وبلاگی برای نخواندن ... |
یکشنبه 12 آبان 1387، ساعت13:13
سهمیه آبانماه
نامه
تقریبا هیچی منو سورپرایز نمیکنه غیر یه چیز: دریافت یه نامه پستی! چیزی که همیشه دوست داشتهام. اواخر دوران ابتدایی تا سالهای آخر دبیرستان، مجلهها و روزنامهها رو ورق میزدم تا ببینم چه آگهیهایی چاپ شده که میشه ازشون کاتالوگ خواست که بخوام و از اون به بعدش برای گرفتن یه نامه لحظه شماری کنم. یه سال رو هم زبان اسپرانتو رو به صورت مکاتبهای خوندم و نامههای زیادی بین من و استادم رد و بدل شد. بعدش هم یه دوست آرژانتینی پیدا کردم که با زبون اسپرانتو با هم نامهنگاری می کردیم... همهی اینا ولی به خاطر یه چیز بود: شوق گرفتن یه نامه! پستچی شهرمون منو میشناخت. حتی اگه پشت یه نامه فقط اسمم نوشته میشد، صاف میآورد دم در خونهمون. و من چه لذتی میبردم.
آقای پستچی خونهشون یه جایی بود که برا رفتن به خونهشون، از جلو در خونهی ما رد میشد. یادمه هر وقت که میدیدمش قلبم به تپش میافتاد؛ یه انتظار همیشگی شیرین. و اونم بعضی وقتا سورپرایزم میکرد. به جای اینکه با موتور اداره نامهی منو بیاره، نامه رو میذاشت تو جیبش تا آخر وقت که میرفت خونه، دم در خونهمون بیاد و نامهی منو بده دستم. و حتم دارم که اونم لذتی میبرد از اشتیاق من!
سالهاست که دیگه خیلی کم میرم شهرمون. دیگه انتظار گرفتن هیچ نامهای رو هم نمیکشم. دیگه دیدن آقای پستچی تپشهای قلبمو چند برابر نمیکنه. ولی آقا رسول پستچی رو دوست دارم. جزئی از خاطرات شیرین زندگیمه...
وقتی دو سه هفته پیش، طبق معمول هر شب، مامان زنگ زد و بین حرفا ازش پرسیدم چه خبر و اونم گفت که آقا رسول پستچی –که سن زیادی هم نداشت- فوت شد، عرق سردی رو بدنم نشست. خیلی ناراحت شدم. خیلی خیلی کم پیش مییاد که با مرگ یکی ناراحت بشم، ولی مرگ آقا رسول، غصهدارم کرد. انگار تکهای از خاطرات شیرین و عزیزم رو ازم گرفته باشن، ...
ستاره و لبخند
عید فطر که رفته بودم سردشت، یه شب که بیرون خونه بودم، نمیدونم چی شد که سرمو بالا گرفتم و یهو آسمونو دیدم که پر ستارهست. سالها بود که آسمون پر ستاره رو فراموش کرده بودم. کلی ذوق زده شدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که بگردم و ستارهمو پیدا کنم. شاید بیشتر از شش هفت سال بود که ستارهمو ندیده بودم. ستارهم خیلی خاطره برام زندگی کرد: روزایی که شباش زیر درختها رو به آسمون دراز میکشیدیم و ستارهها رو نگاه میکردیم. روزهایی که فکر می کردیم هر کسی تو آسمون یه ستاره داره که با تولدش به دنیا اومده و با مرگش هم خاموش میشه. روزهایی که یکی از نگرانیهای بزرگم این بود که چرا نمیدونم کدوم ستارهی آسمون مال منه؟ روزهایی که تصمیم گرفتم که یه ستاره رو نشون کنم که مال خودم باشه و شبها برم نگاش کنم و بهش لبخند بزنم. روزهایی که دغدغهام این بود که یه ستارهی کوچیک کم نور، تو یه گوشهی پرت آسمون، انتخاب کنم که خیلی از شبها نتونم ببینمش و بهش لبخند بزنم ولی در عوض خیالم راحت باشه که احتمالش خیلی کمه که کس دیگهای هم این ستاره رو برا خودش نشون کرده باشه یا یه ستارهی پرنور رو انتخاب کنم که هر شب ببینمش و بهش لبخند بزنم ولی خطر اینو به جون بخرم که ممکنه ستارهی من ستارهی یکی دیگه هم باشه (و آخرش هم یه چیزی بین این دو تا رو انتخاب کردم که به دومی نزدیکتر بود)، روزهایی که دغدغهام این بود که کسی نفهمه ستارهم کدومه و از کسی هم نشونی ستارهشو نپرسم که ستارهم یگانگیشو برام از دست نده و شادیهام ازم گرفته نشه، روزهایی که با دوستامون آسمونو نگاه میکردیم و همگی به ستارههامون لبخند میزدیم و خدا میدونه که چندتامون به یه ستاره لبخند میزدیم! روزهایی که شاد بودیم و سوسو زدن یه ستاره، دلیل بزرگی بود برای لبخندها و شادیهایمان....
