي كه فكر مي كنند ، به طور كامل در اين باره توضيح داده .

الان كه عكسها ي سايت ناسا رو ديدم ، طوفان به نزديكي ايران ، درياي عمان ، رسيده.

امروز كليه ساكنان جزيره كيش هم به مناطق امن (!!!!) فرستاده شده اند و دستور اكيد كه از منازل خودشون خارج نشوند.

اما آيا نمي شد اين هشدار چند روز قبل داده ميشد تا ساكنان فرصت فرار از اين طوفان را داشته باشد.

من تا ديروز كيش بودم، اما كوچكترين اشاره اي به طوفان نشد . تا امروز !!!!

فقط اميدوارم دير نشده باشده.

براي مني كه كيش فاميل دارم ، شنيدن اين خبر خيلي وحشتناكه ...

اميدوار...

پ.ن : امروز كلا مزخرف بود . با شنيدن اين خبر بيشتر مزخرف شد !

Posted by AiRa at 5:22 PM

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 7, 2007 1:30 AM

چه بگويم؟ سخنی نيست.

 

می وزد از سرِ اميد، نسيمی،

ليک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

                        به رهش

                                    نارونی نيست.

 

چه بگويم؟ سخنی نيست.

 

 

پشت در های فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج انديشی

                        خاموش

                                    نشسته ست.

بام ها

            زير فشار شب

                                    کج،

کوچه

            از آمد و رفتِ شبِ بد چشمِ سمج

                                                            خسته ست.

 

 

چه بگويم؟ - سخنی نيست.

 

در همه خلوتِ اين شهر، آوا

جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نيست.

 

وندر اين ظلمت جا

جز سيا نوحه ی شو مرده زنی، نيست.

 

ور نسيمی جُنبد

به ره اش

            نجوا را

                        نارونی نيست.

 

چه بگويم؟

سخنی نيست ...

 

(احمد شاملو)

 

  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 21:59  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://noomniteg.blogfa.com

 

MY Special Room In Asylum

 

                                                                       

سفید سفید سفید. یه سفید دیگه داره میاد. پشت سرش همون سفید شیفت شب. چقدر عجیب. من فکر میکردم فقط وقتی آمپول میزنن شبه. سفید نزدیک تر شد. لایه ی همرنگ تن منو زد بالا. سوزن رو پوستم پافشاری میکنه فوت میکنه تورگم. فقط هواست. حتی سم هم نیست. سفید های دیگه هم میان. صورتمو تو بالش خفه میکنم. با گردن نفس میکشم. حالا سبز بزرگ میاد. حالمو می پرسه. شما از آخر هفته مرخصید. حس میکنم دارم رنگی میشم.

 

 

N o O o M N i T e G

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 9:49 PM توسط مانا 

 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 23:57

سلام.
خدا بد نده. زود خوب ميشی و رنگی.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 21:56  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.aghili.blogfa.com

  

اشتراک اطلاعات

 

کولانی: بدون تعقیب هدف معینی، زندگی لذتی ندارد.

کنفوسیوس : تکبر و خساست، هزاران صفت خوب را می پوشاند.

 

** هر کدوم از ما در یک زمینه های خاصی مطالعه و یا حتی گاهی تحقیق کردیم .بعضی هامون دانشجوییم یا درسمون رو تموم کردیم.اینجا جاییه که نه تنها می تونیم تجربیات و تنهایی و شادی ها و غم هامون رو با هم شریک شیم بلکه جایی که می تونیم از اطلاعات علمی ، تخصصی ، جامعه شناسی و روانشناسی و ... همدیگه هم بهره مند شیم. گاهی وقت زیادی رو تو اینترنت صرف می کنیم.پس چرا همدیگه رو از چیزهای جدید باخبر نکنیم؟

خوب من از همه تون در هر رشته و زمینه ای خواهش می کنم که در هر زمانی اطلاعاتتون رو در اختیارم بذارید.

1.مثلا شما آقا پسرها،من در زمینه ی بازیهای کامپیوتری ، ساختارشون و وسایل جانبی بازیها و حتی اینکه بازیهای روز کدومن و کدوما جالبن هستن و از این جور چیزها چیزی نمی دونم و دوست دارم بدونم.

2.دوست دارم در مورد دکتر سروش و طرز فکرش بدونم.

3.در مورد تازه های پزشکی و جامعه شناسی حتی اقتصاد.

4.در مورد مدیریت و رشته های مدیریت

و ...

من می دونم که می تونم با جستجو در اینترنت هم اطلاعات بدست آورد و ...

می تونید اگر دوست داشتید به این آدرسم ایمیل بدید.فقط به من بگید که این کار رو کردید .اگر بخواهید اطلاعاتتون رو در اختیار همه می ذارم اینجا.(forough.aghili@gmail.com)

** می تونیم گاهی یه موضوع انتخاب کنیم و همه راجع بهش تحقیق کنیم و هر کدوم تو وبلاگمون بذاریم.

شاد باشید و مملو از خدا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 12:3 PM  توسط فروغ

 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 22:21

سلام.

ايده ی خوبی هست ولی برای اين کار راه حل های بهتری هم وجود داره: می تونی عضو گروه: IRExpert بشی که يک گروه واسه ی همين کاراست. از تو که IT رو هم گذروندی تعجب می کنم اين پيشنهاد رو دادی. از دوستانت هم که فکر می کنی در زمينه ای تخصص دارند دعوت کن بيان (البته فقط از متخصص ها و نه از هر کسی از دوست و رفقا تا گروه لوث نشه)، اون موقع می تونی به دنيايی از اطلاعات دست پيدا کنی.

  نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 21:51  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://withgraphic.blogfa.com

 

فعلا خداحافظ

 

سلام به همه دوستای عزیز که

منو تنها نذاشتن و با نظراتشون منو خیلی راهنمایی کردن

از همه ممنونم

فعلا نمیخوام وبلاگ رو برای مدتی آپ کنم

البته اگه دلم طاقت بیاره

هم وقتم کمه هم حالش رو ندارم

اما میام و به وبلاگ شمادوستای عزیزم سر میزنم

« پنجره ای در درونم رو به افق گشوده شده است

دلم میل پر گشودن دارد

و هر دم اندیشه پرواز درونش غوطه ور است . »

 

 

مثل این تصویر

این هم از سخنان این جانب بود

از وقتی عاشق شدم یه چیزهایی می نویسم

اما زیاد نمی تونم و نمیخوام هم که بنویسم

چون وقتی خوب نمیشه از خودم بدم میاد

پس برای همین نمی نویسم

خب بازم ممنون از همه

امیدوارم همتون موفق باشین

خوش باشید و هر دم بهتر

 

  

پاک تر پارسایی و نیک اندیشه ورزی این چنین شمایید

ای دختران زرتشت!

پدر این آزموده ها را به شمایان سپرد

تا خرد و خرسندی را به امانت دارید

آه ای جوانترین دختر زرتشت!

پندهای پنهان را پرسان شو !

 

تا دفعه بعد بای

برام دعا کنید

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط من 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 20:21

ای خداوند من و ای پادشاه ما، تو آن يگانه ای!

به ياريم بيا، چرا که تنهايم،

و ياوری به جز تو ندارم، و بر آنم تا جان بر کف گيرم.

 

از آن زمان که در گهواره

و در آغوش خانواده  بودم،

آموختم که تو بودی ای خداوند [...]

 

و سپس بر تو گناه کرديم،

و تو ما را به دشمنانمان سپردی،

چرا که خدايانشان را تکريم کرديم.

تو دادگری ای خداوند! [...]

 

و ما را به دست خويش نجات بخش،

و به ياريم بيا، چرا که تنهايم،

و جز تو کسی را ندارم، ای خداوند!

تو از همه چيز آگهی،

و می دانی که از مجد بی دينان بيزارم،

و از بستر ختنه نشدگان

و از بستر هر بيگانه ای منزجرم.

تو حاجتم می دانی،

و آگهی که از نشان بزرگی خويش نفرت دارم،

همان نشانی که در روز های مراسم به پيشانی می بندم،

نفرتی از آن دست که از دستمالی چرکين دارم،

و در روز های آسودگی آن را نمی بندم.

کنيز تو بر سفره های هامان ننشسته،

و به جشن های شاهانه وقعی ننهاده،

و در بزم مِی گساران باده ننوشيده است.

کنيز تو از آن روز که به هيأتی ديگر درآمده تا به امروز،

روی خوشی نديده است،

جز از برای تو ای خداوند، ای خدای ابراهيم.

 

خداوندا، ای که بر همه چيز قادری،

آوای نوميدان را بنيوش،

ما را از دست خبيثان نجات بخش،

و مرا از وحشتم برهان!

 

(عهد عتيق- کتاب اِستَر: 3:4 – دعای اِستَر)

  نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 23:38  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://sadetarin.blogsky.com

 

دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386

 

در دفاع از زندگی!

 

میدونی؟ من خیلی کم پیش میاد که یه سری حرف ها رو بزنم! نه فقط به این دلیل که به درستیشون شک دارم! که بیشتر به این دلیل که رازهایی هستن که من بهشون رسیدم! تجربه بهم میگه از بس آدم بی جنبه ای هستم معمولا از ظرفیت کمی که دارم سو استفاده می کنم و اون ها رو به همه می گم! این طوری لوث میشن!
اما پیش اومده که ازم حرف کشیدن! من زیاد حرف می زنم! خیلی زیاد! بیشتر به این دلیل که از لفاظی تو یه ساختار منظم لذت می برم! معمولا بهش میگن مخ سالاد کردن! من وقتی حرافی می کنم دوست دارم به آدم هایی بربخورم که جواب بدن و بعد با گوش کردن انعکاس صدام لذت ببرم!
اما وقت هایی هم هست که حرف می‌زنم! حرف‌های به نظر خودم مهم! رازهایی که اصلا دوست ندارم با کسی در میون بزارم! شده که تو یه بحث ساکت شدم و ادامه ندادم اما در عوض رازی رو لو ندادم!
من در مورد این موارد حرف های مهمی (به نظر خودم) دارم : عشق، زندگی، وجود، هدف زندگی، خدا، علم، زمان، یادگیری، زبان، ترتبیت، دین و تعادل !مهمترین اونها همین ها هستن!
وقتی در این موردها می نویسم یا میگم که البته به ندرت پیش میاد داغ میشم، مست میشم! اصلا یه حالی پیدا می کنم که معرکه است! اما این شب سراب بامداد خماری داره که دهنم تلخ میشه! احساس آدم های احمق رو پیدا می کنم! هر دفه خودم رو لعنت می کنم که چرا تلاش کردم از زبان طبیعی برای بیان این مفاهیم استفاده کنم! جالبته که این حس تنها دلیلی که باعث شده من در مورد این مفاهیم حرف نزنم! میدونی من دلم یه آدم می خواد که این قدر احمق نباشه که در مورد هر مساله ای که میگی نظری داشته باشد و در ضمن اون قدر احمق نباشه که در مورد هیچ مساله ای نظری نداشته باشه! تا وقتی بهش در مورد این مفاهیم اساسی می گم صدای خودمو تو سکوتش بشنوم!! اونوقت یه رزونانس رخ بده از سکوت من و اون!
اینها رو گفتم تا یادم بیاد که توجوابی که به آخرین پست دوست خواهم نوشت حرفی از رازهای خودم نگم و فقط اشکالاتی رو که میشه دید بیان کنم!
این مهدی کرشته آدم جالبیه! ازم حرف میکشه! حرفایی رو که دوست ندارم به کسی بزنم! حرفایی که مال خودمه! ماله خود خودم! آخرین باری که رازی رو لو دادم تو یه بحث با اون بود! ( البته پشیمون نیستم!)
اما در مورد زندگی:
نوشتی زندگی یه توهم از زنده بودنه!
اصولا زنده بودن اون چیزی که نوشتی نیست! من اگر دارم تو راه بابل می رم اگر یه سنگ رو سرم بیفته از کوه و من در جا به قول بقیه بمیرم ساده لوحانه است که کسی بگه مردم! من از الان تا وقتی که بخوام زنده ام! اصولا دیدگاه نسبت به زمان در نظر خیلی از ما نادرسته!
نوشتی : مگه می‌شه من در مورد چیزی فکر کنم که در تفکر جا نشه؟
آره میشه! اما نمیشه از این مسائل حرف زد! چون تو زبان جا نمیشه! اصولا اون بخشی از ما که تفکر میکنه بینهایتٍ مطلقه! اما گاهی فکر می کنیم که آدم هر چی فکر می کنه رو باید بتونه بگه! که به نظر من درست نیست!
نوشتی : خدا انسان‌ها رو اونجوری آفریده که خودش قانون گذاشته
خد آدم ها رو اون طور آفریده که باید باشن! اگر آدمی هست باید باشه و اگر باید جور دیگه ای می‌بود پس الان این طور نبود! این یعنی خدا حکیمه!
نوشتی : چیزی به نام خلاقیت وجود نداره!!
کشف یه رابطه تو دنیای مادی یا معنوی خلاقیت نیست! ساختن یه رابطه تو دنیای مادی یا معنوی خلاقیته! خلاقیت با مکاشفه فرق می کنه!
نوشتی : ما اصولا یه سری عروسک خیمه شب بازی هستیم که خدا اونجوری که می‌خواد مارو می‌گردونه
عروسک های خیمه شب بازی که نخ ها دست روحمونه!
دارم عباس آقا می شم تا همین جا هم بیخودی نوشتم!! از مهدی توقع نمیره این حرف ها رو قبول کنه! همون طور که از رضا توقع نمیره که بیشتر بگه!
مهدی دلایل دقیق می خواد! نه یه سری شعر
یا حق

00:28 | رضا حسامی فرد | ساده ترین

 

وبلاگ نویس آواره                      دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386 ساعت 16:14

 

سلام.

۱- با نظرت تقريباً هم نظرم. در مورد اين که معمولاً راز هايی رو که نبايد بگی رو می گی هم بگم که من هم بدبختانه همين طوری ام. ولی قضيه اين جاست که از اين قضيه ناراحت نمی شم که تمام تلاش هام رو برباد بدم.

۲- يه سری به بلاگ مهدی بزن،‌نظرت رو در مورد نظرم دوست دارم بدونم.

  نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 23:2  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

زندگی

 

 

سلام

حالتون چطوره؟ زندگی خوبه؟ دنیا به کامه؟ از کاروبار چه خبر؟

اینا سوالاییه که هر روز می‌پرسیم و جواب می‌دیم. اصلا براتون مهم هست که چرا زندگی می‌کنین؟ به نظرتون زندگی چقدر ارزش داره؟ شما فکر می‌کنین عمر انسان زیاده یا کمه؟ اصلا حرف زدن و فکر کردن در مورد این حرفا وقت تلف کردن نیست.

من نظرات خودمو می‌گم. کاری ندارم کسی قبولش داره یا به نظرش مسخره‌اس. چیزایی که می‌گم یه خورده پراکنده و درهم برهمه. چون کلی چیز می‌خوام بگم ولی همشون تو قالب یه موضوع جا نمی‌شن.

زندگی یه توهم از زنده بودنه. درسته توهم. چیزی که ماتریکس در موردش صحبت می‌کنه نه به کیفیتی که می‌گه ولی در کل درسته. زنده بودن چیه؟ آیا زنده بودن غیر از اینه که ما یه سری حسگر‌های مادی داریم که محرک‌ها رو دریافت می‌کنن و یه سری ماهیچه داریم که به اونا پاسخ می‌دن. آیا غیر از اینه که انسان داره کم‌کم به جایی می‌رسه که هم حسگر‌های به این دقت می‌سازه و هم ماهیچه‌های به این خوبی. حتی مکانیکی، نه از جنس گوشت. پس زنده بودن یعنی چی؟ این چیزایی که شما بهش می‌گین تفکر هم یه چیز مادی دیگه‌اس که دانشمندا گفتن جابجایی و برقراری ارتباط بین دو سلول از طریق جریانات الکتریکی بسیار کوچک است. تازه اگر به مغز انسان بخش تفکرش نگاه کنین موضوع بدتر هم هست. اینکه مغز انسان هر چی می‌خواد باشه، کارشو کامپیوتر داره انجام می‌ده. الان نه n سال دیگه بالاخره کامپیوتری ساخته می‌شه که می‌تونه به اندازه‌ی مغز انسان کارایی داشته باشه. پس زنده بودن یعنی چی؟ زنده بودن یعنی مجموعه‌ی همه‌ی اینایی که گفتم. ولی موضوع اینجاست که با این تعریف زنده بودن اونقدرها هم که انسان‌ها فکر می‌کنن مهم نیست. پس مردن هم اونقدرها مهم نیست. تا حالا شده که سعی کنین خودتونو با چیزی که قبلا نشنیدید یا ندیدید یا بهش فکر نکردید و ازش اطلاعی ندارید متعجب کنین؟ اینجوری بگم که مگه می‌شه من در مورد چیزی فکر کنم که در تفکر جا نشه؟ این کلید اینه که بفهمید خدا باهاتون بازی بدی رو شروع کرده. خدا انسان‌ها رو اونجوری آفریده که خودش قانون گذاشته. انسان تو این دنیا نه، تو کل عوالم موجود، نمی‌تونه کاری خارج از اونایی که خدا براش تعیین می‌کنه انجام بده. حتی نمی‌تونه به چیزی غیر از اونکه خدا می‌خواد فکر کنه. جالب‌تر اینکه خلاقیت که اوج توانایی انسان در بوجود آوردنه یه کشف ساده‌ی روابط از دنیای مادی یا معنویه. (چیزی به نام خلاقیت وجود نداره!!)