خندهی تلخ
تازه نشسته بودن و داشتن آماده میشدن برای ادامه درس. یهو یکیشون بی هیچ مقدمهای پرسید که «استاد شما موقع بمباران شیمیایی، سردشت بودین؟» سوال در مورد چیزی بود که نمیتونستم در موردش حرف نزنم. شروع کردم به صحبت کردن از جنگ و بمباران و آوارگی و شیمیایی و همهی اون سالها. سالهایی که مردم با همهی مصیبتشون، سرزندهتر از الانشون بودن. این قدر حرف زدم که فرصتی نموند برای درس دادن، ولی خوب، اشاره کردم به چیزایی که دوست داشتم برای یکبار هم که شده، لااقل در موردش شنیده باشن!
بعضی خاطرهها با مزه بودن. وقتی که تعریف میکردم، میخندیدم – و میخندیدند- ولی پشت اون خندهها برای من یه درد هم بود. دردی که غیر از کسایی که تو اون شرایط بودن برای کسی قابل درک نیست. خاطرههایی که وقتی یه جایی مثل اینجا تعریفشون میکنم میخندم، ولی وقتی تو خلوت خودم یادآوریشون میکنم، ...
اینا رو که گفتم یاد اون آقاهه افتادم. درست یه هفته قبل این کلاس. شب جمعه بود. با رضا داشتیم با یه تاکسی تو بابلسر، دربست از داخل شهر میرفتیم کنار ساحل (پارکینگ دو). راننده از ما پرسید کجایی هستیم. وقتی فهمید من کجاییام، گفت که اونم کلی سال اون ورا بوده، موقع جنگ، برا خدمت سربازی. کلی هم خاطره تعریف کرد و خودمونی شدیم و خندیدیم. از حرفاش فهمیدیم که بیشتر از دو سال اونجا بوده، وقتی پرسیدیم چند سال اونجا خدمت کرده، گفت: هفت سال! رضا به شوخی بهش گفت: احتمالا اون موقعها شمردن بلد نبودین که به جای دو سال، هفت سال خدمت کردین! آقاهه گفت: آره! شمردن بلد نبودیم. حق دارین. بچههام هم همیشه همینو بهم میگن. نبودین که بفهمین چرا؟ که چرا هفت سال اونجا بودم، که چرا وقتی که لازمه که باشی، دیگه به سال و ماه فکر نمیکنی...
بیراهه
... برای ریاضیدان اهل تقلید، غم دستاوردهای علمی ایشان و دغدغه معاش دانشگاهی و اندوه تعداد مقالات مطرح است. حرص و سعی بسیار در دستیابی به اسباب و وسایل مطرح است. اعتماد کردن به دیدگاههای علمی کسانی مطرح است که ریاضیات ساختهی ایشان را حمایت مالی و اعتباری میکنند. و یا اینکه غم تعمیم دادن نتایج علمی خود را دارند و دغدغهی آگاهی از تحقیقات همکارانشان و اندوه اینکه مقالات خود را چگونه بنویسند تا به صورت آن در عالم مُثُل شبیهتر باشدو عمیقتر به نظر برسد. ایشان به دیدگاهی اعتماد دارند که به آنها کمک کند بیشتر تولید کنند و حرص و سعی بسیار دارند که نام خود را در تاریخ ریاضیات ماندنیتر کنند...
این متن تکهای بود از یه نوشتهی دستنویس از دکتر اردشیر با نام «شهود چیست؟ استدلال چیست؟» که نمیدونم آخرش جایی چاپ شد یا نه؟ من این نوشته رو خیلی دوست دارم. این تکه هم شرح حال خیلی از آدمایییه که هر روزه میبینم...
اگه فرصتی بشه، کل متن رو تایپ میکنم که شما هم بخونین.
پ. پژوهش [ web | email]
جعفر .....................................
این پست ت رو خیلی دوست داشتم .... می دونی؟ ....
شنبه 18 آبان 1387، ساعت18:58
Saturday، November 08، 2008
اندر مزایای بزرگ شدهگی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد
خوبیش اینه که وقتی بزرگ میشی تازه میفهمی آدمها اونقدری هم که فکر میکردی گنده نیستن. تازه دنیات اونقدر بزرگ میشه که دیگه رو محور آدمها نمیچرخه. خوبیش اینه که چشمهات اونقدر زیاد میبینن و اونقدر تازه میبینن که آدمها دیگه منطقن نمیتونن اونقدر واست گنده بشن که هیچی غیر از اونها نبینی. خوبیش اینه که بزرگ که میشی تازه یاد میگیری که خیلی خیلی سادهتر از این حرفا، آدمها میتونن تو زندگیت بیان و زخم بذارن و لک بذارن و لذت بدن و درد بدن ولی آخر سر برن؛ یه جوری برن که انگار هیچوقت نبودن؛ یه جوری که حتا دلت براشون تنگ نشه. که میفهمی این دریوریهای "بی تو هرگز" فقط فیلم و داستانه و تو دنیای واقعی بدون هر آدمی؛ هر آدمی هر قدرم عزیز و اصلن بدون هیچ آدمی دوروبرت هم زندگی ادامه داره و میشه زندگی کرد و حتا به تخمت هم نباشه. خوبیش اینه که یاد میگیری با خودت و خودت زندگی کنی و لذتشو ببری و تنهایی واست درد نباشه. خوبیش اینه که میفهمی رفتن و نبودن هیچ آدمی اونقدری که میگن و فکر میکنی ترسناک نیست.