خدا می‌خواد مارو امتحان کنه.

به چی؟ آخه این حرف منطقیه که شما یه ربات درست کنین و بگین که من تو رو می‌خوام امتحانت کنم. برای چی؟ برای اینکه بهت نشون بدم که تو توی شرایط مختلف چه تصمیمی می‌گیری؟ آیا به دستورات من عمل می‌کنی؟ یا اینکه هر کاری دلت خواست انجام می‌دی. شما خنده‌تون نگرفت. خیلی مسخره‌اس که رباتی که من درستش کردم بتونه عملی رو انجام بده که من براش تعریف نکرده باشم. دقیقا همون چیزی که فیلمای دهه‌ی 90 رو با موضوع تسخیر انسان توسط ساخته‌های دستش نشون می‌ده.

خدا هم مارو آفریده. برامون محدوده‌ای تعیین کرده و ما نمی‌تونیم خارج از اون محدوده پا بذاریم.

حالا افتادیم تو این دنیا. چی کار کنیم؟

جواب این مذهبیون ساده انگار اینه که شما خوبی کنین. شما صداقت داشته باشین. شما خداپرست باشین، خدا هم شما رو هدایت می‌کنه. اگر شما خوب باشید بهشت در انتظار شماست و اگر بدی کنین جهنم جواب طبیعی کاریه که انجام دادین.

اولش بگم که همون‌طور که این دنیا یه عالم مجازی از حسگر‌ها و عملگر‌هاست، عوالم دیگر هم خواه نا خواه همچین چیزی خواهند بود. پس اگر بهشت و جهنم هم احساسات مجازی مثل احساسات مجازی این دنیا باشن، که من این‌طور برداشت می‌کنم، پس مشکل اینجاست که ما اصولا یه سری عروسک خیمه شب بازی هستیم که خدا اونجوری که می‌خواد مارو می‌گردونه و اونجوری که می‌خواد با ما بازی می‌کنه و ... . و درست خلاف اینکه عروسک‌های یه دختر کوچولو که باهاشون بازی می‌کنه، عنصری به نام احساس ندارن، ما داریم. ولی این احساسه هم مثل چشم داشتنه. هیچ فرقی نمی‌کنه. یعنی اینکه اگه عروسک اون دختره چشمشو ببنده و باز کنه اون دختر چه لذتی دریافت می‌کنه؟ اگه ما هم غمگین بشیم خدا لذت می‌بره که یه قسمت دیگه از داستان عروسکی انسانیش پیشرفت کرد.

و اما اگر به نظر شما احترام بگذاریم و بگیم که اون دنیا مثل این دنیا نیست و اونجا همه چیز واقعیه و ... (با آب بستن تو استدلالات، خودمون رو راضی کنیم که نه بابا آفرینش ما هدفی داره و اون هدف بالذاته خوب و مقدسه و ذات ما هم مثل خدا مجرد از این عوالمه). اینجا مشکل بیشتر می‌شه. اینکه بهشت و جهنم برای چه کسانی هست؟ برای کسانیه که اصولا چیزی به نام اختیار و تفکر در اونها چیزی جز قوانین ساده و مشخصیه که هر آدمی بنا به شرایط ورودی‌اش، یه خروجی مشخص می‌ده که همیشه هم ثابته (به شرطی که شرایط یکسان باشه). پس خدا مارو می‌خواد برای چیزایی مجازات کنه که در انجام اونها هیچ کسی تعیین کننده نیست غیر از خودش؟!!! (چیزی به نام اختیار و انتخاب وجود نداره!!!)

این است زندگی که همه‌ی ماها فکر می‌کنیم که توش چه اتفاقات مهمی داره می‌افته. همین الان که اینجا هستم و دارم تایپ می‌کنم، آرزو می‌‌کنم که ای کاش هیچ وقت آفریده نمی‌شدم. ای کاش هیچ وقت تو این دنیا با این همه حجاب گیر نمی‌افتادم که نهایت کارم این باشه که وجود خودم رو نفی کنم و آفرینش همه‌ی موجودات رو هم بیهوده بدونم. چیزایی که هیچ کس دوست نداره اونا رو بپذیره. ولی بپذیرید که هیچ‌کدومتون نمی‌تونین کاری رو انجام بدین که خودتون فکر نمی‌کنین بتونین انجامش بدین.

نیو به اوراکل می‌گه: تو از کجا می‌دونی من چه تصمیمی می‌گیرم.

اوراکل جواب می‌ده: تو تصمیمتو گرفتی، داری دنبال دلیل می‌گردی که چرا این تصمیمو گرفتی.

و من می‌گم: خدا برات این تصمیمو گرفته، تو داری دنبال دلیل می‌گردی که چرا این تصمیمو گرفتی. این کار بیهوده‌ایه.

متاسفم که به همه‌ی پایه‌های فکری و اعتقادی خودمو و کلی از آدمایه دیگه تبر زدم. ولی این نتیجه‌ی تفکر همین مغز ماشینیه که سال‌ها تلاش کرده تا بفهمه که این فهمیدنش از خودش نیست. از خداییه که وجود نداره.

خداحافظ

 

20:08 - یکشنبه 13 خرداد 1386

 

 

[ web | email ] ReZa

 

جواب دادم بخون!

 

دوشنبه 14 خرداد 1386 ساعت 00:26

 

 

[ web | email ] امید نیک

 

زندگی جبری نیست
اگر بود خیلی از ماها الان اینجا نبودیم!

 

دوشنبه 14 خرداد 1386 ساعت 14:15

 

 

[ web | email ] اکرم

 

سلام
حالت خوبه؟؟؟؟!!!!!!
این دو تا حرفت با هم تناقض دارن!
تو پست  من صادق هستم نوشتی
"چقدر به وجود یک خدا ایمان دارید؟
از وجود خودم بیشتر باورش دارم. ممکنه ماتریکس درست باشه ولی توحید امکان نداره غلط باشه."
حالا اینا چیه؟؟؟؟؟!!!!!!!
" آرزو می‌‌کنم که ای کاش هیچ وقت آفریده نمی‌شدم. ای کاش هیچ وقت تو این دنیا با این همه حجاب گیر نمی‌افتادم که نهایت کارم این باشه که وجود خودم رو نفی کنم و آفرینش همه‌ی موجودات رو هم بیهوده بدونم."
 بعدشم مینویسی
" متاسفم که به همه‌ی پایه‌های فکری و اعتقادی خودمو و کلی از آدمایه دیگه تبر زدم. ولی این نتیجه‌ی تفکر همین مغز ماشینیه که سال‌ها تلاش کرده تا بفهمه که این فهمیدنش از خودش نیست. از خداییه که وجود نداره."
بالاخره اون خدا وجود  داره که به من چیزی رو بده یا  وجود نداره که این تفکر جبری رو بده؟پس اگه خدایی وجود نداره چطور میتونه چیزی رو به مخلوقش ببخشه؟؟؟!!!!!!!!!!
خدایاااااااااااااااااااا
دوست دارم گریه کنم
آخه چرا اینطوری شد؟

 

دوشنبه 14 خرداد 1386 ساعت 14:30

 

 

وبلاگ نویس آواره                      دوشنبه 14 خرداد 1386 ساعت 15:49

سلام.

1-      چرا زندگی می کنيم؟ اول از همه می خوام بگم که با اين بحث که گفتی زندگی توهمه و فقط تصور زنده بودنه کاملاً موافقم و اين قضيه از سال ها پيش شالوده ی ذهنی من بوده و به همين دليل بود که از فيلم ماتريکس خوشم اومد و جذبش شدم.

2-      زندگی کردن چه قدر ارزش داره؟ همون طور که خودت گفتی، زنده بودن يک چيز بيومکانيکی هست؛ همون چيزی که تموم چيز های ديگه ای که همون ها رو دارند رو هم زنده می دونيم. حتی گياهان رو. بنابراين چيز جديدی نگفتی. همون طوری که از اين بحث ها می شه نتيجه گرفت، زنده بودن به خودی خود ارزش نداره، و کسی هم منکر اين حرف نشده. بلکه چگونه زنده بودن هست که ارزش داره.

3-      انسان ها چقدر مهم اند؟ انسان ها به خاطر زنده بودنشون نيست که مهم اند؛ چون قبل از اين که انسان ها به وجود بيان خيلی چيز های ديگه وجود داشتن که اگه بخوايم زنده بودن رو ملاک قرار بديم، انسان ها بی ارزش ترين موجودات هستند. اما می خوام از ديدگاهی کاملاً زيست شناسانه به اين قضيه نگاه کنم: به نظر تو مار ها از همون اول که بودند همين شکلی بودند؟ به نظر تو انسان ها مهم ترند يا دايناسور ها؟ دايناسور ها که قبل از آدم ها بودند. ولی به نظر من انسان ها مهم ترند چون تأثيرشون روی دنيا بيشتر از دايناسور ها بوده. مثلاً هيچ دايناسوری تلاشی برای فتح فضا و يا رسيدن به انرژی هسته ای (!) نکرد. همون طور که مورخين می گن، تاريخ رو همه ی آدم ها نمی سازند، بلکه pick هاشون می سازند. بنابراين، اگه بخوايم از ديدگاه اثرگذاری به اين قضيه نگاه کنيم می فهميم که از بين ديگر مخلوقات آدم ها از همه مهم ترند. چون يکی شون می تونه تغيراتی (هر چند ناچيز و در حد توليد کود) ايجاد کنه که ديگر موجودات رو بسيار متأثر کنه. بنابراين، درسته که با توجه به چيز هايی که گفتم، مردن اهميت نداره، ولی همون طور که گفتم، مردن موجوداتی که مؤثر ترند، مهم تر از موجودات کم اثر تره. (هرچند که اين ديدگاه يک ديدگاه حال به هم زنه، ولی چيزيه که واقعيت داره)

4-      اما هدف زندگی چيه؟ برای اين که بگم دليل زنده بودن چيه و اين که آيا می تونيم از ذهن خودمون خارج بشيم يا نه، بايد اول به يه سری از سؤال های بعديت جواب بدم.

5-      دليل اين که خدا اين کار رو کرده چيه؟ اصلاً خودت هم فکر کردی که خب که چی؟ خدا می خواد ما رو بيآفرينه و بعد امتحان کنه که چی بشه؟ چی رو می خواد ثابت کنه؟ همون نمی آفريد بهتر نبود تا اين قدر به خودش زحمت نده و ...؟ جواب اين سؤال رو من اين طوری می دم: تا حالا نقاشی کردی؟ کاردستی درست کردی؟ اگه هيچ کدوم رو تا حالا انجام نداده باشی، ديگه برنامه که نوشتی، برنامه ای که قرار نيست به هيچ درديت بخوره. خب چرا اونو نوشتی؟ چرا اون کار ها رو می کنی؟ جواب من اينه که خودت رو توی انجام دادن اون کار ها اثبات می کنی، خودت رو پيدا می کنی و از اين قضيه همين جوری الکی الکی حال می کنی. حالا فکر کنم بتونم منظورم رو بگم: خدا ما و همه ی کائنات رو آفريده تا خودش رو اثبات کنه. به قول رابيند رانات تاگور:

 

خدا خود را

            در آفريدن

                        می يابد.

 

6-      اما راه حل چيه؟ مگه ما اسباب بازی هستيم که يکی ما رو واسه ی آزمايش و تفريح بيافرينه و به جون هم بندازه؟ يه جواب به اين سؤال جوابی هست که مسعود هاشميان ميده: اون ميگه که: « حالا که خدا ما رو آفريده و داره نمايش ما رو نگاه ميکنه، بيا دلش رو نشکنيم و اين طور وانمود کنيم که نفهميديدم قضيه از چه قراره. بيا خوب نقشمون رو بازی کنيم؛ چون حيوونکی خدا گناه داره اين همه زحمت کشيده اين نمايش رو ساخته بعد بيايم بی جنبه بازی در بياريم (مثل اويلر که تفريح مردم يک شهر رو خراب کرد با اون اثباتش) و ثابت کنيم که همه چيز يه نمايش هست ... » اما من از اين خوش خيال بازی ها توی کتم نمی ره. جواب من به اين سؤال اينه که خدا می خواد که ما هم خدا بشيم. يه جورايی چون خودش توی وجودمون خودش رو گذاشته، سرش درد می کنه واسه ی دردسر، به نظر من آدما اين توانايی رو دارن که خدا بشن، يعنی خدايی به همون اندازه ی خدای «معروف». ولی شايد بگی که خب آخرش چی؟ من هم می گم که همون طور که گفتم، خالق بودن يه لذت داره و هيچ فايده ای هم نداره. (همون مسأله ی قديمی فلسفی که بحث می کنه که زيبايی چقدر فايده داره؟) از دلايل اصلی ای که اين رشته رو انتخاب کردم توی انتخاب رشته ی دانشگاه هم همين تمرين خدا بودنه. چون هيچ ماده ی اوليه ای به غير از ذهن خودم توی ساختن برنامه ها دخالت نداره. همين طور در رشته های هنری ديگه.

7-      اما در مورد موضوعی که گفته بودی در مورد تکراری بودن آدما. بايد بگم که اين سؤال سال پيش به ذهن من رسيد و با خيلی ها سرش بحث کردم که همه کم آوردن. خودم هم اين قدر سرش فکر کردم که تب کردم افتادم گوشه ی خونه، 20 کيلو وزن کم کردم. قضيه از اين قراره که سؤال من کامل تر از سؤال تو بود و به اين صورت بود که: چرا آدما اين قدر تکراری اند و قابل پيش بينی؟ مگه ما روح خدايی نداريم؟ پس چرا هيچ اثری از خدا توی ما نيست؟ ما ها هممون دقيقاً يکی هستيم. فقط تنها تفاوتی که داريم اينه که در زمان های متفاوت و در موقعيت های متفاوت به دنيا اومديم، وگرنه، اگر حضرت محمد هم در همون زمانی که من به دنيا اومدم و در همين محيط و دقيقاً با همين Input ها از محيط زندگی می کرد، دقيقاً من می شد. اشاره ام هم به حرف های خود محمد که می گفت: اگر من هم در همون دوران موسی يا عيسی بودم دقيقاً هون رفتار و اعمالی رو می کردم که اون ها کرده اند. و از اين جا به اين نتيجه رسيدم که خدا هيچ خلاقيتی توی ساختن ما آدم ها به خرج نداده و اگر هم افراد خاصی بگی که پيدا می شه من هم می گم که دقيقاً اين افراد خاص هم از روی يک الگوی ورودی هست که ساخته می شوند که اين هم به اين نتيجه ما رو می رسونه که هيچ اثری از روح خدايی نيست. ما ها چيز هايی در همون حد ربات های بيولوژيکيم.

8-      اما هدف زندگی چيه؟ به نظر من هدف زندگی اينه که هر موجودی به هدف زندگی خودش برسه (به اين جمله بيشتر فکر کن). از اين ميون به نظر من هدف زندگی آدم ها اينه که اويلر بشن و بازی مردم شهر رو به هم بريزند.

9-      دليل زنده بودن چيه؟ زنده بودن مثل يه شارژ باتری ميمونه: تا وقتی باتری شارژ داره می تونی ازش استفاده کنی، اگه تموم شد و ازش استفاده نکردی مشکل سازنده ی باتری نيست، مشکل تو هست که باتری رو هدر دادی. زنده بودن هم به همين صورت، به اين دليل هست که دنبال هدفت بری. يعنی اول هدفت رو پيدا کنی و بعد دنبال رسيدن بهش بری (يک مسأله ی خيلی ساده ی جاروبرقی توی هوش مصنوعی)

10-   آيا می تونيم از ذهن خودمون خارج بشيم ؟ اصلاً اين سؤال رو می کنم ازت: ذهن چيه؟ ذهن چيزی نيست جز تصورات تو از توانايی ها و عدم توانايی هات. به طور معمول، وقتی می خوايم چيزی ياد بگيريم، چند راه بيشتر نداريم: راجع به اون مطالعه کنيم، دوره هايی را بگذرونيم يا اين که شخصاً تمرين کنيم. همه ی اين ها ذهن ما رو برمی انگيزونه که فنون اون هنر رو به خاطر آورده و رفته رفته بر اون مسلط بشيم. بدن نياز به تمرين داره ولی در نهايت، اين ذهنه که با ارسال تکانه بدن رو به حرکت در می آره. «ريچارد باخ» توی «اوهام» می گه:

-         ... فکر می کنی اگر کسی به خدمت عيسی می رفت و گيتاری به ايشان می داد و می گفت نمی توانم صدايش را در بياورم، می شد ايشان بگويند «من نواختن نمی دانم؟»! ... يا برای مثال، اگر کسی می رفت پيش پير فرزانه ای که شايستگی مقام معنويش را داشت و به روسی يا فارسی با او گفت و گو می کرد، او گفته اش را در نمی يافت؟ يا به فرض اگر از او بخواهند با يک تراکتور ديزلی برداشت محصول کار کند يا با هواپيما پرواز کند، نمی تواند از عهده اش بر آيد؟

-         پس تو به راستی بر همه چيز آگاهی؟

-         تو هم آگاهی. فقط من به اين نکته واقفم که از همه چيز آگاهم! ... تنها کاری که بايد بکنی اين است که همه ی سد های فکر و عقايدی را که سبب می شوند بپنداری نمی توانی گيتار بنوازی از ذهنت بزدايی ... بيانديش خوب می نوازی و آن گاه ضمير ناخودآگاهت عنان انگشتانت را در اختيار خواهد گرفت و خواهی نواخت.