بدیش میدونی چیه؟ بدیش اینه که وقتی همهی اینا رو میدونی، هیچ آدمی دیگه اونقدر واست گنده نمیشه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.
برچسبها: الیز آموز, تجربه هایمان را قسمت کنیم, سد بات ترو
به نظرم اين يه سفسطه ست ... آدما وقتی تلاش نمی کنن که اونی رو که بايد می اومدو پيدا کنن، وقتی که اون قدر از خود گذشتگی ندارن که برای يه چيزی - به قول شازده کوچولو: گلشون - بميرن، می ذارن می رن از اون سرزمين و اون فکر و می گن که می شه تنها زندگی کرد ... می شه همه رو گذری دونست ... اين جوری فقط وضع حاضر رو توجيه می کنيم ... وقتی واقعاً بزرگ می شيم که ايمان بياريم چيزی هست که می شه براش مرد ... نه توی افسانه، توی واقعيت ... لای همين دود و دم ماشينا و چس چس آدما ... ولی بايد پيداش کرد ... حتی اگه روی کوه قاف باشه ...
87/08/18
بگو موذن خوشلهجه برکشد آواز
گوشه موشههای غرب کشورمون یه شهر کوهستانی بود (هست) با قلههای بلند سفید. حتی وسط تابستون هم نوک قلهها سفید بود (نمی دونم الان هم هست یا نه).
دو سال دبیرستانام رو توی این شهر گذروندم.
یه همچین روزهایی، توی فصل پاییز، غروبها که از دبیرستان بیرون میاومدم، نمنم بارون بود و مردمی که با چتر و بیچتر، قدمهاشون رو تند کرده بودن و نور چراغهایی که توی خیابونهای خیس منعکس میشد و نارنجی و زرد پرتقالها و نارنگیهای خیس توی گاریهای میوهفروشهای دورهگرد و ... این صدا که از بلندگوهای میدون بزرگ شهر پخش میشد.
من دیوانهاش بودم. اصلا غروبهای بارونی و سرد پاییز این شهر رو به خاطر همین صدا دوست داشتم و هیچوقت هم نمیشد که از اول تا آخرش رو با دل سیر بشنوم. بهجز مصرعی رو که تیتر کردم نمیفهمیدم چیمیگه، بیشتر مسحور صداش بودم و آهنگ زیبای کلاماش.
بالاخره امروز اینجا پیداش کردم.
+ رها
نویسنده: پ. پژوهش
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 18:29
ممنون بابت تقسيم خاطرات خوش ت با خواننده هات ... ممنون ... : )

"میکل آنجلو آنتونیونی، متولد 1912 در فرارا، پس از تحصیلات مقدماتی در زادگاهش به دانشگاه بولونیا راه می یابد و در رشته اقتصاد و بازرگانی ادامه ی تحصیل میدهد. هم زمان، برای روزنامه ای در شهر مجاور، پادوا، نقد سینمایی مینویسند. در این نقدها او بشتر کمدی های مبتذل دهه 1930 در ایتالیا را به باد انتقاد میگیرد. در سال 1940، برای تحصیل وارد "مرکز تجربه های سینمایی رم" میشود و در همان زمان به هیئت نویسندگان مجله سینما میپیوندد.پس از دو سال رفته رفته به فیلم نامه نویسی روی می آورد و برای فیلم ای از روسلینی، بازگشت خلبان، فیلم نامه مینویسد. همچنین، به عنوان دستیار کارگدران در فیمل های دو خیانتکار ساخته ی انریکو فولکینونی، و میهمانان شب، ساخته ی مارسل کارنه مشغول کار میشود. در سال 1943، ساخت اولین فیلم خود، مردم پو، را که مستندی است کوتاه آغاز میکند. ولی به دلیل آشوب های ناشی از شکست ایتالیا و پایان جنگ جهانی دوم کار با وقفه رو به رو میشود.
وی در سال 1950 اولین فیلم بلندش "خاطرات یک عشق" را میسازد که داستانی است از زندگی زنی ثروتمند که شوهرش مرده است. در اینجا روایت تلخ عشق استعداد کارگردان را به خوبی آشکار میکند. در کنار به کارگیری حرکات پیچیده ی دوربین، سبک و رویکرد او در این اثر شاخص آثار بعدی اش نیز میگردد.
آگراندیسمان همواره یادآور سر کاگردان به لندن پر جنب و جوش است، جایی که او میکوشد تا تضادهای نابهنجار دنیای رو به تغییر را نمایان سازد. صحنه ی پایانی فیلم بازی بدون توپ در زمین تنیس، در سینمای دهه ی شصت به نقطه ی عطفی بدل میگردد. موفقیت این اثر ( انتونیونی با این فیلم جایزه ی بهترین کارگردانی را از انجمن ملی منتقدان سینما دریافت میکند) او را به کالیفرنیا میکشاند.