-         اين کار بسيار دشوار است که از ياد ببرم گيتار نواختن نمی دانم!

-         خب پس به اين ترتيب نواختن گيتار برايت بسيار دشوار خواهد بود و نياز به سال ها تمرين خواهی داشت تا اين که زمانش فرا رسد که از عهده ی اين کار برآيی و ذهن خودآگاهت به تو بگويد که به اندازه ی کافی برای اين کار سختی کشيده و رنج برده ای و اکنون اين حق را داری که خوب بنوازی! سد های فکری! اسارت ذهن در پيش داوری ها ... مسأله اين است!

 

فراگيری،

      ياد گرفتن آن چيز هاست که پيش تر می دانسته ای

به کارگيری،

      نمايانگر آگاهی بدان است.

آموزش،

      ديگران را ياد می آورد که چون تو می دانسته اند ...

شمايان،

فراگيرندگان، به کارگيرندگان و آموزگارانيد.

 

بنابراين، ذهن اصلاً وجود نداره که بخوايم از اون خارج بشيم. بهتره به جای اين حرف ها، از خواب «ذهنيت» بيدار بشيم.

11-   اما می رسيم به آخرين بحث که نتيجه ی تحقيق همين چند وقته ی منه: خدا چيه؟ اصلاً وجود داره يا اين که يک توهمه؟ بحثش خيلی طولانيه ولی سعی می کنم يه جوری سَمبَلش کنم: برای اين که به اين سؤال جواب بدم اول بايد يه خورده از مطالب روان کاوی بگم:

12-   عشق مابه ازايی است در قبال فقدان ذَکَر. از همين روست که لکان عشق را اعطای چيزی می داند که فرد فاقد آن است. لذا عشق اعطای «فقر» ذاتی عاشق است به معشوق، معشوقی که به نوبه ی خود کاری جز عدم قبول آن نمی کند.

برزخ بدين معنی است که وجود آدمی نه تابع جبر است و نه واجد اختيار.  زيرا که جبر او را در دست غير قرار می دهد و اختيار وجودش را موکول به حيث خيالی.

مطلوب مقوله ای اساسی را در روان کاوی تشکيل می دهد، زيرا واجد رابطه ای همواره متقابل با فاعل نفسانی است. به همان ترتيب که طلب بدون مطلوب و عاشق بی معشوق وجود ندارد، مطلوب و فاعل نفسانی نيز هر يک متلازم وجود يکديگر هستند. نزد فرويد مطلوب، متعلق اصلی آرزومندی است از آن جهت که عنصری است اساساً از دست رفته. شيئ از دست رفته «ردپايی» است از عالم خارج که فاعل نفسانی را پيوسته در جست و جوی حسرت آميز خود درگير می آورد. مطلوب به عنوان عنصری که برای هميشه از دست رفته ماهيت «فناناپذير» آرزومندی را تشکيل می دهد. حال پرسش اساسی اين خواهد بود که منظور از از دست رفتگی مطلوب چيست که اين چنين آدمی را به عنوان فاعل آرزومندی در پی خويش می خواند؟ آيا شيئ از دست رفته واقعاً در گذشته ی فرد وجود داشته يا واجد خصوصيتی ديگر  است؟ به اين پرسش بدين نحو می توان پاسخ گفت: مطلوب گمشده واجد تعينی مابعدی (Nachträglichkeit) است، بدين معنی که تعين آن نه در هنگام يافتن آن در گذشته بلکه پس از گذشت زمان و به طور غيرمترقبه حاصل می آيد. مقوله ی تعين مابعدی بر اين تصور ساده انديشانه قلم بطلان می کشد که مشکلات يا عوارض کنونی فرد ناشی از وقايعی هستند که قبلاً در گذشته ی وی روی داده اند و برای درک آن ها کافی است که او بدان ها آگاهی يابد. نظريه ی آسيب ديدگی نفسانی فرويد در ابتدا بر چنين اصلی استوار بود. کنار گذاردن اين نظريه به تقويت مفهم تعين مابعدی انجاميد زيرا به موجب آن واقعه ی بی اهميتی که در گذشته مورد تجربه ی فرد قرار گرفته می تواند به مدد واقعه ی ديگری که بعد ها صورت می گيرد معنای خود را بيابد. اين تعين معنا امری است مابعدی که در مورد واقعه ای که قبلاً روی داده اطلاق پيدا می کند. حال امر مورد نظر خواه رويدادی واقعی باشد خواه واقعه ای نفسانی. لذا زمان بنا بر مقوله ی تعين مابعدی سيری مستقيم نيست که از يک نقطه شروع شده و به نقطه ی ديگری بينجامد. تعين مابعدی بدين معناست که گذشته موکول به آينده است و معنای خود را به طور مابعدی به دست می آورد.

تشکل مطلوب از دست رفته نيز واجد چنين خوصوصيتی است، يعنی حاوی تعينی مابعدی است. شيئ از دست رفته در واقع از دست رفتگی خود را به طور مابعدی کسب می کند. برای مثال تکيل ميل جنسی در سنين نوجوانی بر چنين اصلی استوار است. بدين معنی که فرد به آن چه در گذشته زيسته هم اکنون معنايی جنسی می دهد.

برای فرويد ماهيت مطلوب در از دست رفتگی آن است. لذا مطلوب همواره مطلوبی است از دست رفته و تعين آرزومندی آدمی بر چنين فقدانی تکيه دارد. اما آرزومندی نمی تواند از تشکيلات خاص رانش ها رهايی يابد. چنان که می دانيم ماهيت رانش ايجاب می کند که هر بار با مطلوبی جزئی سر و کار داشته باشد. اين جزئيات مانع از آن می گردند که فاعل نفسانی واجد رابطه ی قطعی با مطلوب اصلی خود باشد و بتواند بدان وصال يابد. به همين جهت است که تکراری بی پايان در رانش تشکل می يابد، زيرا هر بار موجب عدم وصال نسبت به مطلوب اصلی می گردد. به علت عدم دسترسی به متعلق آرزومندی، مطلوب می تواند به صورت مطلوب مطلق در آيد. اين اصطلاح حاکی از آن است که وجود محذوف يا فقدانی فاعل نفسانی هيئتی خراباتی می يابد که به موجب آن درد عين تمتع بوده و تمتع عين رنج و الم.

لکان گمگشتگی يا از دست رفتگی مطلوب را به مفهوم خلاء، سوراخ، حفره يا درز بدان نحو که در هندسه ی موضوعی مطرح است نزديک کرده مورد مطالعه قرار می دهد. لکان به مدد اشکال مختلف موجود در هندسه ی موضوعی نشان می دهد که می بايستی خلاء يا حفره را فی نفسه به عنوان مطلوب به حساب آورد، يعنی عدم آن را به عنوان «موچود» درنظر گرفت. مثال: ليوانی که در مقابل من قرار دارد خالی بوده و فاقد هر گونه مايعی است. اما می توان آن را به نحو ديگری توصيف کرد: «ليوان» واجد فقدان آب است. به همين جهت است که لکان می گويد مطلوب عنصری است که در مخيله ی ما نمی گنجد و هيچ گونه تصوری از آن نمی توانيم داشته باشيم.

13-   حالا بعد از اين مقدمه از روان کاوی که تا جايی که ممکن بود خلاصه وار گفتم، می خوام جواب سؤالت رو بدم. در مطلب بالا، من مطلوب کامل (مطلق) رو خدا می گيرم که اين طوری، به اين نتيجه می رسم که خدا موجودی برزخی هست و به تعبير ديگه ای موجودی خرباتی است. و از اون جا نتيجه می گيرم که اون هايی که می گن خدا وجود نداره کاملاً درست می گن. ولی از طرفی اون هايی هم که می گن خدا وجود داره هم کاملاً درست می گن. هم خدا وجود داره و هم وجود نداره. در حقيقت تعبير ما اشتباهه، از نظر من، و با توجه به چيزی که در بالا گفتم، خدا هم وجود و هم عدم هست. چون که اگر خدا عدم نباشه پس کرانه و محدوديتی خواهد داشت که با نامتناهی بودنش متناقض است. بنابراين در نهايیت به اين نتيجه می رسم که: «خدا همان عدم است.» و اين که خدا رو در هنگام فکر کردن نمی بينيم برای اين است که ما هم که از جنس خدا هستيم در دايره ی وضعيت عدمی خدا قرار می گيريم.

 

و در پايان اين که از ساعت 12:30 نصف شب تا حالا دارم برات می نويسم و کتاب ورق می زنم. فقط برای تو. کيه که قدر بدونه! ;)

 

مریم [ web | email ]

 

سلام
ببین چه جوری با پرسیدن سوالهای .....مردمو وادار کردی واسه دلداری دادنت کفر بگن!!!!!
من جوابی برای تک تک سوالات شما ندارم ولی توجه شما و "وبلاگ نویس آواره" رو به تعریفی که
خدا در قرآن از خودشون داشتن جلب می کنم:
"لیس کمثله شی " و "لم یلد و لم یولد " : یعنی هر چه که در ذهن تو بگنجه او نیست پس راجع به کارای خدا
نظر ندیم خیلی بهتر !  +  اینکه پیامبر خدا که معراج رفت هیچ وقت نگفت خدا شده یا میشه که ما ها با این ایمان و
توجیهات بگیم :" خدا می خواد که ما هم خدا بشیم " !!! پس توحیدت کو؟!!

 

دوشنبه 14 خرداد 1386 ساعت 20:42

 

 

وبلاگ نویس آواره                      سه شنبه 15 خرداد 1386 ساعت 00:18

 

لازم ديدم که به مريم خانم در موارد زير جواب بدم:

1-      من به هيچ وجه برای هيچ کس کاری به منظور دلداری انجام نمی دهم چون اصلاً از دلداری دادن بدم مياد و هر چی نوشتم اولاً در موردش تحقيق کردم ثانياً اولين منبع تحقيقم هم خود قرآن بوده بنابراين بدون آگاهی لطفاً در مورد ديگران نظر ندين.

2-      تمام مواردی که من گفتم حتی يک کلمه ش هم کفر نبود؛ اين شماييد که منظور من رو نمی فهميد که اون ديگه مشکل من نيست.

3-      در مورد آيه هايی که آورده بوديد. مگه من گفتم که می خوايم يه خدای جديد بشيم که کفر گفته باشم؟ خدا شدن تعبير علمی کلمه هست و تعبير عرفانی اون ذوب شدن در خدا و با خدا يکی شدن هست. همين افرادی مثل شما بودن که دستور به سوزاندن حلاج و ابن القضات ها در تاريخ دادند.

4-      باز هم در مورد آياتی که آورده ايد بايد بگم که اگه شما طوطی وار اين آيه ها رو می خونيد، من اين آيه ها رو می خونم و بعد روش فکر می کنم و تا جايی که می تونم با دليل علمی اثبات می کنم که خدا يکتاست، خدا زاده نشده و نزاده است، خدا در ذهن نمی گنجه (رجوع شود به اصول موضوعه ی 12و 13)

 

 

[ web | email ] ReZa

 

برام جالبه که کسی بگه من یه فهمی دارم که کسی نداره! اصولا چون همه میگن "من خاصم!"  هر کی بیشتر بگه معمولی تره
قابل توجه وبلاگ نویس آواره!
میدونی مهدی من با مریم خانم موافقم در مورد نقدی که کرده :
حضرت عالی ته چاه افتادین دیگه بفرما زدنتون چیه؟
عزیزم یه سوال جلو روت گذاشتن دیگه گریه کردن نداره قاعده رو به هم می زنی؟
خوش باشی

 

سه شنبه 15 خرداد 1386 ساعت 01:37

 

 

[ web | email ] مریم

 

چقدر بد که نمی دونستم چی نوشتین و گرنه حتما راجع به خیلی چیزا با هاتون صحبت میکردم .....
1- چقدر بد که ما آدما حتی نمی تونیم همدیگر رو در رنج هامون همراهی کنیم و دلداری بدیم و حتی برای اونم دنبال دلیل واستدلالیم.
دوما من کیم که بخوام راجع به کسی نظر بدم من فقط نظر خودمو گفتم.
2-اگه منظورتونو متوجه نشدم و چیزی گفتم که ناراحتتون کردم همین جا ازتون عذر میخوام.
3- تعبیر عرفانی اونو هم کاملا میدونم ولی ما اسلام آوردیم نه عرفان! اگه چیزی مثل ذوب شدن در خدا یا تجلی وجود داشت مطمینا در قران گفته میشد و یا یک بار پیامبر خدا به جای رفتن به معراج میگفت در خدا تجلی کردم!
در ضمن به قول خودتون " بدون آگاهی لطفاً در مورد دیگران ....." چون من تا اونجایی که بتونم سعی میکنم آزارم به چیزی نرسه چه برسه به کسی!!!
در سرنوشت حلاج و ...من و امثال من بی تقصیریم ؛چون طول عمرشون دست ما نبوده و خدا می دونه و بندش و مدت معینی که برای زندگیش قرار داده و اگه نگران چگونه مردنشی باید بگم تا پیامبرای خودمون و امثال یاسر و عمار  یادم میاد حلاج و بقیه عرفا فراموشم میشه.در ضمن چیزی شیرین تر از مرگ  برای مومن واقعی سراغ ندارم پس اگه مومن واقعی به دست امثال من کشته بشه یک دعای خیرم بدرقه راهمون میکنه!! چون از دست آدمهایی مثل خودمون نجاتش دادیم!!!!
4- و راجع به طوطی.... فکر کنم می خواستین بگم " من ادعایی راجع به هیچی ندارم و در شناخت اسلام و قران زیر خط فقرم ." که در اینصورت کاملا حق با شماست.
5-  یک هیچ به نفعت رضا! ;)
6- مهدی جان ببخشید که بجای جواب دادن یا حس کردن چیزایی که میگی ، صفحه را تبدیل به صفحه مباحثه  کردیم ، چون دسترسی دیگه ایی نداشتیم!


 

سه شنبه 15 خرداد 1386 ساعت 20:41

 

 

وبلاگ نویس آواره                      چهارشنبه 16 خرداد 1386 ساعت 00:29

 

سلام.

1-      راستش من وقتی اين متن دوم رو نوشتم و فرستادمش خودم پشيمون شدم و همون شب از مهدی خواستم اون رو حذف کنه، ولی مهدی دسترسی به اينترنت نداشت. چاره چيه؟ آدما بعضی مواقع طعمه ی اشتباهات لحظه ای شون می شوند.

2-      اما جوابی به رضای عزيز: واقعاً من رو نااميد کردی! من فکر می کردم که تو ديگه آدم دقيقی هستی! بابا من کی از اين چيز هايی که گفتی حرف زدم؟ من اگه می رسيدم به اين که «خواص ام» که خيلی خوشحال می شدم! نه اين که از اين که خواص ام،‌ بلکه به دليل همون که يه ساعت توی بند (۷) ی نظر اولم در موردش نوشتم. رضا جان! من از اين نظر متناقض تو واقعاً تعجب کردم؛ ای کاش زود قضاوت نکرده بودی. ولی از اين که يک نکته رو به من يادآوری کردی ممنونم. اميدوارم که خودت هم بهش فکر کنی عزيزم. راستی رضا جان خيلی خوشمزه با الفاظ بازی می کنی! يادم باشه دفعه ی بعد ديدمت بهم ياد بدی! در ضمن يک يک برابر! ;)

3-      اما خطاب به مهدی و رضا و مريم می خوام بگم که:

عيب رندان نکن ای زاهد پاکيزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيکم و گر بد، تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت

همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست

همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسليم من و خشت در ميکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو: سر و خشت

نا اميدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟

نه من از پرده ی تقوی به در افتادم و بس

پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز ازل گر به کف آری جامی

يک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

و به خصوص به مريم خانوم بگم که:

            جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

            چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

اسلام و عرفان و علم و ... هيچ منافاتی با هم ندارند. که اگه منافات داشتند يعنی اين که علوم خدا با هم متناقض است. خدا خودش گفته که در آيات من تأمل کنيد نگفته آيات قرآن رو حفظ کنيد. اگه قرار بود همه چيز با پيامبر هاش تموم بشه، چرا ما همه ی مطالب قرآنش رو نمی فهميم؟ مگه مطالب قرآن واسه ی ما نيست؟ پس نشون ميده که قرآن کامله ولی مثلاً همه چيز رو واضح نگفته و نياز به تأمل بيشتر داره.