در سال 1985 وی به دیل حمله ی قلبی به فلج ناقص مبتلا میشود. از آن هنگام بیشتر طرح ها و برنامه های اعلام شده اش ناتمام مانده اند.سبک کمینه گرا و تا حدی اندوهبار آنتونیونی که منتقدان گاه آن را "فقدان سازمان یافته" می نامند در کنار نفرت او از ترفندهای سینمای تجاری باعث شد حضورش تاثیر عمیقی بر سینمای پسا نورئالیسم ایتالیا داشته باشد. او هیچ گاه آثار خویش را بر پی رنگی سنتی بنا نمیکند و پیوسته از تحلیل شخصیت گریزان است. در فیلم های او تصاویر، و اغلب چشم ادنازهای دنیای صنعتی امروز، خود زمینه ی اصلی را برای بیان سینمایی اش فراهم میسازند. در حقیقت سینمای آنتونیونی زیبایی را در جنگل ماشینی شهرهای مدرن باز می آفریند.
متن انگلیسی اثر بر اساس فیلم نامه ی اصلی و گفتارهای نسخه ی نهایی فراهم آمده است. امام گردآورندگان این اثر به منظور آماده سازی بهترین و دقیق ترین متن، بر مبنای آنچه تماشاگران انگلیسی و آمریکایی بر پرده دیده اند، علاوه بر دو متن پیشین از ترجمه ی نسخه ی ایتالیایی نیز- که آنتونیونی خود آن را نوشته و توصیف صحنه ها و برداشت شخصی اش در آن بهتر نمایانند- بهره گرفته اند. به پیوست این کتاب، نسخه انگلیسی، سه مقاله و یک مصاحبه ارائه شده است: نخست "مصاحبه پی یر بیلار با آنتونیونی" که کارگردان در آن پرسش ها را کتبا پاسخ داده است و در مجله Wie Sie Filmen سال 1966 توسط اولریش گرگور که خود نیز سفارش دهنده این مصاحبه بوده است به چاپ رسیده. سپس "واقعیت و سینما-حقیقت" نوشته آنتونیونی که ترجمه از یکی از مقالات Cinema Nuovo میباشد. پس از آن "آنتونیونی سبک انگلیسی" که گزیده و ترجمه ای است از مقاله ای در کایه دو سینما و سرانجام نیز گزیده ای است از مصاحبه ی نادین لیبر با آنتونیونی برای مجله لایف.
در متن فیلم نامه شرح کاملی درباره ی صحنه ها و حرکت دوربین داده شده است. در میان فیلم نامه هایی که تاکنون در ایران ترجمه شده و به چاپ رسیده است توصیف کامل صحنه ها و نماها و حرکت دوربین تا بدین حد کمتر رواج داشته است و اغلب تنها به گفتگوها و مختصری درباره ی صحنه، آن هم در شمار اندکی از متن ها، اکتفا شده است.
در این متن ساختاری توصیفی، حرکت دوربین، توصیف نماها و غیره، جایگزین بافت روایی شده است آنچنان که گاه به نظر میرسد مولفان در این زمینه اغراق کرده اند.
افزون بر معرفی مکان پایان حلقه ها در پانویس صفحات متن، مهمترین ویژگی این اثر برای آن گروه از پژوهش گران و علاقه مندان که بررسی دقیق تر صحنه ها را مدنظر دارند هماهنگی شات ها در فیلم با پاراگراف بندی متن است. میتوان این ویژگی را مهمترین جنبه از ساختار توصیفی این اثر دانست.
Miss.Bingo
دوشنبه، 4 نوامبر 2008 13:55 | Permalink
ممنون برای معرفی يه کارگردان خوب، يه فيلم خوب، يه فيلمنامه ی خوب و در آخر يه کتاب خوب :)
پ. پژوهش | جمعه، 8 نوامبر 2008
23:26، جمعه هفدهم آبان 1387
شانتال به شیوه ی کاملا بی سانسور
تمام جرقه از ذهن انسان دیگر امید شروع شد.من داشتم با خوددرگیری تمام وبلاگ میخوندم و به این فکر می کردم که دیروز چه شد که دندونم شکست؟! شاید از بس بلند بلند خوندم((فیله اومد تماشا کنه،افتاد و دندونش شکست))...خلاصه اینکه دیروز نیم ساعت بعد از اینکه از خواب بیدار شدم یکی از دندانهای نیش بالا شکست! یعنی یه گوشش پرید و من اصلا نفهمیدم چرا!همینجوری داشتم از مامان می پرسیدم تا شب کدوم یکی از کارهای مهمونی رو من انجام بدم که یهو یه چیزی تو دهنم گفت تق! بعد از ریزش موی وحشتناکی که این یک ماه پیدا کردم،گل بود به سبزه نیز آراسته شد! نشستم کف آشپزخونه و های های گریه کردم و مامان هاج و واج بود که من چرا دارم گریه می کنم...زنگ زدم دکتر و واسه دو هفته بعد بهم وقت داد...جلوی آینه زیاد معلوم نبود سر دندونه چه بلایی اومده. تا شب خونه تمیز کردم و شستم و سابیدم و جون کندم...شبش هم تا بعد از رفتن مهمون ها ،یعنی تا ۳ نیمه شب داشتم ظرف و لیوان و قاشق میشستم و به این فکر می کردم ماشین ظرفشویی خراب چه چیز جالبیست!تمام این کارها هم محض این بود که یزید هم بود دلش نمیومد بذاره مامانش این همه کارو یه تنه انجام بده. بعد از عملیات ((کوزت بودن)) زیر دوش حموم به اس ام اس سرشبی کهاو فرستاده بود فکر می کردم:آخه تو دوست داشتنی ترین و باارزش ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم.یه ربع تمام زیر دوش به خاطر این حس مزخرفی که دست از سرم برنمیداره عر زدم تا حالم بهتر شد! تمام مدت فکر می کردم که من یه خودآزار به تمام معنا هستم...برام ۴۰۰ ساعت اینترنت رو دوباره شارژ کرده و وقتی بهش اعتراض می کنم این اس ام اس رو میفرسته...انگار عادت اینکه دائم یه چیزی برام بخره رو نمیتونه ترک کنه.نه که واسه من بکنه،نه...فقط هنوز عادت نکرده منو با یه چیزی خوشحال و سوپرایز نکنه.نفهمیدم چه طور خوابم برد و همه چیز وصل شد به امشب و این پستی که اول مطلب لینک دادم:مشکل اینجاست که درست در همون لحظات و دقایق اون حساب کتاب ها من و احتمالن خیلی دیگه از مردها مثل من نمی دونیم دقیقن در ذهن اون " انسان دیگر" راجع به ما چی می گذره؟!!... اون انسان دیگر که شاید من هم بتونم باشم(نا سلامتی مرد نیستم پس میتونم یک زن باشم و انسان دیگری که مد نظر امیده!) نمیدونی چقدر هرزتر از تو میتونم به مردها نگاه کنم...مثل اون روز توی کافی شاپ که داشتید میگفتید تیپهای baby face آدمو تحریک نمیکنن(!) و لوییز نظر منو پرسید و من گفتم نظر منو نپرسید چون همه مردها واسه من جذابند!.آره اگه پای این حرفها وسط بیاد بچه مثبتهای مثل من واسه خودشون نظریه پردازان بزرگی توی س.ک.س میشند!...اما هم من و هم تو خوب می دونیم که حساب دل از حساب این حرفها جداست،آدم میتونه خودشو توی بغل صد نفر تسکین بده و بشه هرزه ی شهر آشوب اما زیر دوش حموم فقط واسه ی یکی میتونه گریه کنه.
شانتال
نویسنده: پ.پژوهش
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 2:38
سلام.
1- اول اين که فلسفه ش چيه هر چی به آخر نوشته می رسيديم فونت ريز تر می شد؟
2- اين صفت رو گفتی ياد يه سری از بچه های دانشگاه افتادم که سوژه شدن بود ديگه رفتاراشون ... از پسر دوستی! ...
3- «اما هم من و هم تو خوب می دونیم که حساب دل از حساب این حرفها جداست،آدم میتونه خودشو توی بغل صد نفر تسکین بده و بشه هرزه ی شهر آشوب اما زیر دوش حموم فقط واسه ی یکی میتونه گریه کنه.» ... قسمت دومش رو قبول دارم که فقط واسه يه نفر می تونه گريه کنه ... ولی قسمت اولشو زياد نه ....
4- نصيحت بابت دندونات: نوی يهو بدی روکش کنن ها ... من الآن سال هاست دندون نيش جلوم به مرحمت مامان جان شکسته ولی با نمی دونم چی چی سفيد پرش کردن مث خود دندون شده و اصلاً انگار نه انگار که پر شده است، هم از لحاظ شکل، هم از لحاظ احساس و غيره ... اينو يادت باشه ....

دو تا گلدان کوچک شمعدانی را گرفتهام دستم، دارم از خیابان فلسطین، با آن آفتاب شبیه روزهای آخر اسفند، و درختهای بلند و خوبش، میآیم پایین. پشت سرم شلوغی جمعهبازار است که همین چند دقیقه پیش کشفاش کردهایم و گرچه جنسهایش چندان خوب نیست، اما برای من حضور بین آن همه آدم مشتاق خرید را دارد، و همین دو تا گلدان محشر را.
گلدانها را چسباندهام به خودم، آرام میروم سمت ماشین، و فکر میکنم که خیلی وقت است گلدان نداشتهام، خیلی وقت است غصهی موجود زندهی بیزبانی را نخوردهام. البته اگر گربهای را که جلوی در طبقه دومیمان مینشیند و اصلا آدم را نگاه هم نمیکند و یک جور خوبی بیخیال آدمهاست و هر وقت نباشد از خودم میپرسم یعنی کجا رفته و این شاخهی ترد حسن یوسفی را که مامان گذاشته توی لیوانی و گذاشتهام روی میز، حساب نکنیم.
یاد آن گلدان کوچک چند سال پیشم هم میافتم که برگهاش سبز پررنگ بود و از بس خودش و گلدانش کوچک بودند، با سرنگ بهش آب می دادم و آنقدر خوشرنگ و براق بود که همه میپرسیدند طبیعییه؟ و من با افتخار جواب میدادم اوهوم... گلدون منه! و این یعنی که این یکی فرق دارد با آن گلخانهی مرحوم پر از گل مامان.
فکر میکنم چه سخت است مواظب موجود زندهای بودن، که نرنجد، مریض نشود، از بیتوجهی تو، فراموشی تو، نفهمیدن تو، که چهاش هست. میترسم از غصهای که از مریضی و رنگپریدهگی نازکآرای تن ساق گلم، میآید سراغم.
...
یکی از گلدانها را برای دوستجان خریدهام. زنگ که میزنم بهش، میفهمم که او هم که یادش بود من چه شمعدانی میخواهم، همین امروز دو تا شمعدانی خریده، برای من و خودش. یک عالمه میخندیم. قرار میگذاریم که من گلدانم را بدهم به او، و او هم بدهد به من.