در مورد سرنوشت حلاج و ... هم که همه می دونيم که خدا نه تنها حلاج و ...، که طول عمر همه مون رو خودش مقرر کرده. چرا فرافکنی می کنيد؟ چرا جواب سربالا می ديد؟ واقعاً متأسفم وقتی می گید که ياسر و ... يادم مياد و حلاج و ... يادم نمی آد! اگه اين طوری می خوای بحث کنی من هم بهت می گم که هر وقت يادت رفت، بگو خودم ميام يادت میاندازم. قرار شد درست جواب بديم نه اين که با الفاظ به صورت تسخر کننده ای بازی کنيم. در ضمن، منم چيزی شيرين تر از مرگ سراغ ندارم ولی مرگ در چه راهی؟ شهيد در راه يک صدام شدن کجا و شهيد در راه عقيده شدن کجا!

فرض کنيم که حلاج و عين القضات رو فراموش می کنی و عرفان رو قبول نداری. قرآن رو که قبول داری؟ به عنوان نمونه توجهت رو جلب می کنم به آل عمران (190-195). در اين جا دقيقاً خدا از «اولی الالباب» صحبت می کنه. خب که چی؟ اگه قرار بود همه چيز توی قرآن واضح گفته شده باشه، پس اين آيات برای همه قابل درک بود و چرا اولی الالباب رو خطاب کرده؟ طبق تفسير الميزان، اولی الالباب رو تعبير به «شيران روز و پارسايان شب» کرده. اصلاً از اين هم بگذريم، تو خدا و پيغمبرش رو قبول داری؟ پس بايد سخنان و رفتار محمد رو هم قبول داشته باشی ديگه؟ خب، تو رفتار محمد رو همين تعبير «اولی الالباب» می دونی يا نه؟ اون که يک ماه در سال رو در غار می گذروند. خب، توی قرآن چيزی در مورد اين که مردم گريزی کنيد و عزلت نشينی کنيد گفته بود؟ به نظرت محمد اشتباه می کرده؟ وقتی ياسر و عمار رو به ياد می ياری احتمالاً اون دوردورا علی رو به ياد نمی ياری؟ کسی که اون رو مؤسس عرفان اسلامی می دونند (که من البته با مطالبی که بالا گفتم، اين رو نفی می کنم و می گم که خود محمد مؤسس اين مسلک بوده) خب، ولی عرفان با جوکی مسلک بودن فرق داره. به قول مولانا:

            آن که دل بگسلد از هر دو جهان درويش است

            آن که بگذشت ز پيدا و نهان درويش است

حالا باز هم اين ها به کنار، آيا صفات يقينی پيامبران خدا با هم برابره که از معراج صحبت می کنی؟ ابراهيم خليل خدا شده بوده! اين يعنی چی؟

يک نکته ی ديگه، چرا خداوند خواسته است که انسان به کمال برسد؟ (اشاره به مجمدع آيات هود:7و 118و 119، ذاريات:56 که از مجمدع آن ها می توان چنين دريافت کرد که خداوند به انسان اختيار داده و او را بر سر دوراهی قرار داده است تا با انتخاب خود، راه پرستش خدا را – که طريق سعادت انسان است – برگزيند و در سايه ی آن به رحمت الهی برسد و چون هر گونه رحمتی در نزديکی خداست، از اين رو می توان گفت که، هدف نهايی آفرينش انسان و کمال نهايی او همان «نزديکی به خدا» يا «قرب الهی» است) در پاسخ بايد توجه داشت که خداوند که جز کمال محض نيست، قرب خدا يعنی هر چه بيشتر به سمت کمال رفتن که به تعبير قابل لمس قرب در نزد خدا آمده است.

4-      يک نکته ی ديگه هم بگم؛ اين که من گفتم از دلداری دادن خوشم نمی ياد به معنی اين نيست که نتونم و ... به اين معنيه که معتقدم که آدم ها بايد بتونند خودشون اون طوری زندگی کنند که نيازبه دلداری ديگران نداشته باشند. دلداری دادن فقط باعث می شه که آدما ضعيف تر بشن.

5-      در ضمن، اگر مهدی مايل نيست اين بحث ها اين جا ادامه پيدا کنه، ميتونه Y!ID من رو بده به هر کس که می خواد تا از دست ما راحت بشه.

  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 11:26  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.jm.blogsky.com

یکشنبه 13 خرداد 1386، ساعت16:14

خش سی‌دی، باران و کیمیا

خش سی‌دی و ضرر میلیونی

این پست رو خیلی وقته می‌خوام بذارم، ولی از بس که سرم شلوغه، وقت نکردم. الان هم از سر وقت داشتن نیومدم اینجا، مخم دیگه نمی‌کشه که کار دیگه‌یی انجام بدم، برا همین اومدم که اقلا یه پست جدید بذارم اینجا.

عرضم به حضورتون که، تو نمایشگاه رسانه‌ی دیجیتال که یکی دو هفته قبل برگزار شد، ما هم غرفه داشتیم. یکی از جالب‌ترین اتفاقاتی که برا من افتاد از این قرار بود که:

یه پیرمردی از اونور داشت می‌اومد سمت غرفه‌ی ما. قدش کوتاه بود و شکم جلو اومده‌ای داشت. موهای قسمت جلوی کله‌اش ریخته بود و بقیه‌ی موهاش کم پشت بود، به طوری که لکه‌های سفید برص بر روی پوست کله‌ش مث سایر قسمت‌های بدنش کاملا مشخص بود. آدم متینی بود و خیلی آروم و شمرده صحبت می‌کرد. یه کیف و دو تا کیسه دستش بود که هر وقت می‌خواست چیزی نشونم بده باید هر سه تا رو می‌گشت تا اونو پیدا کنه.

خودش رو نماینده شرکت فلان که تولید کننده‌ی قاب سی‌دی بودند، معرفی کرد و می‌خواست تا در مورد امکان همکاری و معرفی محصولش با ما صحبت کنه. بازاریابی اصلا تو ذاتش نبود، یا از زور ناچاری اومده بود سمت این کار، یا دوست نداشت که یه گوشه‌ای بی‌کار بشینه و یا اینکه به اصرار کسی اینکار رو می‌کرد.

بچه ارجاعش دادن به من و من با گشاده‌رویی دعوتش کردم داخل غرفه که بشینه و خستگی در کنه و حرفاشو بزنه. آروم شرع کرد به معرفی محصول و شرکت و نشون دادن نمونه کار و مزایای محصولات خودشون که بر خلاف قاب‌های ما، از جنس عالی PVC بود و اینا. منم هر چند که می‌دونستم که نیازی به این قاب‌های با قیمت دو برابر نداریم، ولی به حرفاش کامل گوش کردم. یه سوالاتش که در مورد میزان مصرف ما و زمینه‌ی کاریمون و ... هم بود، جواب دادم. ایشون هم خیلی خوشحال بود که پرزنت مناسبی داشته و تقاضای کارت شرکت رو کرد و اینا. منم بعد اینکه کارتمو بهش داده، برای اینکه احتمالا حسابی رو فروش به ما باز نکنه، بهش گفتم که، با وجود همه‌ی اینا فکر نکنم که ما بخوایم از این قاب‌های گرون قیمت استفاده کنیم.

مث اینکه حرف من به مذاقش خوش نیومد، سعی کرد که شروع کنه به توجیه کردن من! گفتگوی زیر ماحصل این تلاش برای توجیهه!

ایشون: یعنی با وجود اطلاع شما از این محصول عالی، باز هم می‌خواین از اون قاب‌های درجه چندم استفاده کنین؟

من- همینا کار ما رو به خوبی راه می‌ندازن! نیازی به هزینه کردن بیشتر نیست!

: نه دیگه! ایراد کار همینجاست. اگه کار شما فیلم و آهنگ و اینا بود، یه چیزی. ولی کار شما نرم‌افزاره! سی‌دی فیلم و اینا مهم‌تره یا نرم‌افزار؟

- عرضم به حضو....

: نه! من خودم بهت می‌گم الان. نرم‌افزار خیلی مهم‌تره!

- ولی...

: ولی نداره. ببینید الان من براتون دلیل می‌یارم که باید بیشتر برای قاب سی‌دی محصولاتتون باید هزینه کنید!

- بفرمائید

: شما یه مهندس رو در نظر بگیرین که بخواد یه نرم‌افزار مهندسی برای رسم نقشه‌ی یه ساختمون تهیه کنه. اگه اون نرم‌افزاری که اون تهیه می‌کنه، قابش خوب نباشه، سی‌دی خش بر می‌داره. سی‌دی فیلم هم نیست که با دو سه تا مربع نشون دادن اثر خشه از بین بره. این خشه باعث می‌شه که یه خط نقشه یه ذره اونورتر بره (اینجا قیافه‌ی من دیدنی می‌شه!)، اگه خطه حتی یه میلی‌متر اونورتر بره، تو واقعیت دیواره که ساخته می‌شه، ده متر اونورتر می‌ره و همه چی به هم میریزه. اونوقت می‌دونی چی می‌شه؟

- (با بهت و حیرت) نه!

: (با قیافه‌ی حق به جانب و راضی) اونوقت طرف می‌گه کاش بیست هزار تومان می‌دادم، یه سی‌دی با قاب خوب می‌گرفتم ولی الان ده دوازده میلیون ضرر نمی‌کردم!

- (من همچنان در بهت و حیرت)

: حالا فهمیدی که برا چی قاب سی‌دی نرم‌افزار خیلی مهمه؟

- چشم! من با مدیر عاملمون در این مورد صحبت می‌کنم و این حرفا رو به ایشون منتقل می‌کنم. اگه موافقت کردن، ایشالا خودمون باهاتون تماس می‌گیریم. دست شما هم درد نکنه که برامون وقت گذاشتین، ممنونم!

و در میان لبخند دو نفری‌مون از هم خداحافظی کردیم و رفت و من ...

 

باز «باز باران»

نمی‌دونم کجا دیدمش و مال کی بود، ولی خوشم امود ازش:

دیروز ...

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

می‌خورد بر بام خانه

... و اما امروز ...

باز باران بی ترانه ...

باز باران با تمام بی‌کسی‌های شبانه ...

می‌خورد بر مرد تنها ...

می‌چکد بر فرش خانه ...

باز می‌آید صدای چک چک غم ...

باز ماتم من به پشت شیشه‌ی تنهایی افتاده ...

نمی‌دانم ...

نمی‌فهمم کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟ ...

نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند که آن کودک ...

که زیر ضربه‌ی شلاق باران سخت می‌لرزد ...

کجای ذلتش زیباست؟

 

 کیمیا و پل‌های کونیگسبرگ

یه زمانی، کلی از دانشمندا دنبال کیمیا بودن و می‌خواستن هر فلزی رو با کیمیا به طلا تبدیل کنن! یه زمانی همه‌ی مردم شهر کونیگسبرگ، بعد از ظهرای روزای تعطیل می‌اومدن ساحل و شروع می‌کردن به قدم زدن و عبور از پل‌ها، تا شاید اولین کسی باشن که از هر هفت تا پل عبور کرده باشن بدون اینکه از یکی دو بار رد شده باشن!

امروز ما به کار هر دو گروه می‌خندیم. چون هم ساختار فلز در اومده و معلوم شده که کیمیایی در کار نیست و هم قانون گراف‌های اویلری در اومده و مشخص شده که رد شدن از هر ۷ پل با اون توپولوژی خاص امکان‌پذیر نیست. می‌خندیم، چون می‌دونیم!

... یه روزی هم آیندگان به ما خواهند خندید، که دنبال هوش مصنوعی (هوش مصنوعی قوی یا خودهوشمندی) بودیم. فکر می‌کنید چه کشف و قانونی باعث خواهد شد که به راحتی به ما بخندند؟

 

خنده‌ی آیندگان به کارهای عبث گذشتگان

شما به عنوان یکی از آیندگان برای گذشتگان، به کار کیمیاگران بیشترین می‌خندین یا به کار اونایی که عبور از پل‌ها رو امتحان می‌کردن؟

من که شخصا به کیمیاگران بیشتر می‌خندم. حتی تو خودم یه تنفر نسبت به اویلر احساس می‌کنم که با فرموله کردن مساله و کشف مزخرفش، تفریح و دلخوشی چند ساله‌ی مردم رو از اونا گرفت. شاید به این دلیل باشه که کیمیاگران، دانشمندانی بودن که به خاطر طمع و حرصشون اومده بودن سراغ کیمیاگری ولی مردم عادی کونیگسبرگ، برای شادی و تفریحشون بود که دنبال حل مساله بودن! شما چی فکر می‌کنین؟

 

فرقه‌ی کیمیا یاب و پل رو!

فرض کنید، یه روزی یه خبر به شما می‌رسه، که رهبر یه فرقه‌ی خاصی (مثل یه فرقه‌ی مذهبی خاص) یه ماده‌ای داره که به هر فلزی که می‌زنه، اون فلز تبدیل به طلا می‌شه (همون کیمیا)! چه حالی بهتون دست می‌ده؟ تو قلب خودتون چه احساسی می‌کنین؟

و باز فرض کنین که یه روزی، یه خبر به شما می‌رسه، که یه فرقه‌ی خاصی (مثل یه فرقه‌ی مذهبی خاص) هستن که تونستن مساله‌ی پل‌های کونیگسبرگ رو حل کنن! این دفعه چه حالی بهتون دست می‌ده؟ تو قلبتون چه احساسی خواهید داشت؟

فکر می‌کنین فرق دو مساله تو چی بوده که با شنیدن حل اونا، دو تا حس متفاوت تو وجودتون حس کردین؟

 

سمن

سلام
اصولا به هیچ کدوم نمی خندم چون اون زمان دلیل قانع کننده ای برای خودشون داشتن و چون نمی دونستن پس مسئول هم نبودن. فکر کنم اون ها اگر موقعیت الآن مارو ببینن به ما بخندن که می دونیم اما...

در ضمن اگر هر دو مسئله هم به درستی حل بشن جای تعجب نداره.

یکشنبه 13 خرداد 1386، ساعت17:49

سمن

اسمشو بذار خنده گذشتگان به کارهای عبث آیندگان

یکشنبه 13 خرداد 1386، ساعت17:51

 

ReZa

در مورد نظرم که قبلا بهت گفتم حالا اگه بعدا لازم شد میام می گم...
یه استخرو تصور کنین چند تا پیرمرد خیلی پیر پاشون تو آبه
اولی تعریفش از جا زدن خودش به عنوان یه دختر 20 ساله تو چت های شبانه تموم میشه
دومی میگه که یه کار توپ کرده : 10 تا قاب سی دی دستش گرفته یه نمایشگاهی رو سر کار گذاشته
خداوکیلی خیلی غیر ممکنه؟؟؟

یکشنبه 13 خرداد 1386، ساعت17:51

 

 

وبلاگ نویس آواره                  دوشنبه 14 خرداد 1386، ساعت02:11

سلام.

1- شما بروبچه های آسان افزار با هم سرتون خلوت ميشه که همه تون با هم آپ کردين؟!

2- من به شخصه به هيچ کدوم از کشف های دو فرقه زياد هيجان نشون نمی دم به خاطر همون دليل ساسان.

3- با نظر رضا موافقم. اون دو تا پيرمرد اصلاً هم غير ممکن نيست حالا چه برسه به اين که کيميا بخواد صورت بگيره!!!

4- راستی! نظرم رو هم در مورد شعر بدم: به به!!! حافظا! ... ;)

  نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 11:15  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Sunday, June 3, 2007

گاف بزرگ رسانه هاي خبري ايران



هفته ي گذشته شاهد افشاگري بزرگترين كلاه برداري در ايران بوديم.

رقمي كه هيچ كدام از ما نميتونيم تصورش رو كنيم.

در خبر ها آمده بود كه شخصي مبلغي بالغ بر 2 هزار ميليارد تومان به بانكهاي ايران بدهكار بوده و اين مبلغ تاكنون پرداخت نشده.

ديروز در خبرگزار بازتاب اين خبر به عنوان بزرگترين دروغ خبري شناخته شد.

متن خبر به نقل از بازتاب :

« نجام بررسيها از سوي يك كميته كارشناسي، موارد پرونده بزرگترين قاچاقچي ايران تكذيب شد.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، بخش عمده پروندهاي كه در هفته گذشته به عنوان افشاي تخلفات بزرگترين قاچاقچي ايران اعلام شد، صوري بوده و ارقام واقعي اين پرونده، كمتر از يكچهلم ارقام اعلامشده است.