حالا من دو تا گلدان شمعدانی دارم باز، به علاوهی یک بنفشهی خوشگل و خوشرنگ.
حالا این گلدانها هر کدام توی ذهن من، یعنی یاد کسی. یعنی که باید خیلی، خیلی بیشتر مواظبشان باشم وگرنه، اگر چیزیشان شود، دچار همان تفسیر و تاویلهای خلانه میشوم و بیا درستش کن.
و فکر میکنم لابد دیوانهام، دیوانهایم، که اینجوری دستی دستی، خودمان را هی بیشتر آغشتهی هم میکنیم.
هوم... و چه خوشه این دیوانهگی.
+ جمعه 1387/08/17 7:58 PM آذین
نویسنده: پ. پژوهش
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 2:16
1- ما مسئول گلمونيم ... وقتی که گل يکی می آد توی دلمون يا می شه جونمون يا اين که دلمون راش نداده توی خودش ...
2- اين آغشتگی ها اگه ما به اندازه اش نشده باشيم گاهی چنان کاری دست گلمان می دهد که بيا و ببين ... پژمرده که هيچ ... خشکش می کنند ... آغشتگی خيلی خوب است و بهترين است ... ولی بايد اندازه اش بود ....
3- الآن که من اين جا نشسته ام گلم دارد توی خودش می پيچد از دوری ها و تشنگی ها و شک ها به آب باران و من توی خودم ... کاش بيشتر مواظب بوديم ... کاش هيچ وقت زير گلمان آب زيادی يا کم نمی ريختيم ...

داشتم زندگی می کردم، ماست خودم را می خوردم که اولین نفر، مرتضی بود شاید، خبر داد چه نشستی که "توکای مقدس" کاندید بهترین وب لاگ به زبان فارسی شده... چه باید می کردم؟ سال قبل هم اتفاقی مشابه افتاد که پی گیری نکردم و نفهمیدم سرانجامش چه شد. اصلاً چه اهمیتی دارد که اول باشم یا آخر؟ وب لاگ نویسی را با این نیت شروع کردم که سرم به کاری گرم باشد که مخاطب داشته باشم و دلتنگ روزنامه نشوم ، اوقات فراغتم را پر کند و نوبت افسردگی ام را به تأخیر بیندازد اما کاریکاتور نباشد. قرارم این نبود- و نیست- که بهترین باشم و خیلی زود مخاطبینم را پیدا کردم، بعضی فرهیخته، بسیاری جوان و همگی دوست داشتنی. از آن شروع تا به امروز چیزی نزدیک به دویست و چهل بار این صفحه را به روز کرده ام یعنی دویست و چهل بار انشایی نوشته ام که هر کدام بازتاب دهنده ی حال و هوایی بوده که داشته ام، گاهی شاد و گاه غمگین و در چند مورد عصبانی بوده ام و بازتاب آن همه را در نظرات خوانندگانم دیده ام که باعث ایجاد تغییراتی کوچک و گاه نامحسوس در رفتارم شد. می دانید که تغییر شخصیت دادن در سن و سالی که دارم چیزی نزدیک به محال است اما تلاش کردم بعضی تندی ها را تعدیل کنم- تلاش سختی بود- از جمله این که مطلب جدیدی به بخش "حال گیری از دیگران" اضافه نکردم و امیدوارم از این به بعد هم اضافه نکنم و این کار را نه به خاطر خوشایند خوانندگانم، به خاطر خوشایند خودم می کنم و پنهان نماند که از همان نظرات به این جا رسیدم... خلاصه این که نظر شما به هر حال مهم است.
چند روزی که از داستان کاندید شدن "توکای مقدس" گذشت بر تعداد کامنت هایی که خبر می دادند افزوده شد و تازه بعد از آن بود که یکی از دوستان صحبت از جایزه ای کرد که وسوسه کننده نبود- چیزی شبیه به یک رادیوی دو موج نصیب برنده می شود- اما کنجکاوم کرد تا سری به سایت مسابقه بزنم... از ده کاندید دیگر به جز عباس عبدی، نیما اکبرپور و سمیه توحیدلو کسی را نمی شناختم و از میان همین ها فقط یکی دو باری به وب لاگ سمیه توحیدلو سری زده بودم و نوشته های عباس عبدی را در مطبوعات خوانده بودم و باقی دیگر هیچ. کنجکاو شدم که وب لاگ های برگزیده را بهتر بشناسم و از بالاسری ها شروع کردم، از اتفاقات و سوال و جواب هایی که در فضای وب لاگ آقای عبدی می گذرد چیزی نمی دانم، شاید همان جذابش کرده باشد اما چیز دندان گیری میان نوشته های آدمی که در رده ی اول قرار داشت ندیدم... با سلیقه ی من سمیه توحیدلو و نیما اکبرپور بلاگرهای قابل اعتنایی بودند که در رده های پائین قرار داشتند و هنوز همان جا هستند و الباقی هم که... باید تصمیم می گرفتم که آیا می خواهم در این رقابت، فعالانه شرکت کنم یا خیر. جایزه اش اهمیتی نداشت چون بهترینش را قبلاً از مسعود بهنود گرفته بودم وقتی که لینک "توکای مقدس" را بین معدود لینک هایش دیدم و بعد از آن، بزرگ ترین جایزه احساس اعتماد و رفاقتی است که گروهی از مخاطبین جوانم نثارم می کنند، جوانانی مثل "بابک"، دوستم، که مواظبتم می کند و "طاها"، پسرم، که ایران نیست اما می دانم که نوشته های من را با دقت می خواند و "صدرا"ی هفده ساله که دیشب از من خواست برای دیدن طرح هایی که بر دیوار اتاق خوابش کشیده به حریمش وارد شوم... کمتر مردی در سن وسال من شانس دوستی با جوانانی در سن و سال بابک، طاها و صدرا را دارد.