ابعاد اين پرونده كه با ابعاد بدهي دو هزار ميليارد توماني و 1/1 ميليارد دلاري اعلام شده بود كه پس از انجام بررسيهاي كارشناسي، مشخص شد ارقام صحيح مجموعا کمتر از يكچهلم رقم يادشده است.

بنا بر اين گزارش، مجموع اعتبارات دريافتي اين فرد از سيستم حدود 118 ميليون دلار بوده كه تاكنون حدود شصت ميليون دلار آن تسويه شده و كمتر از شصت ميليون دلار باقي مانده است كه اين مبلغ معادل پنجاه ميليارد تومان ميباشد كه با احتساب بهرههاي معوقه، مجموع بدهي فرد مذكور بالغ بر هفتاد ميليارد تومان بوده در حالي كه رقم اعلامشده كه دو هزار ميليارد تومان و 1/1 ميليارد دلار بدهي است، بیش از چهل برابر رقم اعلامشده است.

اين در حالي است كه پس از اعلام اين خبر كذب توسط برخي خبرگزاريها و صداوسيما، اين مصاحبه و گزارش به تيتر نخست تعدادي از روزنامهها تبديل شده و خطيب جمعه تهران نيز روز گذشته بخش قابل توجهي از اظهارات خود را به آن اختصاص داد.

در حالي كه از ابتدا نيز كارشناسان با توجه به ابعاد اقتصاد ايران اين رقم را غيرواقعي ميدانستند چراكه مجموع وجه برداشتشده در پرونده اختلاس 123 ميليارد توماني فاضل خداداد و محسن رفيقدوست حدود شش ميليارد تومان بوده و مجموع بدهي شهرام جزايري به سيستم بانكي نيز كمتر از نود ميليارد تومان ميباشد.

ارايه گزارشهاي كذب از سوي مراجع رسمي از يك سو به كاهش اتحاد عمومي به مراجع نظارتي و سيستم بانكي درباره اجازه وقوع جرمهايي به اين ابعاد و از سوي ديگر موجب ايجاد ناامني ميشود.»

اين در حالي هست كه در چند روز گذشته بيشتر خبرگزاري ها روي اين مطلب كذب منعكس شده بودند.

واقعا جاي تاسف دارد كه خبرگزاري صدا و سيما ، اشتباه به اين بزرگي را مرتكب شوند .

Posted by AiRa at 10:50 AM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 3, 2007 1:01 PM

سلام.

اين ها گاف خبری نيستند. اين ها تاکتيک سياسی هستند. به دليل اين که انتخابات نزديک هست، و برای نشان دادن کارايی اصولگرايان از اين طرفند استفاده می کنند. وگرنه اين ها در مقابل مقاديری که در خود مسئولين برداشت می کنند رقم هايی ناچيز است. به عنوان مثال، فکر می کنيد که اين بخشش های ميلياردی مسئولين در هنگام وقايع غير مترقبه، جشن نيکوکاری و ... از کجا می آيد؟ مطمئناً هيچ کس اين قدر حقوق نمی گيرد که اين قدر اهدا کند. تازه، مسئولين ما همه ساده زيستند! با اين رقم های تخيلی می خواهند بگويند که هيچ دانه ی درشتی را جا نمی اندازند. تاريخ نشان داده که اين کار ها در همين چند وقت انجام می شود و بعد از انتخابات مجلس و پس از آن رياست جمهوری، دوباره تمام اين نمايش ها تعطيل می شوند. بنابراين، زياد از اين اخبار ها هيجان زده نشويد. طبق آمار بانک جهانی، با همين روند کنونی چيزی به ورشکستگی ايران نماند است. (هرچند، همين الآن هم ورشکسته هست)

 

  نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 23:24  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.aghili.blogfa.com

 

می گن جوینده یابنده ست...

 

1.       فکر می کنم سه شنبه شب بود ،دیگه داشت چهارشنبه می شد وقتی زیر آسمون ایستاده بودم و به خدا نگاه می کردم به یکباره تنهایی ای رو احساس کردم که هرگز تا اون موقع حتی تو بدترین شرایط زندگیم تجربه نکرده بودم .بی اختیار از ترس شاید ، از خدا خواستم بغلم کنه ...تنها کسی که در اون تنهایی، تنها او ، حضور داشت...

تنهایی ای وحشتناک و... نمی تونم توصیفش کنم ...

 

2.       این روزها انگار تو قفسم نمی دونم به یکباره داره چه اتفاقی برام می افته .یه جور گیجی و منگی و کلافگی و شاید افسردگی و یا درگیری ،عصبانیت .جالبه که این بار بیکار هم نیستم که بگم شاید بخاطر بیکاریه.کتاب و مجله دارم واسه خوندن، جدول واسه حل کردن(علاقه ی جدیدم) و کلاس طراحی که دوباره شروعش کردم که شاید تمرکزم برگرده و رها شم و ... اما این حس منو رها نمی کنه و اجازه نمی ده از فعالیتهای مورد علاقه م لذت ببرم.نمی فهمم...

**دارم عبور می کنم،باید عبور کنم. ایستادن کار من نیست باید عبور کنم.خدا رو کنارم احساس می کنم و این تنها دلخوشی و دارایی منه.برام دعا کنید. من همیشه منتظر معجزه م و هر اتفاقه کوچیک و عادی ای می تونه معجزه باشه...

 

3.       هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم/مثل دریای من باشه ، منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه/شریک خنده و شادی، رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه/نگاههای پر از مهرش پناه خستگی م باشه

می گن جوینده یابنده ست/ ولی پاهای من خسته ست

من حتی با همین پاها/ می رم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم که اشکام رو روی گونه م /با اون دستای پر مهرش کنه پاکو

            بگه جونم بگه جونم ،نکن گریه ، منم اینجام/بذار دستاتو تو دستام

            تو احساسه منو می خوای /منم ای وای تو رو می خوام

خدایا عشقه من پاکه                    درسته عشقی از خاکه

منم اون عاشقه خاکی                   که از عشق تو دل چاکه

 

4.    

*** اون چشمهای خوشگلت رو از کجا آوردی؟!! JJJJJJJ .

 سادگی و یکرنگی و نه، به قول یه عزیزی ساده نه ،ماه، آیا همیشه این خصوصیت ها باعث می شه طرف مقابل خودش رو گم کنه؟؟ و بعد تو رو گم کنه؟؟!! و می دونی چه بلایی سر احساس آدم می آد؟؟!!؟؟؟ اگه می دونی لطفا ادامه نده...ندید.

    ***مامانم می گه اثر چوب (کتک) از رو بدن محو می شه اما جای زخم حرف هرگز ...

تو رو به هرکس می پرستید مراقب حرفها و رفتارهاتون باشید.قانون سوم نیوتن همیشه و همه جا برقراره...

  

 پ ن:

1. ممنونم که به من گوش می دید و در عبور کمک و همراهیم می کنید.آرزو می کنم همه مون مملو از خدا باشیم.

2. کسی هومبول کوچولوی منو ندیده؟

3. پراکنده و طولانی نوشتم  ببخشید.

4. وبلاگ نویس آواره،شعرت فوق العاده زیبا و خیلی به جا بود.بی نهایت سپاسگذارم.شما از نظر من همیشه قابل تحسین بودی.آرزو می کنم موفق تر باشی.

5. ماهی بزرگ چند پست قبل تر گفته بودی: "انتظار نداشته باش" .حق با توه .آرزو می کنم خیلی زود به اونجا برسم که قلبا انتظاری نداشته باشم.ممنونم.

نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 1:48 PM  توسط فروغ 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 1:14

سبزه

انبوهيش را

در زمين،

و درخت

تنهايش را

در آسمان

می جويند.

 

(رابيند رانات تاگور)

  نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 23:10  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Friday, June 1, 2007

مزرعه ي دوستي ...

و جواني گفت : از دوستي براي ما سخن بگو

و او در پاسخ گفت:

دوست تو نيازهاي پاسخ داده توست.

او مزرعه ايست كه تو با عشق كشت مي كني و با سپاس برداشت.

او سفره ي تو و آتش اجاق توست.

تو با گرسنگي به پيش او مي روي، و او را براي آرامش مي جويي.

آنگاه كه او از ذهن خود برايت سخن ميگويد از فكر «نه» در ذهن خود و گفتن «آري» بر زبانت دريغ مدار.

و آنگاه كه او خاموش است قلب تو از شنيدن قلب او بازنمانده است.

زيرا بدون كلامي،دردوستي،همه ي انديشه ها،همه ي آرزوها،همه ي انتظارات به دنيا مي آيند و بدون تحسيني به اشتراك گذاشته مي شوند.

آنگاه كه ازدوست خود جدا ميشوي ، غمگين مباش؛

زيرا آنچه كه در او بسيار دوست مي داري ممكن است در غيابش شفاف تر شود،همانگونه كه كوه ها از دشت براي كوهنورد شفاف ترند.

و بگذار كه غرضي در دوستي نباشد ، غير از تعمق روح.

زيرا عشق كه در جستجوي چيزي به غير از باز نمودن راز درون باشد، عشق نيست ، بلكه دامي است كه تنها بيهودگي شكار مي كند.

و بهترين خويش را براي دوست بخواه.

اگر او بايد بداند كه موج تو جذر دارد، بگذار بداند كه سيل نيز دارد.

چرا در جستجوي دوست براي كشتن زمان هستيد؟

هميشه او را براي ساعات زندگي بجوييد.

زيرا او براي پركردن نياز شماست ، نه براي پركردن خالي بودن شما.

و بگذاريد كه شيريني دوستي با خنده و اشتراك شادي ها بيشتر شود.

زيرا قلب با باريدن شبنم چيزهاي كوچك صبح و طراوت را مي يابد.

پيامبر – جبران خليل جبران

Posted by AiRa at 5:59 PM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com) June 1, 2007 8:33 PM

 

در باغ پدرم دو قفس هست. در يکی شيری ست، که بردگان پدرم از صحرای نينوا آورده اند؛ در ديگری گنجشکی ست بی آواز.

هر روز سحرگاهان گنجشک به شير می گويد: «بامدادت خوش، ای برادر زندانی»

 

جبران خليل جبران - ديوانه

  نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 23:8  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

Thursday, May 31, 2007

آيدا در گودال

با توام....با تو كه زل زدي به صفحه ي مانيتور و داري اين مزخرفاتو ميخوني

چيه جا خوردي...فكر نمي كردي آيداي مهربون عرضه چرت و پرت نويسي داشته باشه..نوشتم تا بفهمي بلده ...بفهمي كه اونم بلده كارايي انجام بده كه بقيه بلدن...مثل مزخرف نوشتن...مگه هميشه بايد مثل بچه ي هاي خوب نوشت...نميشه يك بارم شده دري وري گفت ؟!!..حالا كه دارم ميگم..ميخواد خوشت بياد ميخواد بدت مياد...مهم نيست....هههه اينقدر بدش ميومد وقتي ميگفتم مهم نيست !!

تويي كه داري اينوميخوني تاحالا گفتي مهم نيست ؟؟

هميشه ميگي نه...هميشه عينه ابله ها سرمونو ميندازيم پايين و ميگيم مهم نيست...چي مهم نيست ؟ اينكه عمرت داره تلف ميشه...اينكه هميشه الكي بخندي...يا اينكه خودت رو ي آدم منطقي نشون بدي ؟؟

هي با توام ...تا حالا فكر كردي زياد ميفهمي ؟

بزار بهت بگم كه هيچي نميفهمي...فقط ادعات ميشه كه خيلي حاليته...وسعت نگات به اندازه ي دايراه اي كه دور خودت كشيدي..بيشترش رونميتوني بفهمي ...منم اينجوريم...همش اداي آدماي عاقل رو در ميارم !!

تا حالا براي ديگران تصميم گرفتي؟

تا حالا به احساس ديگران خنديدي؟

تا حالا دوستات رو امتحان كردي؟

واي كه من چقدر از اين يه كار بدم مياد...امتحان كردن رو ميگم...يكي مثل من ، عينه خر به همه اطمينان ميكنه و بقيه ...!!! باحاله نه ؟؟!!!

هي كجا ميري به اين زودي...بازم باهات كار دارم...

تا حالا ، احساس بي خا صيتي بهت دست داده ؟....اگه بگي نه ، يك دروغگوي ترسو هستي !

تا حالا دوست داشتي زودتر بميري ؟؟...چاخان نكن...هروقت كم مياري ميگي خدايا منو بكش !! شايدم بگي بي خيال...ولي يك بار در كل زندگيت تقاضاي مردن كردي...

خب آدم حسابي مگه خدا بي كار بوده تو رو درست كنه !!..حالا كه اومدي عينه آدم زندگي كن ديگه..

تا حالا شده بگي آــــــــــــــــــــــــــــِي سرم ؟؟

كار هر روزته نه ... فكر كردي سر خودت فقط درد ميكنه ... نه عزيز همه سردرد دارن..تو هم يكيش...الكي ناز نكن كه حالم بد ميشه !!

تا حالا شده بگي آــــــــــــــــــــــــــــي قلبم ؟

اينو نگي چي بگي ... قلب خودم از همه داغون تره..همچين تيكه تيكه شده كه فكر نكنم ديگه قلبي مونده باشه !!

ميبيني همه داغونن...فقط تو نيستي كه !

تا حالا گريه كردي ؟....مي ترسي بگي آره...نترس ازت كم نميشه .... گريه هنره...

گفتم هنر...ياد هنرمندان معاصر افتادم !!..مي دوني كيا رو ميگم...اونايي كه دل ميشكونن..بعدم ميگن به صلاح خودت بود !! آره بابا جون تو عاقلي و بقيه خنگ...هرچي تو ميگي اصلاً !!

تا حالا كتاب خوندي ؟...اگه نخوندي بخون...اگه خوندي هم باريكلا !!

تا حالا دست تو دماغت كردي ؟...نه بابا هنور ديونه نشدم..تا جنون كامل كلي فاصله دارم...اگه خواستي امتحان كني يه جاي خلوت اين كارو كن كسي نبينه آبروت بره !

كلي از اين "تا حالا " ها تو ذهنم ... فعلا لينا رو داشته باش تا بعد !!

راستي تا حالا به كسي گفتي كه با تمام وجود دوستش داري ...

پ.ن.زيادي چرت بود ! چند روزه ناخوشم..ميخواستم اينو اينجا نزارم.. پنجره رو غبار گرفته ...

يه خورده هم "آيدا در گودال" رو تحمل كنيد..

Posted by AiRa at 11:43 PM

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)        June 1, 2007 12:35 AM

سلام.

1- جالب بود. تا حالا اين طوريش رو نخونده بودم! نمی دونم منظورت چيه و کيه ولی به شخصه، منظورت رو به خودم می گيرم تا اگه ايرادی توی خودم هست (که مطمئناً هست) تا جايی که می تونم اصلاح کنمش.

2- راستی، اگه ممکنه Font درشت تری استفاده کن توی بلاگت؛ آخه تا View Text Size رو روی large تنظيم نکنيم نمی تونيم بخونيم چی نوشتی.

موفق باشی

 

وبلاگ نويس آواره (PPajouhesh54@Gmail.com)             June 1, 2007 2:37 PM

On 6/1/07, Masoud Samadi :samadim66@gmail.com wrote:

با عرض سلام

نظر شما را در وبلاگ دست نوشته هاي آيدا در مورد مولوي خوندم.واقعا جاي بسي تاسف بود كه در مورد كلمه مولوي و مولانا به عنوان يك ايراني معني اين دو كلمه رو "مولاي ما" نوشته بوديد. واقعا عجب خيال پردازي كودكانه وابلها نه اي !!!!!!!!!!!! كاش كمي لااقل مطالعه ميكرديد و بعد نظر مي داديد. "مولانا جلال الدين محمد بلخي" اسم كامل اين آقا است.

و "نا" كه شما آنرا به معني "ما" كه ضميري در عربي است گرفته بوديد صرفا ناشي از ذهن خيال پردازانه تان دارد.

اميدوارم بعد اين در اين جور موارد با مطالعه بيشتر نظر دهيد

 

 

Salam. az in hame adab -e shoma ke bedoun -e hich sanadi bande ra khialpardaz khatab kardid kamal -e tashakkor ra daram, vali bayad begouyam ke man asnad -e mokhtalefi dar in zamine daram, pas behtar ast ke khodetan ra Allame nadanid (bedoun -e agahi). agar madraki bar sehat -e harfetan daerid rou konid, ba ham bahs mikonim. vali agar nemidanid az che manabe ee estefade konid, shoma ra hedayat mikonam be manabe ye zir:

1- managheb -ol arefin, chap -e ankara, 1959, jeld -e 1, safehat -e 7-9

2- alma'aref, chap -e tehran, 1333, be tashih -e forouzanfar, jeld -e 1, safehat -e  82, 254, 264

3- tarikhe adabiat dar iran, jeld -e 2, safehat -e 1020-1021

4- nafahat -ol ons, chap -e tehran, 1336, safe ye 460

5- moghadame ye Masnavi, forouzanfar, safehat -e 7-9

6- pelle pelle ta molaghat -e khoda, zarrinkoub, entesharat -e sokhan.

...

omidvaram baraye shoro e molana shenasietan kafi bashad.

baraye shoru ham shoma ra atf midaham be dam -e dast tarin sanad: moghadddame ye masnavi:

"خداوندگار، مولانا، جلال الدين محمد بن سلطان العلما بهاء الدين محمد بن حسين بن احمد خطيبی بَکری بلخی که بعد ها در کتب از او به صورت های: مولانای روم، مولوی، ملای روم ياد کرده اند، يکی از بزرگ ترين و  ..."

 

ya HAGH

--
Mazdak Sammak Abedi
      (P.Pajouhesh)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:54  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://neyy.blogspot.com

مولانا شيفتگی

 

داشتم كارام رو مي كردم كه يكي از همكارها 5-6 تا كتاب مولانا گذاشت جلوم و گفت اينها رو به اين آدرس ها بفرست.كنجكاو شدم كه بدونم جريان اين كتابها چيه .

جناب همكار هم گفت كتابها رو يكي از آقايون دامپزشك نوشته كه چند ماهه پيش، شما ( خودم رو ميگم !) كاراي سفرشون به هلند رو درست كرده بودم و كتابها رو هم براي هم سفر هاش ميخواست بفرسته.

من شيطوني كردم و كتابها را يه خورده نگه داشتم تا كتابها رو بخونم.

در اين مدتي هم كه كتابها رو ميز كارم بود ، برخوردهاي جالبي از ديگران ديدم.

يكي گفت : بابـــــــــــــا مولانا ميخوني ؟!!

يكي ديگه ميگفت : اصلا حوصله خوندن اينجور چيزا رو ندارم.

و خيلي ها ميگفتند كه : منم عاشق مولانام .

جديدا مد شده(من اينطور فكر ميكنم) كه همه عاشق مولانا و حافظ شدند. همه ادعا ميكنن كه ميفهمند كه اين شاعران چه ميگويند.

ولي آيا همه ي ما متوجه شعر هاي مولانا و حافظ هستيم ؟

اصلا چرا فقط مولانا و حافظ؟

چرا كسي نميگه من به باباطاهر ارادت دارم ؟

در حالي كه در بين اشعار ديگر شاعران هم ميشود عرفان رو جستجو كرد..

يك بار درجمعي از دوستان بودم.در اونجا حرف به شعر رسيد و من گفتم كه بعضي از اشعار مولوي رو خوندم.يكي از دوستان اخمي كرد و رو به من گفت: نبايد بگي" مولوي" ، بايد بگي "مولانا " !

خب من نفهميدم فرق بين مولوي و مولانا در چيه ؟

شايد اگر بگم مولانا خودم رو بيشتر مخلص نشون بدم !

يا حتي در مورد موسيقي و به خصوص موسيقي سنتي. خيلي ها ميگن كه از شنيدن آهنگهاي شجريان لذت ميبرند.

اما يك روزهم نميتونند كه آهنگهاي شجريان رو به طور كامل گوش بدند.

چرا خواندن شعرهاي حافظ و مولانا براي عده اي نشانه ي مدرنيته و يا روشنفكريست ؟

قبول كنيم كه ارزش شعر هاي شاعران ( چه حال، چه گذشته ) فراتر از كلمه ي " من عاشقشم " هست ...

Posted by AiRa at 4:12 PM

Wednesday, May 30, 2007

 

وبلاگ نويس آواره     May 31, 2007 1:55 AM

سلام.

1-      در مورد اين که چرا اون شخص به شما گفت که نبايد بگی «مولوی» و بايد بگی «مولانا» بايد بگم که اون دوست شما هم از همون آدمايی هستند که به خودشون شمايل روشن فکری رو می گيرند، ولی فقط طوطی وار همه چيز رو تکرار می کنند، چون مد اين طور اقتضا می کنه. در حقيقت، چون شما متکلم وحده بوديد می تونيد بگيد «مولوی» که به معنای «آقای من، سالار من، پيشوای من» می باشد ولی عموماً به به منظور احترام به شخصی که از او نقل می شود، او را «مولانا» به معنای «مولای ما، آقای ما، پيشوای ما» به کار می برند. بنابراين شما هيچ اشتباهی مرتکب نشده ايد.

2-      اما در مورد موسيقی؛ در اين مورد هم بايد بگم که همه ی انواع موسيقی با ارزش هستند و هر کدومشون از اصول خودشون پيروی می کنه. بنابراين نبايد بگيم که موسيقی سنتی بده و راک خوبه (يا بلعکس). همين طور در مورد بقيه ی انواع موسيقی: Rock، POP، RAP، Jamaican، Traditional، Classic، Folklore، New Age و ... از طرفی، فرض کنيم بعضی از اين ها اصول ندارند و همين طور کيلويی نواختنه و ساخته می شوند، خب، مطمئناً اين ها هم جزو اصوات گوش نوازند و می دونيم که دو نوع هنر داريم: هنر طبيعی، و هنر انسان ساخت. از آن جايی که اين ها اصوات گوش نواز هستند، پس با فرکانس های آناتومی ما هماهنگی دارند و بنابراين جزو هنر های طبيعی به حساب می آيند. از طرفی می دونيم که اولين و بزرگ ترين هنرمند طبيعی خدا هستش. بنابراين نمی تونيم بگيم که يک هنر، هنر متعالی و ديگری هنر کوچه بازاری هست. نمی تونيم بگيم که يک هنر، هنر روشن فکرانه هستش و هنر ديگه هنر عوام پسند.

3-      اما در مورد اين که چرا اشعار مولانا و حافظ و سعدی رو مردم ما می شناسند ولی نمی شناسند هم بايد بگم که چون اين اسامی رو اول از همه توی کتاب های درسی ابتدايی شون ديده اند، ثانياً اسامی خيابان ها و کوچه ها و ميادين شهری شده است. بنابراين، برای اين که بگويند اهل ادب هستند و از مد پيروی کنند، فقط همين چند تا اسم رو بلدند که به عنوان شاعر نام ببرند و به سختی می تونند شعرا های اين نويسندگان رو به خاطر بياوردن مگر شعر هايی که به صورت ضرب المثل در آمده (مثل ميازار موری که ... و ... که دوست عزيزی در comment ها نوشته اند).

4-      اما در مورد اين سؤال که مگه ما شاعر های ديگه ای نداريم که در اشعارشون مفاهيم عرفانی باشه بايد بگم که چرا داريم، فت و فراوون؛ ولی قضيه اين جاست که شعرايی که معروف شده اند به دو دليل بوده است: اول اين که ناب ترين اشعار رو در مورد مفاهيم مورد نظرشون سروده اند که همين رمز ماندگاری شون بوده. چون کسان زيادی هستند و بودند که بسيار مفاهيم عرفانی پيچيده تری رو توی شعر هايشون آورده اند يا اين که شعر های با صور خيال بسيار عالی داشته اند: مثل خاقانی شروانی. ولی رمز ماندگاری شعرای ذکر شده در اين هست که اشعارشان سهل ممتنع می باشد. دليل دوم هم بر می گردد به اين که کدام شاعران بی ضرر تر هستند. مثلاً در دوران معاصر شاملو و فروغ را (که ناب ترين اشعار را سروده اند و حتی شاملو را دارای اين پتانسيل می دانستند که حافظ ثانی گردد و فروغ را که خود اخوان ثالث خود را در مقابلش «دهاتی زمزمه کننده» ناميده و اوج شعر معاصر در اشعار اوست) به کلی از حافظه ی تاريخ ادبيات معاصر حذف کرده اند و به جای آن ها حميد سبزواری (مداح صفت) را گزارده اند. همين طور در مورد نويسندگان سنتی ما.

5-      اما چه بايد کرد؟ چه می توانيم بکنيم جز اين که سعی کنيم که از اين کلمه ی «مد گرايی» دوری کنيم و راه خودمان را بيابيم و به جای داشتن مد، style خاص خود را داشته باشيم. بخوانيم، ببينيم، بنويسيم، بنوازيم، بنگاريم، بسازيم و ... ولی نه از روی مد؛ از روی طبع.

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:50  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://withgraphic.blogfa.com

پروانه ای در مشت

 

 

یک پروانه توی مشتش گرفته بود . دور دست را نگاه می کرد . پسر ایستاده بود و چشم در چشم های او دوخته بود . انگار دلش میخواست لج کند . ته ذهنش سالهای دور را مرور می کرد : وقتی پسرک سمتش می دوید و برق چشمهایش می گفت که مشتش را باز کند ، یک پروانه کوچک گرفته است ، بعد داد می زد : « بابا ، ببین پروانه گرفتم . » ... پیرمرد مشت بسته اش را نگاه کرد و پسر را که انگار قدش کوتاهتر می شد . یادش آمد پسرک قد می کشید و دنبال پروانه ها می دوید و هر قدر بزرگتر می شد ، پروانه های توی مشتش بزرگتر می شدند . هوای دلش شبیه هوای آسمان بود . آب که بالا تر می آمد ، قد پسر کوتاهتر می شد. فریاد زد : « پسرم ! » پسرک که انگار لج کرده بود ، رویش را برگرداند . پیرمرد بغض کرد میخواست بگوید : « مگه هیچ وقت شد داد بزنی بابا پروانه گرفتم ، من جوابت رو ندم ؟! » اما نباید می گفت . نباید بغض می کرد. پیامبر بود . باید دعا می کرد ، زمزمه می کرد : « اللهی رضأ برضائک » ... بغض ، زمزمه اش را لرزاند. این « اللهی رضأ برضائک » با همه آنهایی که تا امروز گفته بود فرق داشت . راضی بود به رضای خدا که پیش چشمهای بارانی اش ، آب بالاتر بیاید و قد پسرش کوتاهتر شود . داد زد : « بابا برات پروانه گرفتم » نگاه کرد ، قد آب بلندتر از پسرش شده بود . مشتش را باز کرد ، پروانه مرده بود . یادش آمد که از هر موجود زنده ای فقط باید یک جفت با خودش ببرد . نگذاشت اشکهایش بریزد . پروانه را میان باد و باران و موج رها کرد . نگاه را از جایی که پسرش ناپدید شد رو به آسمان گرفت : « و الیک یارب نصبتُ وجهی » رو به سوی درگاه تو می نگرم پروردگار من . باران صورت نوح ( ع ) را خیس کرده بود . کسی چه می دانست گریه می کند یا باد شانه هایش را می لرزاند . . .

 

منبع : هفته نامه 40چراغ

                                                               

لینک ثابت
 
نوشته شده در ساعت   توسط من

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت: 17:43

1- پيرمرد با وحشت از خواب بيدار شد... تمام وجودش غرق عرق بود... خوابی ديده بود: یک پروانه توی مشتش گرفته بود. دوردست را نگاه می کرد. پسر ایستاده بود و چشم در چشم های او دوخته بود. ته ذهنش سال های دور را مرور می کرد: وقتی پسرک به سمتش می دوید و برق چشم هایش می گفت که مشتش را باز کند، یک پروانه ی کوچک گرفته است، بعد داد می زد : « بابا، ببین ... پروانه گرفتم. » ... پیرمرد مشت بسته اش را نگاه کرد و پسر را که انگار قدش کوتاهتر می شد. یادش آمد پسرک قد می کشید و دنبال پروانه ها می دوید و هر قدر بزرگ تر می شد، پروانه های توی مشتش بزرگ تر می شدند. هوای دلش شبیه هوای آسمان بود. چشمانش را باز کرد. هوا طوفانی بود و او اکنون ايستاده بود بر فراز سر پسرک. خواب راست بود، راست. چگونه می توانست اين گونه کند وقتی که قرار بود نسل خود را نابود سازد؟! هنوز هم فرصت داشت، می توانست برگردد. کدام را انتخاب بايد کرد؟ با خود انديشيد: « الهی رضاء برضائک. » عزمش را جزم کرد. دشنه را بر گلوی پسرک گذاشت، پسرک در حالی که روی از پيرمرد برگردانده بود گفت: « بابا، ببين، باز هم پروانه برايت گرفتم. » پيرمرد مشت هايش را باز کرد. پروانه مرده بود. چاقو را بر گلوی پسرک نهاد، ولی ... ابراهيم چشمانش پر از اشک شده بود و دستانش را رو به آسمان بلند کرد ...

 

(برگرفته از متن خودت)

 

2- خوشحال می شم اگه دوستی من رو قبول کنی.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:35  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

خداحافظی

 

سلام

 

اصلا به فکرتون خطور نکنه که من اینجا رو ول می کنم و به این زودی ها جا می زنما. نه ! این پست در مورد خدا حافظیه ولی نه از وبلاگ نویسی. جالبه که پست خداحافظی با سلام شروع می شه نه.!

قبول دارید که خداحافظی در درونش یه بار معنایی غمگین داره؟ خداحافظی می تونه خوشایند باشه یا ناخوشایند. معمولا ما آدما چون تو خوشی هامون به هیچی توجه نمی کنیم، به خداحافظیش هم توجه نمی کنیم. به همین خاطره که اکثر آدما فقط خداحافظی رو با غم و اندوه اجین می دونن. مثلا توجه کنین، وقتی داریم از بیمارستان یا زندان یا سربازی یا دانشگاه (البته برای اونایی که دوستشون ندارن) بیرون می آیم، خداحافظی خیلی هم خوشاینده. بعضی از خداحافظی ها رو میشه پیش آورد یا به تاخیر انداخت. ولی بعضی هاش لاجرم و بدون دخالت آدم پیش میان.

ولی الان که این پست رو دارم می نویسم، دارم سعی می کنم از یه خداحافظی فرار کنم. یه خداحافظی که می تونه تلخ یا شیرین باشه. ولی از تلخی و شیرینیش مهم تر لزومشه. خداحافظی از یک دوست، از یک عزیز که خاطرات زیادی رو باهاش داشتم. خیلی سعی کردم که به اینجا نرسه. ولی نشد. اون عزیز ممکنه مثل شما این پست رو بخونه به همین خاطر بهش می گم که من نمی خواستم و نمی خوام ناراحت بشه. ولی چاره ای نیست. به قول مولن روژ Show must go on. نمی دونین که تو سه ماه اخیر چقدر فشار روحی رو به خاطر این موضوع تحمل کردم. من تو زندگیم یاد گرفتم که اگه باید قورباغه ای رو قورت بدی پس قورت بده. نذار اون قدر اذیتت کنه که با حداکثر تلخی قورتش بدی. ولی این دفعه واقعا تمام تلاشم رو کردم که از پیش آمدن این خداحافظی جلوگیری کنم. ولی نشد. امیدوارم هیچ کدومتون به جایی که من رسیدم نرسید. من قبلا هم این تجربه رو داشتم. خیلی سخته تحمل کردنش. وقتی که بدونی که خودت با دست خودت داری یه نفر رو که شاید نخواد، از دایره ی دوستی و محبتت بیرون می کنی. ممکنه بعد از این هر روز مجبور باشی ببینیش. فکر کن که چه جوری با چه رویی می تونی تو چشمش نگاه کنی. الان که دارم اینا رو می نویسم یه غم خیلی خیلی بزرگ تو قلبمه که دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم. ولی به قول ساسان: "مرد که گریه نمی کنه". ولی به ساسان هم گفتم: "مرد هم گریه می کنه. فقط مهمه که اونی که تو دامنش گریه می کنی کیه". خیلی دوست دارم 20 صفحه دیگه هم بنویسم. چون واقعا نمی تونم احساس واقعیم و اصل موضوعی رو که به خاطرش این پست رو شروع کردم رو بگم. اینجا اونجاییه که می گم: "بعضی حرفا تو این دنیا جا نمی شن". شاید به نظر بعضیا مثل بابک اینایی که نوشتم جو زدگی بود. شایدم بعضیا فکر کنن که مهدی با اون هیکل گنده و بی ریختش رو چه به این حرفا. ولی هر کسی دل داره. حتی من.

 

خداحافظ

 

09:48 - دوشنبه 7 خرداد 1386

 

[ web | email ] سمن

 

آره مرد هم گریه میکنه اما نه پیش هر کسی و نه برای هر چیزی. امان از گریه مرد...

 

دوشنبه 7 خرداد 1386 ساعت 18:12

 

وبلاگ نویس آواره                      دوشنبه 7 خرداد 1386 ساعت 20:41

من دلم می خواهد

که خدا با باران

دفتر خالی انديشه ی تاريکم را

سبز کند

گيج گيجم

همه جا باران است

پس چرا دفتر ذهنم خاليست؟

باز حتماً

چتر خودخواهی ذهنم باز است.

  نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 16:36  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.aghili.blogfa.com

 

نظامی...

 

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک   بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

 

نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:21 AM  توسط فروغ

 

 

نویسنده: سمن

يکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 11:50

از تن بی سر چه ترسانی مرا
من قلندر زاده ام داد از فراق

 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 3:18

دم غروب، ميان حضور خسته ی اشيا

نگاه منتظری حجم وقت را می ديد.

و روی ميز، هياهوی چند ميوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشيه ی صاف زندگی می کرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را.