اگر بپرسید که چرا این مسابقه را جدی گرفته ام، تنها یک پاسخ دارم... وسوسه شدم تا به مثابه "یک بازی" به آن نگاه کنم. به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال بودم: «اگر نخواهی مثل بقیه، لوگوی مسابقه را بر پیشانی صفحه ات بچسبانی چگونه تبلیغ خواهی کرد؟ چگونه از خواننده هایت می خواهی تا به تو رأی بدهند و در عین حال این درخواست را چگونه طرح می کنی تا "فرقی" با بقیه داشته باشی و اندکی "خلاقیت" خرج این کار کرده باشی؟ و برای پاسخ به این صورت مسئله سه پست تبلیغاتی نوشتم که برای هرکدام بیش تر از نوشته های دیگرم وقت گذاشتم و فکر کردم.
به کسانی که ایراد گرفتند نوشته های اخیرم غیر عادی بوده اطمینان می دهم که این تبلیغات از جنس باقی کارهای من است، هیچ کاری را ساده نگرفته ام.
حالا اجازه دهید "این بازی" را تا به آخر ادامه بدهیم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:8 توسط توکا نیستانی
نویسنده: پ. پژوهش
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 2:3
سلام.
اولاً که خوشحالم که به خاطر خودتون سعی می کنيد ايراد هايی که به نظرتون می رسه توی وجود خودتون رو حذف کنيد ... اين خيلی با ارزشه ... به خصوص به قول خودتون: با سنی که داريد ... قابل تحسينه
ثانياً اين که به اين خيل جوون ها اين قدر خوب ارتباط برقرار کرديد که تشنه ی حرف های شما شدن و به عبارتی معتاد شدن هم خيلی با ارزشه ... اگه اين طور بوده بدونيد که شما هنوز جوون هستيد ... چون هم زبون کسانی هستيد که اين جا يا هر جايی که می نويسيد فکر می کنيد ...
ثالثاً بازی خيلی خوبه ... آدمو هم رشد می ده - مثلاً خلاقيتش رو که شما خودتون اشاره کردين - هم اين که آدم رو شاداب می کنه ... پس تا آخر بازی رو بريم ... برای برد بريم هر چند که مقصود بازيه، نه برد ...
رابعاً
http://parisahoseinzade.blogfa.com/
روزهایی که تو عروسکت رو با روسری نامادریت از دستگیره در اعدام میکردی
من به سادگی نقاشی فکر میکردم که همیشه از کشیدنش پشیمون موندم
گناه از من نیست
بزرگ شدم با پشیمونی کشیدن یه نقاشی رنگی
***
گاهی فاجعه اونجایی اتفاق می افته که یه دختر بچه کنار حوض گریه میکنه
***
به خدا میگم گریه نکن دیگه برای من عادی شد
***
من به مرگ ماهیان قرمز ته حوض ایمان دارم
نه تو را باور خواهم کرد نه باور تو خواهم شد.......
-------------------------------------------------------------
خودمو گریه کردم تو خاطره یک نقاشی و یک حوض
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:2 توسط پری سا
نویسنده: پ. پژوهش
جمعه 17 آبان1387 ساعت: 17:44
وقتی که به تماشای فاجعه بشينی فاجعه شروع می شه ..... بلند شو و چتر بگير روی سرت ... گرمی ای که به کسی داری و به هم می ديد رو هرگز از دست نده ... تنها چيزی که توی دنيا ارزش داره همين گرمی ئه ...