 

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

« چه آسمان تميزی! »

و امتداد خيابان غربت او را برد.

 

غروب بود.

صدای هوش گياهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی، کنار چمن

نشسته بود:

« دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يک چيز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

چه دره های عجيبی!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه ی پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد.

و بعد، غربت رنگين قريه های سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز،

نه اين دقايق خوش بو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه اين صداقت حرفی، که در سکوت ميان دو برگ اين شب بوست،

نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که اين ترنم موزون حزن تا به ابد

شنيده خواهد شد. »

 

نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد:

« چه سيب های قشنگی!

حيات نشئه ی تنهايی است. »

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعنی چه؟

-         قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اشکال

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمی يک سيب می کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن.

-         و نوشداروی اندوه؟

-         صدای خالص اکسير می دهد اين نوش.

 

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چای می خورندن.

 

-         چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهايی.

-         چقدر هم تنها!

-         خيال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

-         دچار يعنی چه

-         دچار يعنی عاشق.

-         و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بی کران باشد.

-         چه فکر نازک غمناکی!

-         و غم تبسم پوشيده ی نگاه گياه است.

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشياست.

-         خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست.

-         نه، وصل ممکن نيست،

هميشه فاصله هست.

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله ای هست.

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه ی حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هايی که

-         صدای فاصله هايی که غرق ابهامند.

-         نه،

صدای فاصله هايی که مثل نقره تميزند

و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر.

هميشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين کتاب جهان را

به آب می بخشند.

و خوب می دانند

که هيچ ماهی هرگز

هزار و يک گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شب ها، با زورق قديمی اشراق

در آب های هدايت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پيش می رانند.

-         هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تازه ی محزونی!

 

حياط روشن بود

و باد می آمد

و خون شب جريان داشت در سکوت دو مرد.

 

« اتاق خلوت پاکی است.

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم. »

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای

نشست:

« هنوز در سفرم.

خيال می کنم

در آب های جهان قايقی است

و من – مسافر قايق – هزار ها سال است

سرود زنده ی دريانورد های کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پيش می رانم.

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسيدن، و پهن کردن يک فرش

و بی خيال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن يک ظرف زير شير مجاور؟

 

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

شراب بايد خورد

و در جوانی يک سايه راه بايد رفت،

همين.

 

کجاست سمت حيات؟

من از کدام طرف می رسم به يک هدهد؟

و گوش کن، که همين حرف در تمام سفر

هميشه پنجره ی خواب را به هم می زد.

چه چيز در همه ی راه زير گوش تو می خواند؟

درست فکر کن

کجاست هسته ی پنهان اين ترنم مرموز؟

چه چيز پلک تو را می فشرد؟

چه وزن گرم دل انگيزی؟

سفر دراز نبود:

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.

و در مصاحبه ی باد و شيروانی ها

اشاره ها به سرآغاز هوش برمی گشت.

در آن دقيقه که از ارتفاع تابستان

به « جاجرود » خروشان نگاه می کردی،

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سار ها درو کردند؟

و فصل، فصل درو بود.

و با نشستن يک سار روی شاخه ی يک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و سطر اول اين بود:

حيات، غفلت رنگين يک دقيقه ی « حوا » ست.

 

نگاه می کردی:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

 

به يادگاری شاتوت روی پوست فصل

نگاه می کردی،

حضور سبز قبايی ميان شبدر ها

خراش صورت احساس را مرمت کرد.

 

ببين، هميشه خراشی است روی صورت احساس.

هميشه چيزی، انگار هوشياری خواب،

به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

و روی شانه ی ما دست می گذارد

و ما حرار ت انگشت های روشن او را

به سان سم گوارايی

کنار حادثه سر می کشيم.

« ونيز » يادت هست،

که روی ترعه ی آرام؟

در آن مجادله ی زنگدار آب و زمين

که وقت از پس منشور ديده می شد

تکان قايق، ذهن تو را تکانی داد:

غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.

هميشه با نفس تازه راه بايد رفت

و فوت بايد کرد

که پاک پاک شود صورت طلايی مرگ.

 

کجاست سنگ رنوس؟

من از مجاورت يک درخت می آيم

که روی پوست آن دست های ساده ی غربت

اثر گذاشته بود:

« به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی. »

 

شراب را بدهيد.

شتاب بايد کرد:

من از سياحت در يک حماسه می آيم

و مثل آب

تمام قصه ی سهراب و نوشدارو را

روانم.

 

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

و ايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقيقت به خاک افتادم.

 

و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،

در آن سفر که لب رودخانه ی « بابُل »

به هوش آمدم،

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم، صدای گريه می آمد

و چند بربط بی تاب

به شاخه های تر بيد تاب می خوردند.

 

و در مسير سفر راهبان پاک مسيحی

به سمت پرده ی خاموش « ارميای نبی »

اشاره می کردند.

و من بلند بلند

« کتاب جامعه » می خواندم.

و چند زارع لبنانی

که زير سدر کهن سالی

نشسته بودند

مرکبات درختان خويش را در ذهن

شماره می کردند.

 

کنار راه سفر کودکان کور عراقی

به خط « لوح حمورابی »

نگاه می کردند.

 

و در مسير سفر روزنامه های جهان را

مرور می کردم.

 

سفر پر از سيلان بود.

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سياه

و بوی روغن می داد.

و روی خاک سفر شيشه های خالی مشروب،

شيار های غريزه، و سايه های مجال

کنار هم بودند.

ميان راه سفر، از سرای مسلولين

صدای سرفه می آمد.

زنان فاحشه در آسمان آبی شهر

شيار روشن « جت » ها را

نگاه می کردند

و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند.

سپور های خيابان سرود می خواندند

و شاعران بزرگ

به برگ های مهاجر نماز می بردند.

و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،

به غربتِ تَرِ يک جوی آب می پيوست،

به برق ساکت يک فلس،

به آشنايی يک لحن،

به بيکرانی يک رنگ.

 

سفر مرا به زمين های استوايی برد.

و زير سايه ی آن « بانيان » سبز تنومند

چه خوب يادم هست

عبارتی که به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

 

من از مصاحبت آفتاب می آيم،

کجاست سايه؟

 

ولی هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

و بوی چيدن از دست باد می آيد

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بيهوشی است.

در اين کشاکش رنگين، کسی چه می داند

که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است.

هنوز جنگل، ابعاد بی شمار خودش را

نمی شناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چيزی به آب می گويد

و در ضمير چمن جوی يک مجادله جاری است

و در مدار درخت

طنين بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.

 

صدای همهمه ی آيد.

و من مخاطب تنهای باد های جهانم.

و رود های جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزند،

فقط به من.

و من مفسر گنجشک های دره ی گنگم

و گوشواره ی عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذين دختران بنارس

کنار جاده ی « سرنات » شرح داده ام.

به دوش من بگذار ای سرود صبح « ودا » ها

که من

دچار گرمی گفتارم.

و ای تمام درختان زيت خاک فلسطين

وفور سايه ی خود را به من خطاب کنيد،

به اين مسافر تنها، که از سياحت اطراف « طور » می آيد

و از حرارت « تکليم » در تب و تاب است

 

ولی مکالمه، يک روز، محو خواهد شد

و شاهراه هوا را

شکوه شاه پرک های انتشار حواس

سپيد خواهد کرد.

 

برای اين غم موزون چه شعر ها که سرودند!

 

ولی هنوز کسی ايستاده زير درخت.

ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسيه

به دوش پلک تر اوست.

هنوز شيهه ی اسبان بی شکيب مغول ها

بلند می شود از خلوت مزارع يونجه.

هنوز تاجر يزدی، کنار « جاده ی ادويه »

به بوی امتعه ی هند می رود از هوش.

و در کرانه ی « هامون »، هنوز می شنوی:

-         بدی تمام زمين را فرا گرفته است.

-         هزار سال گذشت،

-         صدای آب تنی کردنی به گوش نيامد

و عکس پيکر دوشيزه ای در آب نيفتاد.

 

و نيمه راه سفر، روی ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عکس « تاج محل » را در آب

نگاه می کردم:

دوام مرمری لحظه های اکسيری

و پيشرفتگی حجم زندگی در مرگ.

ببين، دو بال بزرگ

به سمت حاشيه ی روح آب در سفرند.

جرقه های عجيبی است در مجاورت دست.

بيا، و ظلمت ادراک را چراغان کن

که يک اشاره بس است:

حيات ضربه ی آرامی است

به تخته سنگ « مگار »

 

و در مسير سفر مرغ های « باغ نشاط »

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

به من سلامت يک سرو را نشان دادند.

و من عبادت احساس را،

به پاس روشنی حال،

کنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه کردم.

 

عبور بايد کرد

و هم نورد افق های دور بايد شد

و گاه در رگ يک حرف خيمه بايد زد.

عبور بايد کرد

و گاه از سر يک شاخه توت بايد خورد.

 

من از کنار تغزل عبور می کردم

و موسم برکت بود

و زير پای من ارقام شن لگد می شد.

زنی شنيد،

کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنم دقايق را

به نرمی از تن احساس مرگ برمی چيد.

من ايستادم.

و آفتاب تغزل بلند بود

و من مواظب تبخير خواب ها بودم

و ضربه های گياهی عجيب را به تن ذهن

شماره می کردم:

خيال می کرديم

بدون حاشيه هستيم.

خيال می کرديم

ميان متن اساطيری تشنج ريباس

شناوريم

و چند ثانيه غفلت، حضور هستی ماست.

 

در ابتدای خطير گياه ها بوديم

که چشم زن به من افتاد:

صدای پای تو آمد، خيال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قديمی.

صدای پای تو را در حوالی اشيا

شنيده بودم.

-         کجاست جشن خطوط؟

-         نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.

-         من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟

-         و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان

پر از سطوح عطش کن.

-         کجا حيات به اندازه ی شکستن يک ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرک را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟

-         و در تراکم زيبای دست ها، يک روز،

صدای چيدن يک خوشه را به گوش شنيديم.

-         و در کدام زمين بود

که روی هيچ نشستيم

و در حرارت يک سيب دست و رو شستيم؟

-         جرقه های محال از وجود برمی خاست.

-         کجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديد تر از راه يک پرنده به مرگ؟

-         و در مکالمه ی جسم ها مسير سپيدار

چه قدر روشن بود!

-         کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

 

عبور بايد کرد.

صدای باد می آيد، عبور بايد کرد.

و من مسافرم، ای باد های همواره!

مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد.

مرا به کودکی شور آب ها برسانيد.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زيبايی خضوع کنيد.

دقيقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنيد به يک ارتباط گمشده ی پاک.

و در تنفس تنهايی

دريچه های شعور مرا به هم بزنيد.

روان کنيدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد. »

  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:40  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.golmarjoon.blogfa.com

 

!!!!!!!!!

  • دیروز تو یه مجله داشتیم احمقانه ترین سوالهای کاربران کامپیوتر رو می خوندیم که یکی از بچه های خدمات پشتیبانیمون گفت: اینا که خوبه. یه بار رفتیم یه سازمانی سیستمهاشون رو عوض کردیم و مانیتور ایناشونو عوض کردیم. طرف به من می گفت من یه فایل روی صفحه مانیتور قدیمیم مونده اون رو می خوام(:دی)
  • دقت کردین آدم به هر کی نزدیکتره انتظارش ازش بیشتره و کمتر هم انتظارش برآورده می شه؟؟ بعد مردم موندن چی باعث می شه اینهمه دلخوری پیش بیاد!!!
  • صبح ماشین نداشتن ها درسته خیلی خرج واسم داره اما یه حسن خیلی خوب داره. اونم اینه که تمام راه رفت و برگشتم به کتاب خوندن می گذره. کتاب خوب سراغ ندارین؟؟؟
  • تو کتاب پدر پولدار پدر بی پول کلی جمله قشنگ هست. یکی از اونا که امروز دیدمش این بود: "همه مردم دوست دارند به بهشت بروند اما هیچکس دلش نمی خواهد بمیرد." ای بابا!!!!!
  • خبر دارم یار میاد.....(به زودی! یعنی دقیقترش جمعه آینده)

يادداشتي در تاريخ  یکشنبه 1386/03/06ساعت 5:13 PM  توسط گل مر بحری 

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 3:7

1- سلام

2- کتاب خوب که زياد سراغ دارم. بگو در چه زمينه ای کتاب می خوای؟

3- مبارکه ... پس خواهری داره مياد؟ خوش باشين. ای ول، پس امسال تولدتون رو با هم می گذرونيد لابد. (ببين امسال چه کادو تولد هايی گرفتی: اول که کنکور، دوم هم که «يار»)

  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:34  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://noomniteg.blogfa.com

 

atmosphere was in existence dark witness nature is GOD's

 

 

از بالا می بينم.
چراغهای چشمک زن
خطوط بزرگراهها
خيابانها .. کوچه ها .. مردم شهر
شب است و سکوت.
 
من از اين بالا
سرار بيهودگی می بينم!
کلاغهای سياهی که در درخشش نور ماه
تنهايی خود را
با لحنی نامعقول .. فرياد می کشند.
 
هر چه هست بيهوده است ..!
هر چه هست بيهوده است ..!
هر چه هست بيهوده است ..!
 
تنها گرمی عشق بازی دو دست در انتهای کوچه ی باريک
روزنه ای است به طلوع خورشيد.

 

نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 11:10 PM توسط مانا      

 

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 2:58

در يکی فرياد

            زيستن –

[ پروازِ عصيانی یِ فواره يی

که خلاصی اش از خاک

      نيست

و رهايی را

تجربه ای می کند. ]

و شُکوهِ مردن

در فواره ی فريادی –

[ زمين ات

ديوانه آسا

با خويش می کشد

تا باروری را

 دست مايه يی کند؛

که شهيدان و عاصيان

   ياران اند

که بارآوری را

   باران اند

 بارآوران اند. ]

 

زمين را

            بارانِ برکت ها شدن –

[ مرگِ فواره

از اين دست است. ]

ورنه خاک

                از تو

                        باتلاقی خواهد شد

چون به گونه ی جويبارانِ حقير مُرده باشی.

 

 

فرياد شو تا باران

وگرنه

مُرداران!

 

  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:31  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://www.aghili.blogfa.com

اینبار شما بگید...

 

لطفا یه چیزی به من بگید ...هر چیزی راجع به هر چی.

 

شاید یه نشونه باشه...

 

نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:29 PM  توسط فروغ

 

چیزهایی که شما گفتید...

 

"به نام آفریدگار لحظه ها"

از شما فرشته ها ممنونم.

1.بربادرفته:فرشته ای که کمکم می کنی غلط های املایی زندگیم رو پیدا کنم و دیکته ی زندگیم قوی تر شه.ممنونم.امیدوارم متنی که برام فرستاده بودین رو درست ترجمه کرده باشم... حرف قشنگی داشت

گروهی از فارق التحصیلان دانشگاهی که در کارشان موفق بودند دور هم جمع شدند تا یکی از پروفسورهای دوران دانشگاهشان را ملاقات کنند.در حین صحبتشان بحث به استرس در کار و زندگی کشیده شد.

پروفسور با قهوه از دانشجویانش پذیرایی کرد .او به آشپرخانه رفت و با یک قوری بزرگ و مجموعه ای از فنجانهای چینی،پلاستیکی،شیشه ای،کریستالی که بعضی ساده و بعضی از آنها گرانقیمت و دلپسند بودند برگشت و به دانشجویان داد تا بین خود تقسیم کنند.

وقتی همه ی دانشجویان فنجانی در دست داشتند؛ پروفسور گفت:"اگر دقت کنید می بینید که همه ی فنجانهای زیبای گرانقیمت برداشته شده اند و فنجانهای ساده و ارزان قیمت باقی ماندند.در حالی که برای هر کدام از شما عادی است که فقط بهترین را برای خودتان بخواهید، این دلیل مشکلات و استرس های شما در زندگی است.

آنچه همه ی شما واقعا می خواستید قهوه بود نه فنجان، ولی شما از روی قصد به سمت بهترین فنجانها رفتید و فنجانهای همدیگر را می پاییدید.حالا اگر زندگی قهوه است پس شغل ها ، پول و موقعیت در اجتماع، فنجان ها هستند.آنها فقط ابزار و وسایلی هستند که زندگی را احاطه کرده و نگه می دارند و در بر می گیرند اما کیفیت زندگی تغییر نمی کند.گاهی اوقات با تمرکز فقط روی فنجان خود را از لذت بردن از قهوه ی درونش محروم می کنیم ."

پس اجازه ندهید فنجانها شما را هدایت و کنترل کنند و به جای آن از قهوه لذت ببرید...

 

2.سمن.یه جورایی خیلی عجیب حسم رو درک می کنین و چیزهایی که می نویسید به شدت راه رو نشونم می ده.سربلند باشید.

هیچ اگر سایه پذیرد                    ما همان سایه هیچیم

3.پژمان.

گفته بودند که از کوچه ما می گذری
حیف شد
پنجره خانه ما کوچه نداشت
سری هم به ما بزنی بد نیست

4.شاعر درد. حقیقت اینه که زمانی برای اعتماد منم همین اتفاق افتاد اما ما هرگز از پای بست ویران نخواهیم بود و هر ویرانه ای رو می شه ساخت بی شک و این بستگی به خود ما داره و نگاه و ایمان ما.آرزو می کنم هر جایی هستی موفق باشی و روزی ببینم که شاعری شدی از نه تنها از درد که از خدا.

نهال اعتماد مرا موریانه خورد
اینک من ان عمارت از پای بست ویرانم
تو هر گز باز نخواهی گشت
میدانم
از دکتر مصدق

5.گل کاکتوس : نمی دونم شاید اگر یه روزی (ما) ، من (یاد بگیریم)، یاد بگیرم که مثل ماهی باشم که هر لحظه فقط لحظه مهمه و باید زندگیش کرد رفتارها مسیر درست رو پی بگیرند.ممنونم.حقیقته ما هم مقل ماهیه اگر ببینیم.

ماهي ننهد آب ذخيره هرگز / چون بي دريا هيچ نخواهد بودن

 

6.امیر: آی گفتی آقا امیر...سپاسگذارم که چیزی که در تو حس قشنگی ایجاد کرده با من قسمت کردی.شاد باشی و پاینده.

مرا می بینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمی دانی مگر دردم؟

7.سیامک: من از این دزدی ها خیلی دوست دارم اما همراه می خوام واسه دزدی و همراه من فعلا سرش شلوغه L .برام دعا کن.شعر زیباییه و معنیش به اندازه ی زیباییش وسیع.ممنونم.امیدوارم هیچوقت دلتنگی نیاد سراغت.(نمی دونم شاید دلتنگی گاهی لازمه.پس امیدوارم زود زود نیاد)

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم.آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

 

از همه تون ممنونم.هر جمله ی به ظاهر ساده ای مملو از معنیه.امیدوارم خوب درکش کنم.

 نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 10:57 AM  توسط فروغ

نویسنده: وبلاگ نويس آواره

يکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 2:23

1- مترلينگ بيرون از دايره ی دين - که او همراه با اعتقاد به تناسخ و حلول رد می کند - فقط چهار « راه حل قابل تصور » برای اين مسأله می بيند که پس از مرگ چه رخ می دهد. می گويد: «هيچ شدنِ مطلق محال است. ما زندانيان يک لايتناهی بی خروجی هستيم که در آن هيچ چيز از بين نمی رود و همه چيز متفرق می شود، اما هيچ چيز از دست نمی رود. » بقا با همين آگاهی فعلی، يا با عدم آگاهی، را هم باورنکردنی می داند. تنها توضيحی که می تواند بپذيرد بقا در يک « آگاهی کلی » است. اما در عين اين که نتيجه می گيرد که حقيقت کشف ناشدنی است، اما به نظرش دلايلی برای ادامه ی جست و جو وجود دارد: « زيرا اگر ندانيم که حقيقت چيست و کجاست، به هر صورت می فهميم که حقيقت کجا نيست. » و سرنوشت بدتری هم می توان داشت: « اگر هيچ سؤال بی جوابی و معمای حل ناشدنی نبود، لايتناهی نامتناهی نمی بود؛ و آن گاه ما می بايست الی الابد بر تقديری لعنت بفرستيم که ما را در جهانی قرار داده است متناسب با هوش و ادراکمان. »

 

- من کيستم؟ راهنمايی: MUSTofBabol-SE82

 

  نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 18:34  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

من صادق هستم

 

سلام

پیرو پست جواب کلمات همون موقع گلمر تو وبلاگش یه پست دیگه گذاشته بود که وقت گذاشته بودم و بهش فکر کرده بودم. الان می خوام جواب اون پست رو بدم ولی این بار جواب من جواب سوالات تو پست بیاید صادق باشیم گلمره. برا اینکه راحت تر باشید سوالا رو هم نوشتم

راستی این آخرین باریه که من براتون آف می ذارم که وبلاگم رو آپ کردم. فکر کنم اگه کسی واقعا از خوندن وبلاگ من خوشش بیاد خودش هفته ای یه بار سر میزنه.

خوب بریم سراغ سوال و جواب ها:

چقدر از وقتتون رو به خودتون اختصاص می دید؟

روزی 1-2 ساعت.

چقدر از وقتتون رو به فکر کردن به خودتون اختصاص می دید؟

هفته ای بیش از 5 ساعت.

چقدر تو فکر کردن راجع به خودتون صادقید؟

خیلی. به نظر من بدون صداقت فکر کردن ارزشی نداره.

چقدر در قضاوت در مورد دیگران عادلید؟

تقریبا. شاید 50%.

چقدر در پیش قضاوتهاتون یک طرفه به قاضی می رید؟

سعی می کنم کم باشه. واقع گرایانه 30%.

چقدر در روابطتون حق به جانب عمل می کنید؟

شاید 50%.

چقدر پیش اومده که بعد از این که یک نظری درمورد کسی دادید پشیمون شدید؟

به ندرت.

چقدر پیش اومده از حرفی که زدید شرمنده شدید؟

کم. البته نه خیلی کم.

چقدر خانوادتون رو فدای غریبه ها کردید؟

تا حالا نکردم. احتمالش هم کمه که اینکارو زیاد بکنم.

چقدر دل مادرتون رو شکسشتید؟

به تعداد انگشتای یه دست نمی رسه.

چقدر برای خواهر یا برادرتون ارزش قائلید؟

خیلی زیاد.

چقدر از وقت خودتون رو برای خانوادتون به صورت داوطلبانه تخصیص می دید؟

اهم اونو. البته اگه خونه باشم.

چقدر کتاب می خونید؟

به ندرت.

چقدر از خونده هاتون استفاده می کنید؟

بسیار زیاد. به نظر من اگه چیزی رو بخونی و استفاده نکنی بدتر از اینه که نخونی، چون هزینه کردی ولی سودی نگرفتی. به قول اون بزرگی که می گه: دو کس رنج بیهوده برد و سعی بی فایده کرد . آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.

چقدر احساساتتون رو بیان می کنید؟

خیلی دوست دارم. ولی انتظار آدمای دیگه بهم اجازه نمی ده.

چقدر باطن و ظاهرتون یکسانه؟

حداقل 50%.

چقدر در روابطون به سیاست متوصل می شید؟

کم. وقتی احساس امنیت نکنم یا شرایط خاص.

چقدر حاضرید از ضعف هاتون برای دیگران بگید؟

این یک روش قوی برای توجیه کردن اشتباهات است. منم ازش زیاد استفاده می کنم. البته غیر از این وبلاگ.

چقدر ترس تو وجودتون هست؟

درون وجودم یک کمی هست. ولی خیلی بهم فشار می آره.

چقدر نفرت و کینه تو وجوتون هست؟

کم. ولی به شدت تو نظرم می آد.

چقدر می تونید انسانها رو ببخشید؟

زیاد.

چقدر حرف می زنید؟

خیلی بیش از اونکه نیاز باشه.

چقدر گوش می دید؟

زیاد. ولی کمتر از اونی که حرف می زنم.

چقدر اشتباهاتتون رو قبول می کنید؟

تا حدودی. اگر در شرایط و مودش باشم نسبتا کافیه.

چقدر حاضرید انتقادات دیگران رو بپذیرید و بهشون فکر کنید؟

سعی می کنم زیاد باشه. ولی معمولا زیاد نیست. البته کم هم نیست.

چقدر به دیگران انتقاد می کنید؟

خیلی بیش از اونکه نیاز هست.

چقدر دهن بین هستید و حرف مردم براتون مهمه؟

دهن بین که نه. ولی حرف آدما حاوی حقیقتیه که باید ازش استفاده کنم. هر چه آدمش مهمتر حرفش مقبول تر.

چقدر عشق رو باور دارید؟

به قول مولن روژ:"عشق مثل اکسیژنه. همه چیز با عشق رنگ دیگه ای می گیره." ولی به شرطی که اشتباهش نگیریم. [این عشق موضوع مهم و بسیار وسیعیه. به همین خاطر یکی از پست های آینده ام در مورد عشق خواهد بود. م.]

چقدر توی روابط عاطفیتون رو راستید؟

تمام سعی ام رو می کنم. بسیار هم موفق هستم.

چقدر توقع توی روابطتون جا داره؟

زیاد. ولی از بجا نیاوردنش ناراحت نمی شم.

چقدر به خاطر سوء تفاهم ها روابطتون رو از دست دادید؟

اتفاق افتاده ولی از وقتی که عقلم رسیده نداشتم.

چقدر روزای 43 غروبه و پر از غم داشتید؟

زیاد یادم نمی آد. زندگی من کم هیجان تر این حرفاست.

چقدر روزای شاد داشتید؟

بوده ولی شادی و غم تو ذهنم نمی مونه. خاطراتی از اونا برام باقی می مونه.

چقدر از خاطرات غمگینتون رو به یاد میارید؟

بعضی هاشو. به ندرت برام اتفاق بد افتاده.

چقدر خاطرات شادیهاتون رو به یاد میارید؟

شاید از غم ها کمتر.

چقدر در لحظه زندگی می کنید؟

زندگی من بیشتر در گذشته می گذره. ولی تلاشم رو برای زندگی در حال می کنم. عددی 50-60%

چقدر با خاطره هاتون زنده اید؟

خیلی. همش یاد گذشته هستم.

چقدر خودتون رو دوست دارید؟

کمی بیش تر از معمولی.

چقدر به خودتون احترام می ذارید؟

خیلی زیاد.

چقدر به وجود یک خدا ایمان دارید؟

از وجود خودم بیشتر باورش دارم. ممکنه ماتریکس درست باشه ولی توحید امکان نداره غلط باشه.

چقدر و چه زمانهایی یاد خدا می کنید؟

خیلی یادش می افتم. ولی تاثیرش رو زیاد حس نمی کنم.

چقدر ارزشهای زندگیتون رو شناختید؟

فکر کنم زیاد. بازم تلاش می کنم.

چقدر چقدر چقدر؟؟؟؟

خیلی. کم. خیلی. ای. نسبتا. ...

بیاید به جواب این سوالها فکر کنیم و این بار با خودمون صادق باشیم.

من با خودم صادق بودم. به این سوال ها هم فکر کردم. می تونم بهتون قول بدم که حتی یه ذره هم این سوالا تاثیری تو زندگی من نداره. حتی تو زندگی اکثر شما هم نخواهد داشت. فقط اینجوری می تونم بهتون کمک کنم که منو بیشتر بشناسین. البته اونایی که می خوان منو بشناسن. شما هم فکر کنید. هیچ کسی از فکر کردن ضرر ندیده جز من.

خداحافظ

 

14:17 - چهارشنبه 2 خرداد 1386 

 

وبلاگ نویس آواره                      چهارشنبه 2 خرداد 1386 ساعت 20:06

سلام.

۱- می خوام بهت تبريک بگم که به اين سؤال ها فکر کردی که اين نشون می ده که وجود خودت برات مهمه و دغدغه ت هست.

۲- بهت تبريک می گم با خودت صادقی. چون خيلی ها با خودشون صادق نيستند.

۳- بهت تبريک می گم که شعار نميدی، چون توی اين دنيا همه دارن شعار ميدن، حتی خود من هم بعضی وقت ها ميشينم به حرف هام و نوشته هام فکر می کنم، می بينم چيزی جز شعار های صد تا يک غاز نيستند.

۴- خوشحالم که من هرچی می خوندم همون بود که در موردت فکر می کردم.

۵- فکر کردن بد نيست اون طوری که تو می گی، اول از همه اين که چه طوری فکر می کنی مهمه و دوم اين که به چی فکر می کنی از اولی مهم تره و سوم اين که فکر کردن خالی کافی نيست که اين از همه مهم تره: فکر و احساس و عمل هستند که با هم مفيده، تک تکشون ممکنه به سمت افراط ببرن. فراموش نکن که تنها اشتباه آدما اينه که هميشه توی حد اقل يکی از اين سه تا افراط می کنن.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 19:52  توسط وبلاگ نویس آواره  | 

http://mik.blogsky.com

تتم

 

سلام
خیلی هاتون می دونید تتم چیه. ولی اونایی که نمی دونن یه تعریف از تتم (بخونین
Totemm) اینه که ارزش اساسی و شعار اصلی انسان تو زندگیش که همیشه و همه جا سعی می کنه تفکراتش رو بر پایه ی اون بچینه و می شه گفت که شالوده ی اعتقادات انسانه. مثلا ممکنه موارد زیر تتم های آدمای مختلف باشه
- انسانیت
- خداپرستی
- رشد شخصیت
- برو کار می کن مگو چیست کار که سرمایه ی جاودانی ست کار
- عشق
من با این کلمه سر تنها جلسه ی کلاس تاریخ اسلام که رفتم، آشنا شدم. اینو می شه گفت مدیون دکتر سروش هستم که تو یک جلسه یه چیز بهم یاد داد. بگذریم.
تا حالا شده به تتم زندگی خودتون فکر کنید. سعی کردید کل زندگیتون رو تو یه عبارت خلاصه کنید. من سر اون کلاس وقتی استاد از بچه ها سوال می کرد، بهش فکر کردم. شاید بزرگترین شعار زندگی من این باشه:
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
البته این تنها پایه ی اعتقادی من نیست. ولی می شه گفت شعار زندگی من هست. اینکه چرا این شعر، تتم من هست، می تونم بگم که فهمیدن بزرگترین وظیفه ی آدماست. وظیفه ای که هر دلیلی برای وجود انسان باشه این وظیفه رو نقض نمی کنه. می تونید مطمئن باشید که اگه در راه فهمیدن تلاش کنید به راه خیر، خدا، انسانیت و همه ی خوبی ها رفتید. این شعر هم می گه که تمام دنیا نقش های راهنمایی کننده ی شما به طرف خیر هستند. و هر کسی هم که تفکر نکنه و نفهمه یه نقش خواهد بود برای دیگران که از زندگی پوچ اون راهنمایی بشن.
حالا که صحبتش شد، می خوام چند تا دیگه از پایه های اعتقادی خودم رو هم اینجا بگم.
- صداقت
- کمک به دیگران
- خیر خواهی
- کنجکاوی و حق پژوهی
اینایی که گفتم کلمات هستند و من تلاشم رو می کنم تا توی تفکرات و رفتار و گفتار و ... ام اونها رو جا بندازم.
خوشحال می شم که تتم های شما رو هم بدونم.
خداحافظ شما

 

14:54 - شنبه 29 اردیبهشت 1386

 

 

[ web | email ] سمن

 

در مورد خودم سکوت اختیار می کنم و فقط به جمله دکتر شریعتی اکتفا می کنم:
قلم توتم من است

 

شنبه 29 اردیبهشت 1386 ساعت 15:02

 

 

[ web | email ] گل مر

 

ببین مهدی داره کم کم پست هات سنگین می شه هااااااااااا. آخه این سواله خیلی سخته. شاید جمله غیر ممکن وحود نداره برام خیلی مهم باشه اما اینطوری نیست که همیشه تو زندگیم بهش عمل کرده باشم اما سر لوحه بوده. یه اعتقاداتی مثل صداقت و حمایت و انرژی هم همیشه برام ویژه بودن

 

یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 ساعت 12:07

 

[ web | email ] امید نیک

 

بیان پایه های اعتقادی گاهی اوقات خیلی سخت است. اما این چند تا only for you

1- رعایت حق و حقوق مردم و جلوگیری از تضییع حق احدی از افراد در حد توان
2- صبر در برابر مشکلات روزمره و غیر روزمره
3- عشق ورزیدن به خانواده و دوستان بسیار نزدیک
4-  به یاد کائنات (یا به قول شما خدا) بودن در همه جا، همه وقت، همه حال

 

دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 ساعت 19:51

 

وبلاگ نویس آواره                      چهارشنبه 2 خرداد 1386 ساعت 12:58

 

توتم من جست و جوی حقيقته و در توضيح امکان رسيدن بهش هم يه جمله از مترلينگ رو می گم:

مترلينگ در عين اين که نتيجه می گيرد که حقيقت کشف ناشدنی است، اما به نظرش دلايلی برای ادامه ی جست و جو وجود دارد: «زيرا اگر ندانيم که حقيقت چيست و کجاست، به هر صورت می فهميم که حقيقت کجا نيست.»

 

  نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 20:22  توسط وبلاگ نویس آواره  | 
سلام ... خوبيد؟ اين ماه برای اين که سفرنامه ی طولانی ای داشتم، از همين الآن شروع به آپ کردن می کنم که تا آخر ماه تموم بشه. توی اي ماه اتفاق های زيادی افتاد:

۱- بعد از ۴ سال دوباره شروع کردم به خاطره نويسی

۲- با دوستان جديدی آشنا شدم

۳- ...

اميدوارم که سفرنامه ی اي ماه هم خوب باشه.

يا حق

  نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 20:21  توسط وبلاگ نویس آواره  | 








































































































































































 
  POWERED BY BLOGFA.COM