خیال نکنید که تنها شاهد ماجرا من بودم، لااقل نه نفر دیگر نشسته بودند، اول فکر کردم صدای رادیو است که بلند شده و طبق معمول با یک شهروند دانشمند درباره ی موضوع مهمی مصاحبه می کند اما به تدریج از همهمه ی سرنشینان ماشین کاسته شد و توانستم راننده ی "ون" را که از آینه به مسافری در پشت سر نگاه می کرد ببینم و حرکت لب هایش را هماهنگ با کلماتی که می شنیدم تشخیص بدهم:
"- ... تو دوره زمونه ی عجیبی زندگی می کنیم آقا، الان قرن بیستمه (!) دروغ نیست یعنی خودم می شناسمش اون آقا رو، قلبش با باطری کار می کنه، شارژ باطری قلبش داشت تموم می شد به هرچی دکتر متخصص و معروف بود مراجعه کرد اما همه جوابش کردن گفتن این جا وسیله ی شارژ کردنش رو نداریم باید بری کشور [اسمش رو نبر] تا دکترای اونجا برات شارژش کنن!... آقا ما دین و ایمون داریم الکی نمی گیم، خود حاجی برام تعریف کرده، حاجی طفلی به دکتره میگه من چطوری برم [اسمش رو نبر]؟ اونجا که نمیشه رفت، یارو بهش میگه من آدرس ایمیل یه بیمارستان رو تو کشور [اسمش رو نبر] بهت میدم ضرر نداره با خودشون مشکلت رو درمیون بذار بهت میگن چیکار کنی... حاجی آدرس رو می گیره و نامه می نویسه دو روز بعد جوابشو میدن، بهش میگن فلان مبلغ می ریزی به این شماره حساب و لازم نیست خودت پاشی تا اینجا بیای، ما بعد از این که پول رو گرفتیم بهت می گیم چه روزی و چه ساعتی بری بالای کدوم تپه ی تهرون بایستی تا از همین جا شارژت کنیم!... آقاااااا می شنوین؟ از اون فاصله...! حاجی پول رو به حساب ریخت و اونام با ماهواره از همونجا نشونه گرفتن و باطریش رو شارژ کردن! ببینید دنیا به کجا رسیده همه جور علمی تو اینترنت پیدا میشه اونوقت ما تو ترافیک این خیابون گیر افتادیم..."
داستان آقای راننده که به پایان رسید سکوت کرد تا زمزمه های تائید و تحسین و تعجب مستمعین را بشنود اما صدا از کسی در نیامد، یا آن قدر از این داستان های شگفت انگیز شنیده بودند که عادت داشتند و دیگر متعجب نمی شدند و یا از اساس به مزخرف بودن چنین روایاتی اعتقاد داشتند و جر و بحث با آدم ساده دلی که هر جفنگی را باور می کند بی فایده می دیدند... من اما تجسم می کردم حاجی فوق الذکر را که بالای تپه ایستاده، با دکمه های باز و دست های گشوده به دو سو، سینه را جلو داده تا باطری اش شارژ شود... و از این تصویر به وجد آمده بودم.
به پایان راه رسیده بودیم و باید پیاده می شدیم، مسافرین هر سه ردیف به در فشار می آوردند تا زودتر از بقیه به خانه برسند و مجالی نبود تا برای آقای راننده بگویم که همان اجنبی ها ابزار دیگری ساخته اند که می توان از راه دور بعضی ها را آن قدر "انگولک" کرد تا قلب شان نیاز به باطری پیدا کند بدون آن که لازم به بالا رفتن از تپه باشد!
***
برای شارژ کردن باطری قلم "توکای مقدس"- آن هم از راه دور- می توانید به "این سایت" بروید و در بخش بهترین "وبلاگ به فارسی" به او رأی بدهید.
برای گرفتن حال "توکای مقدس" می توانید به وبلاگ "عباس عبدی" رأی بدهید.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:26 توسط توکا نیستانی
نویسنده: پ. پژوهش
پنجشنبه 16 آبان1387 ساعت: 18:37
حالا تصور کن من يه بار داشتم با قطار از يه شهری می رفتم يه شهر ديگه دقيقاً 8 ساعت از اين چيزا شنيدم و نه از يه نفر! بقيه هم نطقشون باز شد کم کم! خودمو به خوب زدم مگه بگيرن بخوابن، بلند تر حرف زدن و حتی منو هم بيدار کردن و گفتن شما چه طور؟! ....

دلم یهو تنگ شد. واسه اون لحظهای که تو جاده، چشمم میافته به یه آبی بزرگ، اون تهته ها، پشت دیوار ویلاها، دیوارهای کوتاه بیشتر زشت، بلوکها و تبلیغها و دیوار نوشتهای بیذوق و بیانصاف، بعدش لبخند میاد، و تو دلم، بهش میگم سلام دریا.
واسه وقتی که میرسم به اولین ساحل، رو ماسهها وایمیستم، دستامو از هم باز میکنم، نفس میکشم بوی شور و تلخشو، و بلندتر میگم، سلام دریا.
واسه وقتی داریم برمیگردیم، و من باز گردن میکشم، از پشت ساختمونا و دیوارا و بلوکا و دکهها، نگاه میکنم اون همه آبیشو، که انگار بزرگییه که همیشه هست، قرار نیست از دست بره، قرار نیست نباشه، قرار نیست ضربه بخوره از اون همه زشتی و نخاله و خرابی، که دورهش کردن، که بریدی، که رفتی پیشش، از دیدارش زنده شدی، و حالا وایساده تو قاب در، لبخند میزنه و بیحرف نگات میکنه، که داری آروم، تو دلت میگی، خدافظ دریا.
*عکس از اینجاست.
+ سه شنبه 1387/08/14 9:35 PM آذین
نویسنده: پ. پژوهش
چهارشنبه 15 آبان1387 ساعت: 0:7
ديدی دريا رو ... که وسطاش که می رسه کم کم سبز می شه ... نمی دونی چه بغضی توی اون سبزش است از اين گردن های کجی که دلشان می خواد اون رو ... و اون هم دلش می خواد اون گردن های کج سر به آسمون رو ... از بغض اين که نمی تونه صداشون کنه سبز می شه ... بغض می کنه ... خودشو تاب می ده ... می شينه با چشمای بغض آلود می گه: آهای آسمونی ... زود بيای ها ............ هر وقت بيای من برات آبی می شم ........
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|